اشعار امام علیه السلام

على بن الحسين عليه‏السلام مى‏گويد: من شب عاشورا در كنارى نشسته بودم و عمه‏ام زينب نيز نزد من بود و مرا پرستارى مى‏كرد، ناگهان پدرم برخاست و به خيمه ديگرى رفت و جوين غلام ابى ذر غفارى در خدمت آن حضرت بود و شمشير او را اصلاح مى‏كرد، و پدرم اين اشعار را مى‏خواند:

"يا دهر اف لك من خليلكم لك بالاشراق و الاصيل من صاحب و طالب قتيلو الدهر لا يقنع بالبديل و انما الامر الى الجليلو كل حى سالك سبيلى."

اين اشعار را پدرم دو يا سه بار تكرار كرد، من مقصود او را يافتم، پس بغض گلويم را گرفت ولى خوددارى كرده و سكوت كردم و دانستم كه بلا نازل گرديده است. اما عمه‏ام زينب چون اشعار امام را شنيد به خاطر رقت قلب و احساس لطيفى كه داشت نتوانست خود را نگاه دارد و بپا خاست در حالى كه لباسش به زمين كشيده مى‏شد، نزد پدرم رفت و گفت: واى از اين مصيبت! اى كاش مرا مرگ در كام خود مى‏گرفت و زندگانى مرا تمام مى‏كرد! امروز مادرم فاطمه، و پدرم على، و برادرم حسن در كنارم نيستند، اى جانشين گذشتگان و پناه بازماندگان.

پس امام حسين عليه‏السلام به سوى خواهر نگريست و فرمود: خواهرم! شكيبايى تو را شيطان نربايد! و چشمان آن حضرت را اشك فرا گرفت و گفت: اگر مرغ قطا را به حال خود گذارده بودند، مى‏خوابيد.

عمه‏ام گفت: آيا تو را به ستم خواهند كشت و اين دل مرا بيشتر جريحه‌دار كرده و مى‏سوزانند؟! پس به روى خود سيلى زد و گريبان چاك كرد و بيهوش افتاد.

قاسم بن حسن عليه‏السلام به امام عليه‏السلام عرض كرد: آيا من هم در شمار شهيدانم؟
امام عليه‏السلام با عطوفت و مهربانى فرمود: اى فرزندم! مرگ در نزد تو چگونه است؟
عرض كرد: اى عمو! مرگ در كام من از عسل شيرين‏تر است!

امام حسين عليه‏السلام برخاست و آب بر رويش پاشيد تا به هوش آمد و فرمود: اى خواهر! تقواى خدا را پيشه كن و به شكيبايى خود را تسلى ده و بدان كه اهل زمين مى‏ميرند و اهل آسمان نمى‌مانند و هر چيزى فانى شود مگر خدا، همان خدايى كه خلق را به قدرت خود آفريد و باز آنها را برانگيزاند و باز گرداند و او خداى فرد و واحد است، پدرم بهتر از من، مادرم بهتر از من و برادرم بهتر از من بودند و رفتند، من و هر مسلمانى بايد از رسول خدا سرمشق بگيريم و در بلاها و مصيبت‌ها عنان اختيار خود را از دست ندهيم.

امام عليه‏السلام خواهر خود را با اينگونه سخنان تسلى داد و به او گفت: تو را به خدا كه در مصيبت من گريبان خود را چاك مزن، و صورت خود را مخراش، و پس از شهادتم شيون و زارى مكن.

على بن الحسين عليه‏السلام مى‏گويد: پس از اين كه عمه‏ام آرام گرفت پدرم او را در كنار من نشانيد.

 

پیوستن گروهی به امام علیه السلام

نوشته‏اند: سى نفر از اهل كوفه كه در لشكر عمر بن سعد بودند به او گفتند: چرا هنگامى كه فرزند دختر رسول خدا به شما سه مسأله را پيشنهاد مى‏كند تا جنگى در نگيرد، شما هيچ كدام را نمى‌پذيريد؟! و پس از اين اعتراض، از لشكر ابن سعد جدا شده و به اردوى امام پيوستند.

 

بریر و ابوحیر سبیعی

ضحاك بن عبدالله مشرقى مى‏گويد: چون شب فرا رسيد، امام حسين عليه‏السلام و اصحابش تمامى شب را به نماز و استغفار و دعا و تضرع و درگاه الهى بسر بردند.

گروهى از سواره نظام ابن سعد كه شبانه نگهبانى مى‏دادند در اول شب از كنار خيمه‏هاى ما گذشتند در حالى كه امام حسين عليه‏السلام اين آيه را تلاوت مى‏فرمود (ولا يحسبن الذين كفروا انما نملى لهم خير لانفسهم انما نملى لهم ليزادادوا اثما و لهم عذاب مهين ما كان الله ليذر المؤمنين على ما انتم عليه حتى يميز الخبيث من الطيب.) ، يكى از آنها گفت: به خداى كعبه قسم كه ما همان پاكان هستيم كه از شما جدا گرديده‏ايم!! او مى‏گويد: من او را شناختم به برير بن خضير گفتم: اين مرد را مى‏شناسى؟

برير گفت: نه.

گفتم: او ابو حرب سبيعى است كه عبدالله بن شهر نام دارد و مردى شوخ و دلاور است و سعيدبن قيس به علت جنايتى كه انجام داده بود او را به زندان افكند.

برير بن خضير به او گفت: اى فاسق! گمان مى‏كنى كه خدا تو را در زمره پاكان قرار داده است؟!

او به برير بن خضير گفت: تو كيستى؟!

گفت: من برير بن خضيرم.

او گفت اى برير! به خدا سوگند كه بر من بسيار گران است كه به دست من هلاك شوى.

امام عليه‏السلام از خيمه بيرون آمد و به اصحاب فرمان داد كه خيمه‏ها را نزديك يكديگر قرار داده و طناب بعضى را در بعض ديگر ببرند و لشكر دشمن را در روبروى خود قرار داده و خيمه‏ها را در پشت سر و طرف راست و چپ خود قرار دهند به گونه‏اى كه خيمه‏ها در سه طرف آنها قرار بگيرد و اصحاب امام فقط از قسمت روبرو با دشمن مواجه شوند. سپس امام و يارانش به جايگاه خود بازگشتند و تمام شب را به نماز گزاردن و استغفار و دعا و تضرع سپرى كردند و آن شب اصلاً نخوابيدند.

برير گفت: آيا مى‏توانى از آن گناهان بزرگى كه مرتكب شده‏اى، توبه كنى و به سوى خدا باز گردى؟ به خدا قسم كه پاكيزگان مائيم و شما همه پليديد.

گفت: من هم بر درستى سخن تو گواهى مى‏دهم!

ضحاك بن عبدالله به او گفت: واى بر تو! اين معرفت چه سودى به حال تو دارد؟!

گفت: فدايت شوم! پس چه كسى نديم يزيد بن عذره باشد كه هم اكنون با من است؟!

برير گفت: تو مردى سفيه و نادانى، پس او بازگشت.

نگهبانان ما آن شب عزرة بن قيس احمسى و سواران او بودند.

در تدارک لقاء

امام عليه‏السلام دستور دادند تا خيمه‏اى را جهت استحمام و غسل اختصاص دهند، عبدالرحمن و برير بن خضير بر در آن خيمه به نوبت ايستاده بودند تا داخل شده و خود را نظافت كنند. برير با عبدالرحمن مزاح و شوخى مى‏كرد! عبدالرحمن گفت كه: حالا وقت مزاح نيست! برير گفت: خويشان من مى‏دانند كه من هرگز نه در جوانى و نه در كهولت، اهل شوخى نبوده‏ام ولى چون به من بشارت سعادت داده شده است سر از پا نمى شناسم و فاصله ميان خود و بهشت را جز شهادت نمى‌بينم.

نافع بن هلال و امام علیه السلام

امام در نيمه شب بيرون آمد و خيمه‏ها و تپه‏هاى اطراف را نگاه مى‏كرد، نافع بن هلال هم از خيمه بيرون آمده و به دنبال حضرت حركت مى‏كرد، امام از نافع پرسيد: چرا به دنبال من مى‏آيى؟!

نافع گفت: يابن رسول الله! ديدم كه شما به طرف لشكر دشمن مى‏رويد، بر جان شما بيمناك شدم.

امام فرمود: من اطراف را بررسى مى‏كنم تا ببنيم كه فردا دشمن از كجا حمله خواهد كرد.

نافع مى‏گويد كه: امام عليه‏السلام بازگشت در حالى كه دست مرا گرفته و مى‏فرمود: به خدا سوگند اين وعده‏اى است كه در آن خلافى نيست؛ پس به من فرمود: اين راه را كه در ميان دو كوه قرار گرفته، مشاهده مى‏كنى؟ هم اكنون در اين تاريكى شب، از اين راه برو خود را نجات بده!

نافع بن هلال خود را بر قدم‌هاى امام انداخت و گفت: مادرم در سوگم بگريد اگر چنين كنم، خدا بر من منت نهاده كه در جوار تو شهيد شوم.

سپس امام عليه‏السلام داخل خيمه زينب گرديد، نافع مى‏گويد: من در بيرون خيمه ايستاده و منتظر آن حضرت بودم، شنيدم كه حضرت زينب به امام مى‏گفت: آيا از تصميم يارانت آگاهى؟ و مى‏دانى كه تو را فردا رها نخواهند كرد؟!

امام عليه‏السلام فرمود: همانگونه كه كودك به پستان مادر علاقمند است، آنها نيز به شهادت علاقه دارند!

نافع مى‏گويد: چون اين سخن را شنيدم نزد حبيب بن مظاهر آمده و او را از جريان امر آگاه ساختم، حبيب گفت: اگر منتظر دستور امام نبودم، همين الان به دشمن حمله مى‏كردم.

نافع مى‏گويد: به او گفتم: امام هم اكنون نزد خواهرش زينب است، آيا ممكن است اصحاب را جمع نموده و آنها سخنى بگويند كه زنها آرامش پيدا كنند؟

حبيب، ياران امام را صدا كرد، همگى آمدند و در كنار خيمه‏هاى آل البيت فرياد بر آوردند كه: اى خاندان رسول خدا! اين شمشيرهاى ماست، قسم خورده‏ايم كه آنها را در غلاف نكرده و با دشمن شما مبارزه كنيم، و اين نيزه‏هاى ماست كه در سينه دشمن قرار خواهد گرفت.

پس زنان از خيمه‏ها بيرون آمده و گفتند: اى جوانمرادان پاك سرشت! از دختران پيامبر و فرزندان امير‌المؤمنين حمايت كنيد.

و به دنبال اين سخن، همه اصحاب گريستند.

 

رویای امام علیه السلام

به هنگام سحر، امام حسين عليه‏السلام به خوابى سبك فرو رفت، و چون بيدار شد فرمود: ياران من! مى‏دانيد هم اكنون در خواب چه ديدم؟

اصحاب گفتند: يابن رسول الله چه ديدى؟

فرمود: سگانى را ديدم كه به من حمله مى‏كردند تا مرا پاره پاره كنند، و در ميان آنها سگى دو رنگ را ديدم كه نسبت به من از ديگر سگان وحشى‏تر و خون آشام‏تر بود! گمان مى‏كنم آن مرا خواهد كشت مردى باشد ابرص! و در دنباله اين خواب، جدم رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را ديدم كه تعدادى از اصحابش همراه او بودند و به من فرمود: فرزندم! تو شهيد آل محمدى و اهل آسمان‌ها و كروبيان عالم بالا از مژده آمدنت شادى مى‏كنند و امشب به هنگام افطار نزد من خواهى بود، شتاب كن و كار را به تأخير مينداز! اين فرشته‏اى است كه از آسمان فرود آمده است تا خون تو را گرفته و در شيشه سبز رنگى قرار دهد.

ياران من! اين خواب گوياى آن است كه اجل نزديك و بى ترديد هنگام رحيل و كوچ از اين جهان فانى فرا رسيده است.

 

 

امام حسين (ع) در يك نگاه

 

امام حسين (ع) در سوم شعبان سال چهارم هجري در مدينه به دنيا آمد. رسول خدا (ع) نام اين فرزند زهرا (س) را حسين نهاد وي مورد علاقه شديد پيامبر خدا(ص) بود و آن حضرت دربارة او فرمود: «حسين مني و انا من حسين....» و در آغوش پيامبر بزرگ شد. هنگام رحلت رسول خدا، شش ساله بود در دوران پدرش علي بن ابي طالب (ع) نيز از موقعيت والايي برخوردار بود، علم، بخشش، بزرگواري، فصاحت، شجاعت، تواضع، دستگيري از بينوايان، عفو و حلم و .... از صفات برجسته اين حجت الهي بود. در دوران خلافت پدرش در كنار آن حضرت بود و در سه جنگ «جمل»، «صفين» و «نهروان» شركت داشت.پس از شهادت پدرش كه امامت به حسن بن علي (ع) رسيد همچون سربازي مطيع رهبر و مولاي خويش و همراه برادر بود پس از انعقاد پيمان صلح (صلح امام حسن (ع) با معاويه حاكم شام) با برادرش و بقيه اهل بيت (ع) از كوفه به مدينه آمدند. با شهادت امام مجتبي (ع) در سال 49 يا 50 هجري (كه به دست همسرش جعده، دختر اشعث بن قيس الكندي مسموم شد و پس از چهل روز به شهادت رسيد. معاويه با توطئه به ازدواج درآوردن يزيد با جعده اين كار را تدارك ديد). بار امامت به دوش سيدالشهدا قرار گرفت. در آن دوران ده ساله كه معاويه بر حكومت مسلط بود، امام حسين (ع) همواره يكي از معترضين سرسخت نسبت به سياستهاي معاويه و دستگيريها و قتلهاي او بود و نامه هاي متعددي در انتقاد از رويه معاويه در كشتن حجربن عدي و يارانش و عمروبن حمق خزاعي كه از وفاداران به علي (ع) بودند و اعمال ناپسند ديگر او نوشت. در عين حال حسين بن علي (ع) يكي از محورهاي وحدت شيعه و از چهره هاي برجسته و شاخصي بود كه مورد توجه قرار داشت و همواره سلطه اموي (حكومتي كه از سال 41 هجري با معاويه اولين خليفه اموي شروع مي شود و تا سال 132 هجري ادامه مي يابد) از نفوذ شخصيت او بيم داشت با مرگ معاويه در سال 60 هجري يزيد به والي مدينه نوشت كه از امام حسين (ع) به نفع او بيعت بگيرد اما سيدالشهداء كه فساد يزيد و بي لياقتي او را مي دانست، از بيعت امتناع كرد و براي نجات اسلام از بليه سلطه يزيد كه به زوال و محو دين مي انجاميد، راه مبارزه را پيش گرفت از مدينه به مكه هجرت كرد و در پي نامه نگاريهاي كوفيان و شيعيان عراق با آن حضرت و دعوت براي آمدن به كوفه آن امام ابتدا مسلم بن عقيل را فرستاد و نامه هايي براي شيعيان كوفه و بصره نوشت و با دريافت پاسخ كوفيان در بيعتشان با مسلم بن عقيل در روز هشتم ذيحجه سال 60 هجري از مكه به سوي عراق حركت كرد.

پيمان شكني كوفيان و شهادت مسلم بن عقيل، اوضاع عراق را نامطلوب ساخت و سيدالشهدا كه همراه خانواده، فرزندان و ياران به سوي كوفه مي رفت، پيش از رسيدن به كوفه در سرزمين «كربلا» در محاصره سپاه كوفه قرار گرفت. تسليم نيروهاي يزيد نشد و سرانجام در روز عاشورا در آن سرزمين، مظلومانه و تشنه كام، همراه اصحابش به شهادت رسيد. از آن پس كربلا كانون الهام و عاشورا سرچشمه قيام و آزادگي شد و كشته شدن وي سبب زنده شدن اسلام و بيدار شدن وجدانهاي خفته گرديد.

خون او تفسيراين اسرار كرد         ملت خوابيده را بيدار كرد

ـ اصحاب شهادت طلب و با وفاي سيدالشهداء‌(ع) نمونه بارز آگاهي، ايمان، شجاعت و فداكاري بودند .... آنان كه در ركاب سيدالشهداء به فيض شهادت رسيدند جمعي از بني هاشم بودند. جمعي از مدينه با آن حضرت آمده بودند، ‌برخي در مكه در طول راه به وي پيوستند. برخي هم از كوفه توانستند به جمع آن حماسه سازان شهيد بپيوندند. كساني هم در راه نهضت حسيني، پيش از عاشورا شهيد شدند،‌كه آنان نيز جزء اصحاب او به شمار مي آيند. (چون مسلم بن عقيل و قيس بن مسهر صيداوي و ...)

ـ مدت قيام امام حسين (ع) از روز امتناع از بيعت با يزيد تا روز عاشورا 175 روز طول كشيد (12 روز در مدينه، 4 ماه 10 روز در مكه، 23 روز در بين راه مكه تا كربلا و 8 روز در كربلا از 2 تا 10 محرم)


::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::    یا حسین    ع

 

یک شب مهلت برای راز و نیاز

پس عباس عليه‏السلام نزد سپاهيان دشمن بازگشت و از آنها شب عاشورا را - براى نماز و عبادت - مهلت خواست. عمربن سعد در موافقت با اين درخواست، مردد بود، و سرانجام از لشكريان خود پرسيد كه: چه بايد كرد؟!

عمرو بن حجاج گفت: سبحان الله! اگر اهل ديلم (كنايه از مردم بيگانه) و كفار از تو چنين تقاضايى مى‏كردند سزاوار بود كه با آنها موافقت كنى!

قيس بن اشعث گفت: درخواست آنها را اجابت كن، به جان خودم سوگند كه آنها صبح فردا با تو خواهند جنگيد.

ابن سعد گفت: به خدا سوگند كه اگر بدانم چنين كنند، هرگز با درخواست آنها موافقت نكنم.

و عاقبت، فرستاده ابن سعد به نزد عباس بن على عليه‏السلام آمد و گفت: ما به شما تا فردا مهلت مى‏دهيم، اگر تسليم شديد شما را به نزد عبيدالله بن زياد خواهيم فرستاد! و اگر سر باز زديد، دست از شما بر نخواهيم داشت.

خطبه امام علیه السلام در شب عاشورا

امام عليه‏السلام ياران خود را نزديك غروب به نزد خود فراخواند.

على بن الحسين عليه‏السلام مى‏فرمايد: من نيز خدمت پدرم رفتم تا گفتار او را بشنوم در حالى كه بيمار بودم، پدرم به اصحاب خود مى‏فرمود:

"اثنى على الله احسن الثنأ و احمده على السرأ و الضرأ، اللهم انى احمدك على ان اكرمتنا بالنبوة و جعلت لنا اسماعا و ابصارا و افئده و علمتنا القرآن و فقهتنا فى الدين فاجعلنا لك من الشاكرين، اما بعد فانى لا اعلم اصحابا او فى ولا خيرا من اصحابى ولا اهل‌بيت ابر ولا اوصل من اهل‌بيتى فجزاكم الله جميعا عنى خيرا. الا و انى لاظن يومنا من هؤلأ الاعدأ غدا و انى قد اذنت لكم جميعا فانطلقوا فى حل ليس عليكم منى ذمام، هذا الليل قد غشيكم فاتخذوه و جملا و لياخذ كل رجل منكم بيد رجل من اهل‌بيتى فجزاكم الله جميعا ثم تفرقوا فى البلاد فى سوادكم و مدائنكم حتى يفرج الله فان القوم يطلبوننى و لو اصابونى لهوا عن طلب غيرى."

من يارانى بهتر و با وفاتر از اصحاب خود سراغ ندارم و اهل‌بيتى فرمانبردارتر و به صله رحم پاى بندتر از اهل‌بيتم نمى‌شناسم، خدا شما را به خاطر يارى من جزاى خير دهد! من مى‏دانم كه فردا كار ما با اينان به جنگ خواهد انجاميد. من به شما اجازه مى‏دهم و بيعت خود را از شما بر مى‏دارم تا از سياهى شب براى پيمودن راه و دور شدن از محل خطر استفاده كنيد و هر يك از شما دست يك تن از اهل‌بيت مرا بگيريد و در روستاها و شهرها پراكنده شويد تا خداوند فرج خود را براى شما مقرر دارد. اين مردم، مرا مى‏خواهند و چون بر من دست يابند با شما كارى ندارند.

خداى را ستايش مى‏كنم بهترين ستايش‌ها و او را سپاس مى‏گويم در خوشى و ناخوشى. بار خدايا! تو را سپاسگزاريم كه ما را به نبوت گرامى داشتى و علم قرآن و فقه دين را به ما كرامت فرمودى و گوشى شنوا و چشمى بينا و دلى آگاه به ما عطا كردى، ما را از زمره سپاسگزاران قرار بده. من يارانى بهتر و با وفاتر از اصحاب خود سراغ ندارم و اهل‌بيتى فرمانبردارتر و به صله رحم پاى بندتر از اهل‌بيتم نمى‌شناسم، خدا شما را به خاطر يارى من جزاى خير دهد! من مى‏دانم كه فردا كار ما با اينان به جنگ خواهد انجاميد. من به شما اجازه مى‏دهم و بيعت خود را از شما بر مى‏دارم تا از سياهى شب براى پيمودن راه و دور شدن از محل خطر استفاده كنيد و هر يك از شما دست يك تن از اهل‌بيت مرا بگيريد و در روستاها و شهرها پراكنده شويد تا خداوند فرج خود را براى شما مقرر دارد. اين مردم، مرا مى‏خواهند و چون بر من دست يابند با شما كارى ندارند.


پاسخ امام علیه السلام

برادران امام و فرزندان و برادرزادگان او و فرزندان عبدالله بن جعفر (فرزندان حضرت زينب عليهاالسلام) به امام عرض كردند: ما براى چه دست از تو برداريم؟ براى اين كه پس از تو زنده بمانيم؟! خدا نكند كه هرگز چنين روزى را ببينيم.

ابتدا عباس بن على عليه‏السلام اين سخن را گفت و بعد ديگران از او پيروى كردند و جملاتى همانند، بر زبان راندند.

پس امام عليه‏السلام روى به فرزندان عقيل نمود و فرمود: شما را كشته شدن مسلم كافى است، برويد كه من شما را اذن دادم.

آنها گفتند: سبحان الله! مردم چه مى‏گويند؟! مى‏گويند ما بزرگ و سالار خود و عموزادگان خود كه بهترين مردم بودند در دست دشمن رها كرديم و با آنها به طرف دشمن تيرى رها نكرديم و نيزه و شمشيرى عليه دشمن به كار نبرديم!! نه! به خدا سوگند چنين نكنيم، بلكه خود و اموال و اهل خود را فداى تو سازيم و در كنار تو بجنگيم و هر جا كه روى كنى با تو باشيم، ننگ باد بر زندگى پس از تو.

سپس مسلم بن عوسجه بپا خاست و گفت: بهانه ما در پيشگاه خدا براى تنها گذاردن تو چيست؟! به خدا سوگند اين نيزه را در سينه آنها فرو برم و تا دسته اين شمشير در دست من است بر آنها حمله كنم، و اگر سلاحى نداشته باشم كه با آن بجنگم سنگ برداشته و به طرف آنها پرتاب مى‏كنم، به خدا سوگند كه ما تو را رها نكنيم تا خدا بداند كه حرمت پيامبر را در غيبت او درباره تو محفوظ داشتيم، به خدا قسم اگر بدانم كه كشته مى‏شوم و بعد زنده مى‏شوم و سپس مرا مى‏سوزانند و ديگر بار زنده مى‏گردم و سپس در زير پاى ستوران بدنم در هم كوبيده مى‏شود و تا هفتاد بار اين كار را در حق من روا بدارند، هرگز از تو جدا نگردم تا در خدمت تو به استقبال مرگ بشتابم، و چرا چنين نكنم كه كشته شدن يك بار است و پس از آن كرامتى است كه پايانى ندارد.

پس از او زهيربن قين برخاست و گفت: به خدا سوگند دوست دارم كشته شوم، باز زنده گردم، و سپس كشته شوم، تا هزار مرتبه، تا خدا تو را و اهل‌بيت تو را از كشته شدن در امان دارد!

و بعد از زهير گروه ديگرى از اصحاب سخنانى حماسى بر زبان جارى كردند، و امام عليه‏السلام در حق آنها دعاى خير فرمود و به خيمه خود بازگشت.

سپاه عمر بن سعد رو به سوى خيمه‏ها نموده و اطراف خيام امام حسين عليه‏السلام را محاصره كردند با خندقى كه به دستور امام عليه‏السلام در اطراف خيمه‏ها حفر شده بود و در آن آتش افروخته بودند، برخورد كردند، شمر بن ذى الجوشن (عليه اللعنه) نعره بر آورد كه: اى حسين! پيش از فرا رسيدن قيامت و آتش دوزخ، به استقبال آتش رفته‏اى؟!

حمد بن بشیر

در شب عاشورا به محمدبن بشير حضرمى خبر دادند كه فرزندت در سر حد رى اسير شده است، او در پاسخ گفت: ثواب مصيبت او و خود را از خداى متعال آرزو مى‏كنم و دوست ندارم كه فرزندم اسير باشد و من بعد از او زنده بمانم.

امام حسين عليه‏السلام چون سخن او را شنيد، فرمود: خدا تو را بيامرزد، من بيعت خود را از تو برداشتم، بر و در رهايى فرزندت از اسارت بكوش.

محمدبن بشير گفت: در حالى كه زنده هستم طعمه درندگان گردم اگر چنين كنم و از تو جدا شوم.

امام عليه‏السلام فرمود: پس اين لباس‌ها را به فرزندت كه همراه توست بده تا در نجات برادرش به مصرف برساند.

نوشته‏اند كه: امام پنج جامه به او داد كه هزار دينار ارزش داشت.

مرگ از عسل شیرین تر است

قاسم بن حسن عليه‏السلام به امام عليه‏السلام عرض كرد: آيا من هم در شمار شهيدانم؟

امام عليه‏السلام با عطوفت و مهربانى فرمود: اى فرزندم! مرگ در نزد تو چگونه است؟

عرض كرد: اى عمو! مرگ در كام من از عسل شيرين‏تر است!

و چه زيبا است اين شعر در توصيف اين نوجوان:

گرچه من خود كودكى نو رسته‏ام    ليك دست از زندگانى شسته‏ام

كرده در روز ولادت مام من   باز با شهد شهادت كام من

امام عليه‏السلام فرمود: عمويت به فداى تو باد! آرى تو نيز از شهيدان خواهى بود آن هم پس از رنجى سخت، و پسرم عبدالله نيز كشته خواهد شد.

قاسم گفت: اى عمو! مگر لشكر دشمن به خيمه‏ها هم حمله مى‏كنند تا عبدالله شيرخوار هم شهيد شود؟!

امام عليه‏السلام فرمود: عمويت به فدايت تو باد! عبدالله كشته خواهد شد هنگامى كه دهانم از شدت عطش خشك شود و به خيمه‏ها آمده آب با شير طلب كنم و چيزى نيابم، فرزندم عبدالله را طلب مى‏كنم تا از رطوبت دهانش بنوشم، چون او را نزد من آوردند قبل از آن كه لبانم را بر دهان او بگذارم، شقاوت پيشه‏اى از لشكريان دشمن، گلوى فرزند شير خوارم را با تير پاره كند و خون او بر دستانم جارى شود، آنگاه است كه دست به آسمان بلند كنم و از خدا طلب صبر نمايم و به ثواب او دل بندم، در اين حال نيزه‏هاى دشمن مرا به سوى خود خواند و آتش از خندق پشت خيمه‏ها زبانه كشد و من بر آنها حمله خواهم كرد و آن لحظه، تلخ‏ترين لحظه دنياست و آنچه خدا خواهد، واقع شود.

على بن الحسين عليه‏السلام فرمود: قاسم با شنيدن اين سخنان زار زار گريست و ما نيز گريستيم و بانگ شيون و زارى از خيمه‏ها بلند شد.

ایستادگی تا مرز شهادت

از على بن الحسين عليه‏السلام نقل شده است كه فرمود: چون پدرم به اصحاب فرمودند كه بيعت خود را از شما برداشتم و شما آزاد هستيد، اصحاب و ياران آن حضرت بر فداكارى و وفادارى خود تا مرز شهادت در كنار امام پافشارى نمودند.

امام در حق آنها دعا كرده فرمودند: سرهاى خود را بلند كنيد و جايگاه خود را ببينيد! ياران و اصحاب امام نظر كرده و جايگاه و مقام خود را در بهشت مشاهده كردند و امام عليه‏السلام منزلت رفيع هر كدام را به آنها نشان مى‏داد.

بعد از اين معجزه امام عليه‏السلام بود كه اصحاب با سينه‏هاى فراخ و صورت‌هاى بر افروخته به استقبال نيزه‏ها و شمشيرها مى‏رفتند تا زودتر به جايگاهى كه در بهشت دارند، برسند.

 

حفر خندق در اطراف خیبر

امام عليه‏السلام فرمان داد تا مقدارى چوب و نى كه در پشت خيمه‏ها بود، در محلى كه اصحاب امام در شب عاشورا مانند خندق در اطراف خيمه‏ها حفر كرده بودند، بريزند، زيرا هر لحظه احتمال شبيخون دشمن از پشت خيمه‏ها مى‏رفت. امام عليه‏السلام دستور داد به محض حمله دشمن، آن چوب‌ها و نى‏ها را آتش زنند تا راه ارتباطى دشمن با خيمه‏ها قطع شود و فقط از يك قسمت كه ياران امام مستقر بودند، نبرد صورت پذيرد، و اين تدبير براى اصحاب امام بسيار سودمند بود.(10)

امام حسين عليه‏السلام برخاست و آب بر رويش پاشيد تا به هوش آمد و فرمود: اى خواهر! تقواى خدا را پيشه كن و به شكيبايى خود را تسلى ده و بدان كه اهل زمين مى‏ميرند و اهل آسمان نمى‌مانند و هر چيزى فانى شود مگر خدا، همان خدايى كه خلق را به قدرت خود آفريد و باز آنها را برانگيزاند و باز گرداند و او خداى فرد و واحد است، پدرم بهتر از من، مادرم بهتر از من و برادرم بهتر از من بودند و رفتند، من و هر مسلمانى بايد از رسول خدا سرمشق بگيريم و در بلاها و مصيبت‌ها عنان اختيار خود را از دست ندهيم.

 

تحکیم مواضع

امام عليه‏السلام از خيمه بيرون آمد و به اصحاب فرمان داد كه خيمه‏ها را نزديك يكديگر قرار داده و طناب بعضى را در بعض ديگر ببرند و لشكر دشمن را در روبروى خود قرار داده و خيمه‏ها را در پشت سر و طرف راست و چپ خود قرار دهند به گونه‏اى كه خيمه‏ها در سه طرف آنها قرار بگيرد و اصحاب امام فقط از قسمت روبرو با دشمن مواجه شوند.سپس امام و يارانش به جايگاه خود بازگشتند و تمام شب را به نماز گزاردن و استغفار و دعا و تضرع سپرى كردند و آن شب اصلاً نخوابيدند.

غسل شهادت

مام عليه‏السلام حضرت على اكبر را با سى نفر سواره و بيست نفر پياده فرستاد تا آب آوردند، آنگاه روى به ياران خود نموده و فرمودند: برخيزيد و آب بنوشيد كه اين آخرين توشه شماست، و وضو گرفته و غسل كنيد و لباس‌هاى خود را بشوئيد تا كفن شما باشد.


 

 

شهادت امام جواد الائمه (ع)

 

با نواي

موضوع

دريافت

مدت

حاج ابوذر روحي

چه داره به روز جوون امام رضا مباد

 

05:40

حاج ابوذر روحي

شب حضرت جواد خدا حاجتم رو داده

 

02:00

حاج ابوذر روحي

دل تو سينه پر ميزنه (شهدا)

 

 

03:12

حاج ابوذر روحي

باباي من بيا برس به دادم

 

10:40

حاج ابوذر روحي

شنيدم تو كرم داري دم به دم داري

 

 

09:40

حاج ابوذر روحي

امشب دل تنگم زده پر تا حرم تو

 

 

04:00

حاج ابوذر روحي

حيفه عاشق تو نباشم

 

 

01:45

حاج ابوذر روحي

اي مرگ مدد كن كه من زار بميرم

 

 

03:10

حاج ابوذر روحي

ضربان قلب من سيدي ثارالله

 

 

06:32

 

 

 

::: ورود به كربلا و حضرت زینب علیهاالسلام :::

 

 

حاج منصور ارضی سال 86

ای آواره شده از وطن Play Download
جان من كمتر بگو كربلا Play Download

 

حاج محمد طاهری سال 86

خاك كربلا غمگینه، لحظه ورود Play Download
سبط پیغمبر با آل علی كربلایی شد Play Download
كربلا دارد شور و ماتم Play Download

 

حاج محمود كریمی سال 86

زمین پر شرر است زمان نوحه گر است Play Download
سینه سوزان، دیده گریان Play Download

 

حاج حسین سازور سال 86

حی علی عزا Play Download
كاروان آل طه وارد كربلا شد Play Download

 

حاج احمد نیكبختیان سال 86

آمدم ای سرزمین بیقراران كربلا Play Download
گشته فصل جدایی Play Download

 

حاج ابوالفضل بختیاری سال 86

جاجیان كربلا خیمه بر پا می كنند با شور و شین Play Download
در سرزمین ناله افتاده پای محمل Play Download
سرزمین ناله افتاده پای محمل Play Download
شد خیمه بر پا در خلوت صحرا Play Download
نبینم گریونی قلبمو می رنجونی Play Download

 

حاج مهدی سلحشور

مسافران كاروانیان شده عیان زمین سرخ بلا Play Download
وصف غم و قلب من Play Download

حاج سید مهدی میرداماد سال 86

در دل این دشت بلا Play Download
رسید از ره كاروان آخر Play Download
عزیز زهرا یا حسین Play Download
هلال محرم دمیده Play Download

 

حاج سید مجید بنی فاطمه سال 86

چرا برادر روی خاك آمد محمل ما Play Download

 

حاج مهدی اكبری سال 86

آهسته تر ای كاروان Play Download
ای كربلا بسویت یك كاروان دل آید Play Download

حاج مهدی مختاری سال 86

دستمانم دخیل خاك كربلا شد Play Download
وایلتا از كربلا Play Download

كربلایی حسین سیب سرخی سال 86

رسیده شاهنشاه عالم Play Download
كاروان حسین راهی كربلاست Play Download
یك كاروان رسیده كه محمل به محمل است Play Download
 

كربلایی محمدحسین حدادیان سال 86

این قافله راهی آسمون Play Download
بر مشامم می رسد بوی جدایی Play Download

 

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

الا یاران من
 

الا یاران من ، میعادگاه داور است اینجا

بدن ها غرق خون ، سرها جدا از پیکر است اینجا

ملک قرآن بخوان در خاک روح انگیز این وادی

که هفتاد و دو گل از باغ عترت پرپر است اینجا

نیازی نیست گل ریزد کسی در مقدم مهمان

که صحرا لاله گون از خون فرق اکبر است اینجا

مگر نه در نماز عشق می باید وضو از خون

وضوی من ز خون حلق پاک اکبر است اینجا

شود جان عمویی همچو من قربانی قاسم

که مرگ سرخ بروی از عسل شیرین تر است اینجا

شود حل مشکل بی آبی اطفال معصومم

که سقا با دو چشم خونفشان آب آور است اینجا

نه تنها از تن مردان جنگی سر جدا گردد

به نوک نیزه طفل شیر خوارم را سر است اینجا

مبادا کس در این صحرای خونین نام آب آرد

جواب العطش شمشیر و تیر و حنجر است اینجا

الهی دخت زهرا پای در گودال نگذارد

که کعب نی جواب یا خای خواهر است اینجا

عجب نبود گر ابناء بشر گریند خون بر من

که از خون گلویم رنگ ، موی مادر است اینجا

به عمر خود مزن غیر از در این خانه را میثم

زیارتگاه دل تا صبح روز محشر است اینجا

 

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""


بـــــار بگشـــــایید اینجـــــــا کربلاست


آب و خاکـــش با دل و جان آشنــاست


السّــــــــــلام ای سرزمین کـــربــــــلا


السّــــــــــلام ای منــزل و مـــأوای مـا


السّــــــــــلام ای وادی دلجوی عشق


وه چه خوش می آید اینجا بوی عشق


السّــــــــــلام ای خیمه گاه خواهـــرم


قتلگـــــــاه جــــانگـــــــــداز اکبــــــــرم


کــــــــــــربلا گــــــهواره اصغر تـــــویی


مقتـــــــل عباس نـــــــــام آور تــــویی


آمـــــــــــدم آغــــوش خود را بــــاز کن


بستــــــــــر مـــهمان خود را ســاز کن

 

 

 

دانلود روضه ، نوحه ، مداحی و مرثیه ویژه محرم

مراسم سینه زنی به مناسبت ایام محرم توسط مهدی مختاری

 دانلود نوحه ، مرثیه و مداحی محرم

مرکز دانلود نوحه ایران

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

دانلود روضه ، نوحه ، مداحی و مرثیه ویژه محرم

دانلود نوحه ابوالفضل علمدار به زبان لری با صدای کورش رضوانی فر

 دانلود نوحه ، مرثیه و مداحی محرم


 برای دانلود اینجا کلیک کنید

دانلود روضه ، نوحه ، مداحی و مرثیه ویژه محرم

دانلود نوحه ترکی سردار لشکر حسین با صدای حاج مهدی خادم آذریان

 دانلود نوحه ، مرثیه و مداحی محرم


 برای دانلود اینجا کلیک کنید

moharam_ahlbeyt
teshne_moharam
ya-aba-abdelah_moharam


abalfazl_abbas_moharam
moharam_hosein
ya_aba_abdelah_hosein


ya_hosein_mazlomsagha_moharam

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

چشمم به راه آمدنت در تمام عمر چوت گوش روزه دار به الله و اكبر است...

 

شخصی به نام بشر بن سلیمان که از نسل ابی ایوب انصاری و از موالیان حضرت امام علی النقی و امام حسن عسکری ع و همسایه ایشان در سامرا بود، می گوید: «کافور خادم امام هادی ع به نزد من آمد و گفت: «مولای ما حضرت ابی الحسن علی بن محمدع ترا به نزد خود می خواند.»
پس نزد آن حضرت رفتم. چون نشستم آن حضرت فرمود: «ای بشر! تو از اولاد انص»
آری و این موالات و دوستی ما، مدام در میان شما بوده و این دوستی و محبت را از یکدیگر به میراث می برید.
شما مورد اعتماد ما اهل بیت هستید و من می خواهم به تو فضیلتی ببخشم که بوسیله آن پیشی بگیری بر شیعه در پیروی کردن آن فضیلت. ترا به رازی مطلع کرده و برای خریدن کنیزی می فرستم.»
سپس آن حضرت نامه ای به خط و زبان رومی نوشت و با انگشتر خود بر آن مهر زد و کیسه زردی بیرون آورد که آن 220 اشرفی بود. سپس فرمود: «این 220 اشرفی را بگیر و به بغداد برو و در صبحگاه در معبر فرات حاضر بشو. در آنجا وکلای عباسیان مشغول فروش بردگان هستند. تو پیش شخصی به نام عمر و بن یزید برده فروش برو. در آنجا باش تا او برای مشتریان کنیزکی که صفتش چنین و چنان است و دو جامه حریر محکم بافته در تن او می باشد ظاهر سازد.

 

ادامه مطلب
 
 
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
 

وکیل حضرت صاحب الزمان (ع ) کیست؟ - مهدی صاحب زمان , داستان و حکایت امام زمان ,

 

حسین بن علی معروف به علی بغدادی می گوید: زنی سوال کرد: وکیل حضرت صاحب الزمان ع کیست؟
پس بعضی از اهالی قم به او گفتند: «ابوالقاسم بن روح است.» و او را به آن زن معرفی کردند. پس آن زن نزد ابوالقاسم بن روح رفت و من نیز ان جناب بودم. آن زن گفت: ای شیخ! چه چیزی با من است؟»
شیخ ابوالقاسم فرمود: با تو هر چه هست آن را در دجله بینداز.
پس آن را به دجله انداخت و برگشت و نزد ابی القاسم بن روح آمد. ابوالقاسم به خادم خود فرمود: «آن کیسه را برای ما بیاور.»
پس کیسه ای به نزد او آورد. شیخ به آن زن گفت: ..

«این کیسه ای است که با تو بود و تو آن را در دجله انداختی؟» زن گفت: «آری»
شیخ فرمود: «به تو بگویم که چه چیزی در آن است یا اینکه تو خودت به من می گویی؟» زن گفت: تو بگو.
شیخ فرمود: در این کیسه، یک جفت دستبند طلا قرار دارد و یک حلقه بزرگ که در آن گوهری است و دو حلقه کوچک که در آنها نیز گوهری وجود دارد و دو انگشتر که یکی فیروزه و دیگری عقیق است.
پس آن کیسه را باز کرد و آنچه در آن بود را نشان داد و همانگونه بود که فرمود و هیچ چیزی را جا نگذاشته بود.
زن گفت: این، عینا همان است که من در دجله انداختم.
پس من و آن زن از شادی دیدن این معجزه، بسیار متعجب و خوشحال شدیم.

 
 
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
داستان زیبای ابوراجح حلى و امام زمان (عج ) - داستان و حکایت امام زمان , مهدی صاحب زمان ,

 

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم
ابوراحج از شیعیان مخلص شهر حله ، سرپرست یكى از حمام هاى عمومى آن شهر بود، بدین جهت ، بسیارى از مردم او را مى شناختند.
در آن زمان ، فرماندار حله شخصى ناصبى به نام مرجان صغیر بود. به او گزارش دادند كه ابوراجح حلى از بعضى اصحاب منافق رسول خدا (ص ) بدگویى مى كند. فرماندار دستور داد او را آوردند.

ادامه مطلب
 
 
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
 
تولد شگفت انگیز امام زمان (ع) - داستان و حکایت امام زمان , مهدی صاحب زمان ,

 


حکیمه خاتون، دختر امام جواد ع، بعد از وفات حضرت امام حسن عسکری ع می گوید: بعد از اینکه امام هادی ع به شهادت رسید و امام حسن عسکری ع در جای پدر بزرگوار خود قرار گرفت، من به زیارت او می رفتم، چنانچه به زیارت پدر آن حضرت می رفتم. روزی به نزد ایشان رفتم. پس نرجس خاتون به نزد من آمد که چکمه ام را از پایم در بیاورد.
گفتم: «ای خانم بزرگوارم! من باید چکمه ترا در بیاورم.»
گفت: «تو خانم بزرگوار من هستی! و من باید چکمه ترا در بیاورم.»
گفتم: «خیر! به خدا قسم که نمی گذارم چکمه مرا در بیاوری، بلکه من ترا بر دیدگان خود می گذارم و ترا خدمت می کنم.»

ادامه مطلب
 
 
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
 
پیشگویى وقایع آخرالزمان از زبان امام علی(ع) - داستان و حکایت امام زمان ,

 

حضرت على (علیه السلام ) در بعضى اوقات از مصائب و گرفتاریهاى آیندگان خبر مى داد و راه درمان ابتلائات آنها را گوشزد مى كرد.
على (علیه السلام ) فرمود: زمانى بر مردم خواهد مد كه چند گناه بزرگ و عمل زشت در بن آنها پدید مى آید.
1- كارهاى زشت آشكار مى گردد و معمولى مى شود.
2- پرده هاى عفت و شرم پاره مى گردد.

ادامه مطلب
 
 
 
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
 
معجزه - داستان و حکایت امام زمان ,

معجزهشمیم یار

مردی که شبی خوابیده بود و رؤیای فرشته‌ای را دید. و آن فرشته به او گفت که باران می‌آید، سیل می‌آید و همه جا را فرا می‌گیرد، ولی تو نمی‌میری. این اتفاق در یک دهکده کوچک ایتالیایی افتاد. و روز بعد باران شدیدی در گرفت و سیل عظیمی آمد و دستور دادند همه آن دهکده را تخلیه کنند. همه تخلیه کردند، حتا بازوی آن مرد را گرفتند و گفتند باید از این جا بروی. و آن مرد گفت نه، من خوابدیدم فرشته‌ای آمد و گفت باران می‌آید و سیل عظیمی می‌آید ولی تو نمی‌میری. من به نشانه‌ها اعتقاد دارم و بنابراین این جا می‌مانم. و روز بعد باران شدیدتر شد و سد استحکامش را از دست داد و خطر بزرگی برای این روستای کوچک به وجود آمد. آب تا طبقه اول بالا آمده بود. حتا با قایق به سراغ مرد رفتند و گفتند این سد به زودی می‌شکند و تو غرق می‌شوی، بیا برویم. و مرد گفت شما دارید ایمان مرا امتحان می‌کنید، من که به شما گفتم، فرشته‌ای را در خواب دیدم و به من گفت که سیل می‌آید، اما من نخواهم مرد. من اینجا می‌مانم تا ایمان ایتالیایی خودم را ثابت  کنم. تمام تلویزیون‌ها و شبکه‌های خبری ایتالیا در آن جا جمع شده بودند. آب به سقف رسیده بود و مرد تنها آن جا مانده بود و همه می‌خواستند از مردی تصویر برداری کنند که به ایمان ایتالیایی خودش پایبند بود. اما پلیس راضی نبود و حتا یک هلی‌کوپتر فرستاد و برای سومین بار سعی کردند او را نجات بدهند. اما آن مرد گفت: نه، فرشته‌ها راست می‌گویند، حق با فرشته‌هاست،شما اشتباه می‌کنید و من می‌مانم. نیم ساعت بعد، سد شکست و سیل وارد شهر شد و آن مرد را کشت. مرد به بهشت کاتولیک‌ها رفت که فرشتگان زیادی دارد، چون مرد بسیار مؤمنی بود. و پطرس قدیس که دربانِ بهشت است، گفت: شما می‌توانید وارد بشوید، چون انسان مؤمنی هستید. مرد گفت: نه، نه، نه، من هیچ وقت وارد این جا نمی‌شوم. به خاطر این که مالک این محل

ادامه مطلب
 
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
 
 
دیگر نشانه های ظهور - داستان و حکایت امام زمان ,

دیگر نشانه های ظهور

 خروج دابة الارض:

 دابة به معنای جنبنده و ارض به معنای زمین است. برخلاف آنجه بعضی می پندارند دابه تنها به جنبندگان غیر انسان اطلاق نمی شود بلکه مفهموم وسیعی دارد که انسانها را هم در بر می گیرد. اما تفسیر این کلمه را می توان در دو قسمت خلاصه کرد: 1- گروهی آن را یک موجود جاندار و جنبنده ی غیر عادی از جنس غیر انسان با شکلی عجیب دانسته اند و برای آن عجایبی ذکر کرده اند که شبیه خرق عادت (معجزه) انباست. این جنبنده درآخر الزمان ظاهر می شود و از کفر و ایمان سخن می گوید و منافقین را رسوا می کند بر آنها علامت می گذارد ( آنها را مشخص می کند). 2- جمعی دیگر به پیروی از روایات متعدد که در این زمینه وارد شده او را یک انسان می د انند که فوق العاده و متحرک و فعال است و یکی از کارهای اصلی اش جدا کردن صفوف مسلمین از منافقین و علامت گذاری آنان است. حتی از پاره ای از روایات برداشت می شود که عصای موسی (ع) و خاتم سلیمان (ع) با اوست. می انیم عصای حضرت موسی رمز قدرت و اعجاب و خاتم حضرت سلیمان رمز حکومت و سلطه ی الهی است. به این ترتیب او (دابة الارض) یک انسان قدرتمند و افشاگر است. در حدیثی از پیامبر اکرم(ص) نقل شده است که در توصیف دابة الارض چنین می فرمایند: «لا یدرکها طالبٌ و لا یفوتُها هارب فتسم المؤمنُ بین عینیه...» او بقدری نیرو مند است که هیچ کس به او نمی رسد و کسی از دست او نمی تواند فرار کند در پیشانی مؤمن علامت می گذارد و می نویسد مؤمن و در پیشانی کافر علامت می گذارد و می نویسد کافر!! او با عصای موسی و انگشتر سلیمان است. از امام صادق (ع) چنین نقل می کنند: «علی (ع) در مسجد خوابیده بود، پیامبر (ص) آن جا آمد و علی (ع) را بیدار کرد و فرمود : « قم یا دابة الارض»! (برخیز ای جنبنده ی الهی !) کسی از یاران عرض کرد ای رسول خدا آیا ما حق داریم یکدیگر را به چنین اسمی بنامیم؟ پیامبر فرمود: نه این نام مخصوص اوست اوست دابة الارض که خداوند در قرآن فرموده : « و اذا وقع القول علیهم اخرجنالهم دابة الارض...» سپس فرمود: ای علی! در آخر الزمان خداوند تو را در بهترین صورت زنده می کند و وسیله ای در دست توست که دشمنان را باآن علامت می نهی. 1 مرحوم ابوالفتوح رازی در تفسیر خود ذیل آیه ی فوق می نویسد: بر طبق اخباری که از طریق ما نقل شده، دابة الارض کنایه از حضرت مهدی صاحب الزمان (ع) است. منابع 1- بحارالانوار- علامه مجلسی 2- منتهی الآمال- شیخ عباس قمی 3- نشانه های پایان- علی فاطمیان

 
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
 
 

کیسه سبز - داستان و حکایت امام زمان ,

 

بسم الله الرحمن الرحیم

محمد بن حسین تمیمی گوید:

مردی استر آبادی برای من نقل کرد به محله عسکر در سامرا رفتم و سیصد دینار در کیسه ای

نهاده بودم که یکی از آنها دینار شامی بود وقتی به درب خانه ای که امام حسن عسکری (ع) آنجا

دفن شده بود رسیدم همانجا نشتم . در این هنگام خادمی خارج شد و گفت:

آنچه با خود داری بده

از صراحت او شک کردم و گفتم : چیزی با من نیست.

خادم وارد خانه شد و دوباره بیرون آمد و گفت : کیسه ای سبزرنگ داری که سیصد دینار که یکی از

آنها هم شامی است همراه با انگشتری در آن است من انگشتر خود را فراموش کرده بودم این

کیسه را به او دادم و انگشتر را خود برداشتم. 


نماز موجب استواری اخلاص و دوری از کبر است.

اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبدِ الله اَلسَّلامُ عَلَيكَ يَابْنَ رَسُوْلِ الله اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَا بْنَ اَميِر المُؤمِنِيَن وَ ابْنَ سَيِدِ الوَصيّيَن اَلسَّلامُ عَلَيكَ يَا بْنَ فاطِمَةَ سَيِدَةِ نِساءِ العْالَمِينَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَا ثَارَ الله وَ اَبنِ ثَارِهَ وَالوِتْرَ الْمَوْتُورِ اَلسَّلامُ عَلَيكَ وَ عَلي الَأرواحِ الَّتِي حَلَتْ بِفِنآئِكَ عَلَيكُمْ مِنْي جَمِيعاً سَلامُ اللهِ اَبداً ما بَقَيتُ وَ بَقِيَ الَّليلِ وَ النَّهارُ يا اَبا عَبدِ اللِه لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِيَّةُ وَ جَلَتْ وَ عَظُمَتِ الُمصيبَةُ بِكَ عَلَينْا وَ عَلي جَميِع اَهْلِ الِأسْلِام وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتِ اَلمُصيبَتكَ في السَّمواتِ عَلي جَميع اَهْلِ السَّمواتِ فَلَعِنَ اللهُ اُمَّةً اَسَسَتْ اَساسَ الظُّلمِ وَ الجُورِ عَلَيكُمْ اَهْلِ البَيتِ وَلَعَنْ اللهُ اُمَّةً دَفَعَتْكُمْ عَنْ مَراتِبِكُمُ الَّتي رَتَبِكُمُ اللهُ فيها وَ لَعَنَ اللهُ اُمةً قَتَلَتكُمْ وَ لَعَنَ اللهُ المُمهِدِينَ لَهُمْ بِا لتَمكيِن مِنْ قِتالِكُمْ بَرِئتُ اِلَي اللهِ وَ اِلَيكُمْ مِنهُمْ وَ اَشياعِهِمْ وَ اَتْباعِهِمْ وَ اَوْليائهِمْ يا اَبا عَبدِ الله اِني سِلْمٌ ِلِمَنْ سالَمَكُمْ وَ حَربٌ لِمَنْ حارَبَكُم اِلي يُومِ القِيمةِ وَ لَعَنَ اللهُ الُ زِيادٍ وَ ال مَروانَ وَلَعَنَ اللهُ بَنِي اُمَيةَ قاطِبَةً وَ لَعَنَ اللهُ بْنَ مَرجانَةً وَ لَعَنَ اللهُ عُمَرِبْنِ سَعْد وَ لَعَنَ اللهُ شِمراً وَلَعَنَ اللهُ اُمةً اَسْرَجَتْ وَالجَمَتْ وَ تَنَقَّبَتْ لِقِتالِكَ بِاَبي اَنتَ وَ اُمّي لَقَدْ عَظُمَ مُصابي بِكَ فَاَسئلُ اللهَ الَّذي اَكرَمَ مَقامَكَ وَ اَكْرَمَني اَنْ يَرزُقَني طَلَبَ ثارِكَ مَعَ اِمامٍ مَنصُورٍ مِنْ اَهْلِ بَيْتِ مُحَمَّدٍ صَلي اللهُ عَلَيهِ وَ الِه اَللّهُمَّ اَجْعَلني عِندكَ وَجيهًا با الحُسَينِ عَليهِ السَّلامُ فيِ الدُنيا وَ الأخِرَةِ يا اَبا عَبْدِ اللهِ اِني اَتَقرَّبُ اِليَ اللهِ وَ اِلَي رَسُولِهِ وَ اِلَي اَمير الُمؤمِنينَ وَ اِلي فاطِمَةً وَ ِالي الْحَسَنْ وَ اِلَيكَ ِبمُوالاتِكَ وَ بالَبرائةِ ِممنِ اَسَّسَ ذلِكَ وَ بَني عَليهِ بُنيانَهُ وَ جَري في ظُلمِه وَجَوْرِه عَلَيْكُمْ وَ عَلي اَشياعِكُمَ بَرِئتُ اِليَ اللهِ وَ اِليكُمْ مِنْهُمْ وَ اَتَقَربُ اِلَي اللِه ثمَّ اِلَيكُمْ بِموالاتِكُمْ وَ مُوالاةِ وَلِيكُمْ وَ بِالبَرائةِ مِنْ اَعدائِكُمْ وَ النّاصِبينَ لَكُمُ الْحَرْبَ وَبالبرآئةِ مِنْ اَشياعِهمْ وَ اَتباعِهمْ اِنيّ سِلمٌ لِمَنْ سالَمَكُمْ وَ حَربٌ لِمَنْ حارَبَكُمْ وولٌّي لِمَن والاكُمْ وَ عَدُ وٌّ لِمَنْ عاداكٌمْ فَاسُئلُ الله اَلذي اَكرَمَني بِمَعرفَتِكُمْ وَ مَعرفَةِ اَوليائِكُمْ وَرَزَقنِي اَلبرائَةَ مِن اَعدائِكُمْ اَنْ يَجعَلنِي مَعَكُمْ في الدُّنيا وَ الاخرةِ وَ اَن يُثَبِتَ لي عِنْدَكُمْ قَدَمَ صِدْقٍ في الدُّنيا وَالأخرةِ وَ اَسَئلهُ اَن يُبَلغَنيَ المَقامَ الَمحمودَ لَكُمُ عِنْدَ اللهِ وَ اَنْ يَرزُقَني طَلَبَ ثاري مَعَ اِمامٍ هُدي ظاهِرٍ ناطِقٍ بالحَقِ مِنْكُمْ وَ اَسئلُ اللهَ بِحَقِكُمْ وَ بِالشَانِ اَلذيِ لَكُمْ عِندهُ اَنْ يَعطنِي بِمصابي بِكُمْ اَفْضَلَ ما يُعطي مُصاباً بِمُصيبةً ما اَعْظَمَها وَ اَعظمَ رَزَيِتها ِفي اِلاسلامِ وَ في جَميعَ السَّمواتِ وَ الارضِ اَللهُمَّ اجْعَلني في مَقامي هذا ِممَنْ تَنالُهُ مِنكَ صلَواتٌ وَ رحمةٌ وَ مَغفِرةٌ اَللهُمَّ اَجْعَلْ مَحيايَ مَحيا محمدٍ و ال مُحمد وَ مَماتي مَماتَ مُحمدٍ وَ ال مُحمدٍ اَللهمَّ اِنَّ هذا يَوْمٌ تَبركَتْ به بنوامَيَةَ وَ ابْنُ اكِلةَ الأَكبادِ الَّلعينُ ابنُ اللعينِ عَلي لِسانِك وَ لِسانِ نَبِيكَ صليَّ الله عليهِ و اله في كُلِ مَوْطِن وَ مَوقِفٍ وَقَفٍ فيهِ نَبيكَ صلي الله عليهِ و اللهمَّ الَعن اَبا سُفيانَ وَ معاويةَ وَ يزيدَ بْنَ مُعاويةَ عَليهِمْ مِنكَ الَّلعنةُ اَبَدَ الابِدينَ وَ هَذا يَوْمٌ فَرِحَتْ به ال زِيادٍ وَ الُ مَروانَ بِقَتلِكُمْ اَلحسُيَن صَلواتُ اللهِ عَليهِ اَللهُمَّ فَضاعَفْ عَليهمُ اللعنَ منكَ وَالعذابِ الأَليمَ اللهمَّ اني اتقربُ اليكَ في هذا اليومِ وَفي مَوقفي هذا وَ اَيام حَيوتي بِالبرآئةِ مِنهم وَاللعنةِ عَليهَمّْ السلامُ پس مي گويي صَد مرتبه اللهمَّ العن اولَ ظالم ظلمَ حقَّ محمد و ال محمد و اخِرَ تابِع له علي ذالكَ اللهمَّ العنِ العصابةَ التي جاهدتِ الُحسين وَشايعتْ و بايِعتْ و تابِعتْ علي قِتله اللهمَّ العنهم جميعاً پس ميگوئي صد مرتبه السلام عليكَ يا ابا عَبداللهِ وَ علي الاَرواح الَّتي حَلت بفنآئِكَ عليكَ مِني سلامُ الله ابداً ما بَقيتُ وَ بقيَ الليلُ وَ النهارَوَ لاجعلهُ اللهُ اخرَ العهدِمني لزيارتكم السلامُ علي الحسين وعلي علي بن الحيسين و علي اولاد الحسين و علي اصحاب الحسين پس مي گوئي اللهمَ خُصَّ انتَ اَوّل ظالم باللعن مني وَابدَءُ به اولاًثمَّ الثاني وَالثالث َوَالرابعَ اللهمَّ العنِ يزيد خامساً و العن عبيدَ اللهِ بن زيادٍ و ابن مرجانةَ و عمربن سعد وَ شمراً و ال ابي سفيانَ وَال زياد و ال مروان و الي يوم القيامَة پس سجده مي روي و ميگوئي اللهمَّ لكَ الحَمد حمدَ الشاكرينَ لَكَ علي مصابهم الحمدُ للهِ علي عَظيمِ رَزيتي اللهمَّ ارزقني شَفاعَةَ الْحُسَيْنِ يَوْمَ الْوُروُدِ وَثبِتْ لي قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدِكَ مَعَ الحُسَينِ وَ اَصْحابِ الحُسَينِ الَّذينَ بَذَلُوا مُهْجُهْم دُوْنَ الحُسَينِ عَلَيه السَّلام

 

  

خطبه امام علیه‏السلام

امام حسین علیه‏السلام مركب خود را طلب كرد و بر آن سوار شد و با صداى بلند ندا كرد به طورى كه بیشتر مردم حاضر در لشكر عمر بن سعد صداى آن حضرت را مى‏شنیدند:

"ایها الناس اسمعوا قولى ولا تعجلوا حتى اعظكم بما هو حق لكم علىّ، و حتى اعتذر الیكم من مقدمى علیكم، فان قبلتم عذرى و صدقتم قولى و اعطیتمونى النصف من انفسكم كنتم بذلك اسعد و لم یكن لكم علىّ سبیل، و ان لم تقبلوا منى العذر و لم تعطوا النصف من انفسكم (فاجمعوا امركم و شركأ كم ثم لا یكن امركم علیكم غمه ثم اقضوا الىّ ولا تنظرون.)(31)(ان ولیى الله الذى نزل الكتاب و هو یتولى الصالحین.)(32)

اى مردم! سخن مرا بشنوید و در جنگ شتاب مكنید تا شما را به چیزى كه اداى آن بر من فریضه است و حق شما بر من است موعظه كنم و حقیقت امر را با شما در میان بگذارم، اگر انصاف دادید، سعادتمند خواهید شد و اگر نپذیرفته و از مسیر عدل و انصاف كناره ‏گرفتید، تصمیم خود را عملى سازید و با ما بجنگید، خداى بزرگ ولى و صاحب اختیار من است، همان خدایى كه قرآن را نازل فرمود و اختیار نیكوكاران به دست اوست."

امام علیه‏السلام فریاد برآورد و فرمود: اى شبث بن ربعى! اى حجار بن ابجر! اى قیس بن اشعث! اى یزید بن حارث! آیا شما براى من نامه ننوشتید كه میوه‏ها رسیده، و زمین‌ها سبز شده، اگر بیایى لشكرى آراسته در خدمت تو خواهد بود؟!!

قیس بن اشعث گفت: ما نمى‌دانیم چه مى‏گویى!! ولى اگر به فرمان بنى عم خود تسلیم شوى جز نیكى نخواهى دید!

اهل حرم (خواهران و دختران آن حضرت) چون سخنان امام را شنیدند، به گریستن و شیون پرداختند، امام علیه‏السلام برادرش عباس و فرزندش على اكبر را به خیمه‏ها فرستاد تا آنان را خاموش سازند و فرمود: به جان خودم سوگند كه بعد از این بسیار خواهند گریست!

چون آنها ساكت شدند، حمد و سپاس الهى را بجا آورد و در نهایت فصاحت، خدا را یاد كرد و بر پیامبر گرامى اسلام و فرشتگان خدا و پیامبران الهى درود فرستاد. و در ادامه سخنان خود فرمود:

نسب مرا به یاد آرید و ببینید كه كیستم؟ و به خود آیید و خود را ملامت كنید و نگاه كنید كه آیا كشتن و شكستن حرمت من رواست؟!

آیا من پسر دختر پیامبر شما و فرزند جانشین و پسر عم او نیستم؟! همان كسى كه بیشتر از همه، ایمان آورد و رسول خدا را به آنچه از جانب خداى آورده بود تصدیق كرد؟!

آیا حمزه سیدالشهدا عموى من نیست؟!

و آیا جعفر طیار كه خداوند دو بال به او كرامت فرمود تا در بهشت به پرواز در آید عموى من نیست؟!

آیا شما نمى‌دانید كه رسول خدا درباره من و برادرم فرمود: این دو سرور جوانان اهل بهشتند؟!

اگر كلام مرا باور نكرده و در صداقت گفتار من شك دارید، به خدا قسم از زمانى كه دانستم خداوند، دروغگویى را دشمن مى‏دارد، هرگز سخنى به دروغ نگفته‏ام، در میان شما هستند افرادى كه به درستى و راستى مشهورند و گفتار مرا تأیید مى‏كنند، از جابر بن عبدالله انصارى و ابو سعید خدرى و سهل بن سعد ساعدى و زید بن ارقم و انس بن مالك بپرسید تا براى شما آنچه را كه از رسول خدا شنیده‏اند، بازگو كنند تا صدق گفتار من براى شما ثابت گردد. آیا این گواهی‌ها و شهادت‌ها مانع از ریختن خون من نمى‌شود؟!(33)


گفتگو شمر با امام علیه‏السلام

در اینجا شمر بن ذى الجوشن گفت: اگر چنین است كه تو مى‏گویى، من هرگز خداى را با عقیده راسخ عبادت نكرده باشم!!

جبیب بن مظاهر گفت: به خدا سوگند كه تو را مى‏بینم خدا را با تزلزل و تردید بسیار پرستش مى‏كنى! و من گواهى مى‏دهم كه تو راست مى‏گویى و نمى‌دانى كه امام چه مى‏گوید!! خداى بزرگ بر دل تو مهر غفلت زده است.

امام علیه‏السلام فرمود: آیا شما در این هم شك دارید كه من پسر دختر پیامبر شما هستم؟!! به خدا سوگند كه در فاصله مشرق و مغرب عالم، فرزند دختر پیامبرى، به جز من نیست. واى بر شما! آیا از شما كسى را كشته‏ام كه از من خونبهاى او را مى‏خواهید؟! آیا مالى از شما تباه ساخته و یا قصاصى بر گردن من است كه آن را مطالبه مى‏كنید؟! آنها سكوت كرده و خاموش بودند، چرا كه حرفى براى گفتن نداشتند. بعد، امام علیه‏السلام فریاد برآورد و فرمود: اى شبث بن ربعى! اى حجار بن ابجر! اى قیس بن اشعث! اى یزید بن حارث! آیا شما براى من نامه ننوشتید كه میوه‏ها رسیده، و زمین‌ها سبز شده، اگر بیایى لشكرى آراسته در خدمت تو خواهد بود؟!!

حر مقابل لشكر كوفه ایستاد و گفت: اى اهل كوفه! مادرتان در سوگتان بگرید، این بنده صالح خدا را خواندید و گفتند در راه تو جان خواهیم باخت، ولى اینك شمشیرهاى خود را بر روى او كشیده و او را از هر طرف احاطه كرده‏اید و نمى‌گذارید كه در این زمین پهناور به هر كجا كه مى‏خواهد، برود، و مانند اسیر در دست شما گرفتار مانده است، او و زنان و دختران او را از نوشیدن آب فرات منع كردید در حالى كه قوم یهود و نصارى از آن مى‏نوشند و حتى بهائم در آن مى‏غلطند، و اینان از عطش به جان آمده‏اند! شما پاس حرمت پیامبر را درباره عترت او نگاه نداشتید، خدا در روز تشنگى شما را سیراب نگرداند.

قیس بن اشعث گفت: ما نمى‌دانیم چه مى‏گویى!! ولى اگر به فرمان بنى عم خود تسلیم شوى جز نیكى نخواهى دید!

امام حسین علیه‏السلام فرمود: نه! به خدا سوگند دستم را همانند افراد ذلیل و پست در دست شما نخواهم گذاشت، و از پیش روى شما همانند بردگان فرار نخواهم كرد.(34)

سپس امام علیه‏السلام فرمود: اى بندگان خدا! من به خداى خود و خداى شما پناه مى‏برم، ولى بیزارم از گردنكشانى كه به روز قیامت ایمان ندارند، و از گزند آنان نیز به خدا پناه مى‏برم.

آنگاه مركب خود را خواباند و به عقبه بن سمعان دستور داد تا زانوان مركب را ببندد.(35)


ابن ابى جویریه و تمیم بن حصین

در این هنگام مردى از لشكر عمربن سعد كه او را ابن ابى جویریه مى‏نامیدند در حالى كه بر اسبى سوار بود، رو به سوى خیمه‏ها كرد، و چون نظرش به آتش افتاد فریاد بر آورد: اى حسین! و اى اصحاب حسین! شادمان باشید به چشیدن آتشى كه در دنیا بر افروخته‏اید!

امام حسین علیه‏السلام فرمود: این مرد كیست؟

گفتند: ابن ابى جویریه مزنى!

امام حسین علیه‏السلام دعا كردند كه: بارالها! عذاب آتش را در دنیا به او بچشان! و هنوز سخن امام تمام نشده بود كه اسبش او را در آتش خندق افكند!!

و بعد، مرد دیگرى از لشكر عمربن سعد نزدیك آمد به نام تمیم بن حصین فزارى و فریاد برآورد كه: اى حسین! و اى اصحاب حسین! فرات را نمى‏بینید كه همانند شكم مار به خود مى‏پیچد؟! به خدا سوگند كه قطره‏اى از آن را نخواهید چشید تا تلخى مرگ را در كام خود احساس كنید!

امام علیه‏السلام فرمود: این كیست؟

گفتند: تمیم بن حصین است.

امام علیه‏السلام فرمود: این مرد و پدرش از اهل آتشند، خدایا او را در نهایت عطش بمیران!

و نوشته‏اند كه عطشى بى سابقه بر تمیم عارض شد و از شدت تشنگى از اسب بر زمین افتاد و آنقدر پامال ستوران شد تا به هلاكت رسید.(36)


عبدالله بن حوزه

گروهى از سپاهیان به سوى امام علیه‏السلام حركت كردند و در میان آنها عبدالله بن حوزه تمیمى فریاد بر آورد كه: حسین در میان شماست؟!

اصحاب امام حسین پاسخ دادند: این امام حسین است، چه مى‏خواهى؟!

گفت: اى حسین! تو را به آتش بشارت مى‏دهم!

امام فرمود: سخنى دروغ گفتى، من نزد پروردگار بخشنده و شفیع و مطاع مى‏روم، تو كسیتى؟

گفت: من ابن حوزه هستم.

امام علیه‏السلام در حالى كه دست‌هاى مبارك را بلند كرد به حدى كه سپیدى زیر بغلش نمایان گشت گفت: خدایا! او را در آتش بسوزان.

آن مرد به خشم آمد، و ناگاه اسب او رم كرد و ابن حوزه بر زمین سقوط كرد در حالى كه پایش به ركاب اسب گیر كرده بود، آنقدر بدنش بر روى خاك كشیده شد كه قسمتى از بدنش جدا شد و قسمت دیگر به ركاب اسب آویزان بود، و سرانجام پس از برخورد باقیمانده بدنش به سنگ، در میان آتش خندق افتاد و مزه آتش را چشید.

امام علیه‏السلام به خاطر استجابت دعایش، سجده شكر بجاى آورد و دستانش را برداشت و عرض كرد: اى خدا! ما از مقربان درگاه تو، اهل‌بیت پیامبر تو و ذریه او هستیم، حق ما را از جباران ستمگر بستان، به درستى كه تو شنوا و از هر كس به مخلوق خود نزدیكترى.

محمدبن اشعث گفت: چه قرابتى بین تو و پیامبر است؟!!

امام حسین علیه‏السلام گفت: خدایا! محمدبن اشعث مى‏گوید در میان من و پیامبرت نسبتى نیست، خدایا! امروز طعم ذلت و خوارى خود را به او بچشان تا من عقوبت او را ببینم.

این دعاى امام نیز مستجاب شد، و محمد بن اشعث به جهت قضاى حاجت از اسب پیاده شد و عقربى او را گزید و با لباسى آلوده به هلاكت رسید.(37) و (38)


تنبیه مسروق

مسروق بن وائل حضر مى‏گوید: من در پیش روى لشكر ابن سعد بودم به این امید كه سر حسین را گرفته و نزد عبیدالله بن زیاد برده و جایزه بگیرم!! اما چون اجابت دعاى آن حضرت را درباره ابن حوزه مشاهده كردم، دانستم كه این خاندان را حرمت و منزلتى است نزد خدا، لذا از لشكر عمر بن سعد جدا شده و بازگشتم، و به خاطر چیزهایى كه از این خاندان مشاهده كردم هرگز با آنها جنگ نخواهم كرد.(39)


خطبه زهیر بن قین

زهیر بن قین به طرف لشكر دشمن خارج شد در حاى كه سوار بر اسب بوده و لباس جنگ به تن داشت، و خطاب به آنان گفت: اى مردم كوفه! از عذاب خدا بترسید، حق مسلمان بر مسلمان این است كه برادرش را نصیحت كند، ما هم اكنون برادریم و بر یك دین، مادامى كه جنگى بین ما رخ نداده است، و چون كار به مقاتله كشد شما یك امت و ما امت دیگرى خواهیم بود؛ خدا ما را به وسلیه خاندان رسولش در مقام آزمونى بزرگ قرار داده تا ما را بیازماید، من شما را به یارى این خاندان و ترك یارى یزید و عبیدالله بن زیاد فرا مى‏خوانم زیرا شما در حكومت اینان جز سوء رفتار و قتل و كشتار و به دار آویختن و كشتن قاریان قرآن همانند حجر بن عدى و اصحاب او و هانى بن عروه و امثال او، ندیده‏اید.

سپاهیان عمر بن سعد به زهیر ناسزا گفتند و عبیدالله را مدح و دعا كردند، سپس گفتند: ما از این مكان نمى‌رویم تا حسین و یارانش را بكشیم و یا آنها را نزد عبیدالله ببریم!

زهیر گفت: اى بندگان خدا! فرزند فاطمه به محبت و یارى سزاوارتر از پسر سمیه (عبیدالله بن زیاد) است، اگر او را یارى نمى‌كنید، دست خود را به خون او آلوده نكنید، او را رها كنید تا یزید هر چه مى‏خواهد، با او رفتار كند، به جان خودم سوگند كه یزید بدون كشتن حسین نیز از شما خشنود خواهد بود.

در این اثنأ، شمر تیرى به سوى زهیر پرتاب كرد و گفت: ساكت باش! خدا صداى تو را فرو نشاند، تو ما را به زیادى سخنت آزردى.

حر گفت: به خدا سوگند خود را در میان بهشت و دوزخ مى‏بینم، و به خدا قسم چیزى را بر بهشت بر نمى‌گزینم اگر چه مرا پاره كرده و در آتشم بسوزانند. سپس بر اسب خود نهیب زده و به امام حسین علیه‏السلام پیوست، و به آن حضرت عرض كرد: اى پسر رسول خدا! جان من به فداى تو باد، من كسى بودم كه بر تو سخت گرفته و در این مكان فرود آوردم، و گمان نمى‌كردم كه این گروه با تو چنین رفتار نمایند و سخن تو را نپذیرند، به خدا سوگند اگر مى‏دانستم كه این گروه با تو چنین خواهند كرد هرگز دست به چنین كارى نمى‌زدم، و من به درگاه خداى بزرگ توبه مى‏كنم از آنچه كه انجام داده‏ام، آیا توبه من پذیرفته مى‏شود؟

زهیر در پاسخ شمر گفت: اى اعرابى زاده! من با تو سخن نگویم، تو حیوانى بیش نیستى! من گمان ندارم حتى دو آیه از كتاب خدا را بدانى، مژده باد تو را به رسوایى روز قیامت و عذاب دردناك الهى.

شمر گفت: خدا تو و امام تو را پس از ساعتى خواهد كشت!

زهیر گفت: مرا از مرگ مى‏ترسانى؟! به خدا سوگند در نظر من شهادت با حسین بهتر از زندگى جاودانه با شماست. سپس زهیر رو به مردم كرده و با صدایى بلند گفت: اى بندگان خدا! این مرد درشت خوى، شما را نفریید، به خدا سوگند شفاعت رسول خدا هرگز به گروهى كه خون فرزندان و اهل‌بیت او را بریزند و یاران آنها را بكشند، نخواهد رسید.(40)

پس مردى از یاران امام بانگ برداشت: اى زهیر! بازگرد، امام علیه‏السلام مى‏فرماید: به جان خودم سوگند همانگونه كه مؤمن آل فرعون قومش را نصیحت كرد، تو نیز در نصیحت این گمراهان انجام وظیفه كردى و در دعوت آنها به راه مستقیم پا فشارى نمودى، اگر سودى داشته باشد!(41)


خطبه بریر

بریر بن خضیر از امام حسین علیه‏السلام اجازه گرفت كه با سپاه كوفه صحبت كند. امام او را اجازه داد، و او نزدیك سپاه كوفه آمد و گفت: اى گروه مردم! خدا پیامبر را مبعوث كرد و او مردم را به توحید و یكتاپرستى فراخواند، هم بشیر بود و هم نذیر، هم بشارت مى‏داد و هم از آتش دوزخ مى‏هراساند، او مشعل تابناكى بود فرا راه انسان‌ها؛ این آب فرات است كه حیوانات بیابان از آن مى‏نوشند ولى آن را از پسر دختر پیامبر مضایفه مى‏كنید!! پاداش رسول خدا این است؟!(42) و (43)

محمدبن ابى طالب نقل كرده است كه: سپاه دشمن بر مركب‌هاى خود سوار شدند و امام علیه‏السلام نیز با جمعى از اصحاب سوار بر اسب شدند و در پیشاپیش آنها بریر حركت مى‏كرد، امام به او فرمودند: با این قوم صحبت كن.

بریر پیش آمد و گفت: اى مردم! تقواى خدا را پیشه سازید، این خاندان پیامبر است كه مقابل شماست، و اینها فرزندان و دختران و حرم پیامبرند، چه تصمیمى در باره آنها گرفته‏اید؟

پاسخ دادند كه: ما آنها را به عبیدالله بن زیاد تسلیم مى‏كنیم تا او درباره آنها حكم كند!

بریر گفت: آیا نمى‌پذیرید به همان مكانى كه از آنجا آمده‏اند، بازگردند؟ اى مردم كوفه! واى بر شما! آیا نامه‏ها و پیمان‌هاى خود را فراموش كرده‏اید؟ واى بر شما! اهل بیت پیامبر را دعوت مى‏كنید و تعهد مى‏كنید كه خود را فداى آنها كنید و هنگامى كه به نزد شما آمدند، آنها را به عبیدالله بن زیاد تسلیم مى‏كنید؟!! او درباره آنها از فرات هم مضایقه مى‏كنید؟! چه بد پاس حرمت پیامبر را نگاه داشیتد! شما را چه مى‏شود؟! خدا شما را در قیامت سیراب نگرداند كه بد مردمى هستید!

مردى از سپاه كوفه گفت: ما نمى‌دانیم چه مى‏گویى!

بریر گفت: خدا را سپاس مى‏گویم كه بصیرتم را درباره شما زیاده كرد، بارالها! به درگاه تو بیزارى مى‏جویم از اعمال این گروه، بارالها! ترس خود را در میان ایشان افكن، و چنان كن كه چون تو را ملاقات كنند از آنها خشمناك باشى.

سپس سپاه كوفه او را هدف تیر قرار دادند و بریر بازگشت.(44)


آشوب و همهمه

چون عمربن سعد سپاه خود را براى محاربه با امام حسین آماده كرد و پرچم‌ها را در جاى خود قرار داد و میمنه و میسره لشكر را منظم نمود، به افرادى كه در قلب لشكر بودند گفت: در جاى خود ثابت بمانید و حسین را از هر طرف احاطه كنید تا او را همانند حلقه انگشترى در میان بگیرید!

در این اثنا، امام علیه‏السلام در برابر سپاه كوفه ایستاد و از آنها خواست كه خاموش شوند، ولى آنها ساكت نشدند!! امام به آنها فرمود:

واى بر شما! چه زیان مى‏برید اگر سخن مرا بشنوید؟! من شما را به راه راست مى‏خوانم، هر كس فرمان من برد بر راه صواب باشد، و هر كه نافرمانى من كند هلاك شود، شما از همه فرامین من سر باز مى‏زنید و سخن مرا گوش نمى‌دهید چرا كه شكم‌هاى شما از مال حرام پر شده و بر دل‌هاى شما مهر شقاوت نهاده شده است، واى بر شما! آیا خاموش نمى‌شوید و گوش نمى‌دهید؟!

پس اصحاب عمربن سعد یكدیگر را ملامت كرده و گفتند: گوش دهید!!


خطبه دوم امام علیه‏السلام

پس از سكوت سپاه دشمن، امام علیه‏السلام فرمود:

اى مردم! هلاك و اندوه بر شما باد كه با آن شور و شعف زاید الوصف ما را خواندید تا به فریاد شما رسیم، و ما شتابان براى فریادرسى شما آمدیم، ولى شما شمشیرى را كه خود در دست شما نهاده بودیم به روى ما كشیدید، و آتشى كه ما بر دشمن خود و دشمنان شما افروخته بودیم براى ما فروزان كردید! و در جنگ با دوستانتان، به یارى دشمنانتان برخاستید! با این كه آنان در میان شما نه به عدل رفتار كردند و نه امید خیرى از آنان دارید و بدون آن كه از ما امرى صادر شده باشد كه سزاوار این دشمنى و تهاجم باشیم. واى بر شما! چرا آنگاه كه شمشیرها در غلاف و دل‌ها آرام و خاطرها جمع بود ما را رها نكردید؟! و همانند مگس به سوى فتنه پریدید و همانند پروانه‏ها به جان هم افتادید، هلاك باد شما را اى بندگان كنیز! و بازماندگان احزاب! و رها كنندگان كتاب! و اى تحریف كنندگان كلمات خدا! و فراموش كنندگان سنت رسول! و كشندگان فرزندان انبیا و عترت اوصیاى پیامبران! و ملحق كنندگان ناكسان به صاحبان انساب! و آزار كنندگان مؤمنین! و فریادگران رهبران كه قرآن را پاره كردند!

امام علیه‏السلام فرمود: مى‏گویم از خدا بترسید و مرا مكشید، زیرا كشتن و هتك حرمت من، جایز نیست، من فرزند دختر پیامبر شما هستم و جده من خدیجه همسر پیغمبر شماست، و شاید سخن پیامبر به شما رسیده باشد كه فرمود: حسن و حسین، دو سید جوانان اهل بهشتند.

آرى به خدا سوگند بیوفایى و پیمان شكنى، عادت شماست، ریشه شما با مكر و بیوفایى درهم آمیخته است، شاخه‏هاى شما بر آن پروریده است. شما خبیث‏ترین میوه‏اید، گلوگیر در كام باغبان خود و گورا در كام غاصبان و راهزنان، لعنت خدا بر پیمان شكنانى كه میثاق‌هاى محكم شده را شكستند، خدا را كفیل خود قرار داده بودید، و به خدا سوگند كه آن پیمان شكنان شمائید! اینك این دعى ابن دعى (عبیدالله بن زیاد) مرا در میان دو چیز مخیر كرده است: یا شمشیر كشیدن و یا خوار شدن! و هیهات كه ما به ذلت تن نخواهیم داد، خدا و رسول او و مؤمنان براى ما هرگز زبونى نپسندند، دامن‌هاى پاكى كه ما را پرورانده‏اند و سرهاى پرشور و مردان غیرتمند هرگز طاعت فرومایگان را بر كشته شدن مردانه ترجیح ندهند، و من با این جماعت اندكى با شما مى‏جنگم هر چند یاوران، مرا تنها گذاشتند.(45)

سپس اشعارى را قرائت فرمود كه ترجمه‏اش این است:

«اگر پیروز شویم، دیر زمانى است كه پیروز بوده‏ایم؛ و اگر مغلوب شویم باز هم مغلوب نشده‏ایم. عادت ما ترس نیست ولى كشته شدن ما با دولت دیگران قرین است.»

سپس فرمود:

به خدا سوگند اى گروه كفران پیشه! پس از من چندان زمانى نخواهد گذشت مگر به مقدارى كه سواره‏اى بر مركبش سوار شود، كه روزگار چون سنگ آسیا بر شما بگردد، و شما در دلهره و اضطرابى عمیق فرو برد، و این عهدى است كه پدرم از طرف جدم با من بسته است، پس رأى خویش و همراهان خود را بار دیگر ارزیابى كنید تا روزگار بر شما غم و اندوه نبارد! من كار خویش را بر عهده خدا نهادم و مى‏دانم كه چیزى بر زمین نجنبد مگر به دست قدرت بالغه الهى.

بار خدایا! باران آسمان را از اینان دریغ كن، و بر ایشان تنگى و قحطى پدید آور، و آن غلام ثقفى را بر ایشان بگمار تا جام زهر به ایشان بچشاند، و انتقام من و اصحاب و اهل‌بیت و شیعیان مرا از اینان بگیرد، كه اینان ما را تكذیب كردند و بى یاور گذاشتند، و تو پروردگار مائى، به سوى تو رو آوردیم و بر تو توكل نمودیم و باز گشت ما به سوى توست.(46)


خبر دادن امام علیه‏السلام از عاقبت امر عمر بن سعد

سپس امام علیه‏السلام فرمود: عمربن سعد كجاست؟ او را نزد من بخوانید.

عمربن سعد در حالى كه دوست نداشت این ملاقات صورت پذیرد، به نزد امام آمد. امام به او گفت: تو مرا مى‏كشى؟! گمان نمى‌كنى كه دعى بن دعى (ابن زیاد) حكومت رى و گرگان را به تو ارزانى دارد؟! به خدا سوگند كه چنین نخواهد شد، و این عهدى است معهود! هر چه خواهى بكن كه پس از من نه در دنیا و نه در آخرت، شاد نگردى، و گویى مى‏بینم سر تو را كه در كوفه بر نیزه نصب كرده و كودكان بر آن سنگ مى‏زنند و آن را هدف قرا مى‏دهند؟!

عمربن سعد خشمگین شد و روى بگرداند! و سپاه خود را گفت: در انتظار چه هستید؟! همه یكباره بر او حمله كنید كه اینان یك لقمه بیش نیستند!!(47)


خطبه دیگرى از امام علیه‏السلام(48)

پس آن حضرت برابر سپاه دشمن آمد در حالى كه به صفوف آنها مى‏نگریست كه همانند سیل مى‏خروشیدند و به عمر بن سعد نظر كرد كه در میان اشراف كوفه ایستاده بود، پس فرمود:

"خدایى را حمد مى‏كنم كه دنیا را آفرید و آن را خانه فنا و زوال مقرر نمود و اهل دنیا را در احوالى مختلف و گوناگون قرار داد، آن كه فریب دنیا را خورد بى خرد است و آن كه فریفته دنیا گردد نگون بخت است، مبادا دنیا شما را فریب دهد كه دنیا امید هر كس را كه بدان گراید، قطع كند و طمع آن كس را كه بدان دل بندد به ناامیدى مبدل نماید. شما را مى‏بینم براى انجام كارى در اینجا اجتماع كردید كه خدا را به خشم آورده‏اید، و روى از شما برتافته و عقابش را بر شما نازل كرده و از رحمت خود شما را دور ساخته است. نیكو پروردگارى است خداى ما، و شما بد بندگانى هستید كه به طاعت او اقرار كرده و به رسولش ایمان آورده ولى بر سر ذریه و عترت او تاختید و تصمیمى بر قتل آنها گرفتید، شیطان بر شما غالب گردید و خداى بزرگ را از یاد بردید، هلاك باد شما و آنچه مى‏خواهید. انالله و انا الیه راجعون. اینان جماعتى هستند كه پس از ایمان كافر شدند، دور باد رحمت پروردگار از ستمگران."

در این اثنأ عمر بن سعد رو به اشراف كوفه كرد و گفت: واى بر شما! كه با او تكلم كنید، به خدا سوگند این پسر همان پدر است كه اگر یك روز هم ادامه سخن دهد از سخن گفتن عاجز نشود!

پس شمر پیش آمد و گفت: اى حسین! این چه سخن است كه مى‏گویى؟ به ما تفهیم كن تا بفهمیم!

امام علیه‏السلام فرمود: مى‏گویم از خدا بترسید و مرا مكشید، زیرا كشتن و هتك حرمت من، جایز نیست، من فرزند دختر پیامبر شما هستم و جده من خدیجه همسر پیغمبر شماست، و شاید سخن پیامبر به شما رسیده باشد كه فرمود: حسن و حسین، دو سید جوانان اهل بهشتند.(49)


حر بن یزید (50)

امام علیه‏السلام از مركب پیاده شد و به عقبة بن سمعان دستور داد كه آن را ببندد، در این اثنأ سپاه كوفه براى جنگ و قتال به طرف امام و اصحاب امام روى آورد!

حربن یزید ریاحى هنگامى كه آن گروه را مصمم به جنگ دید(51)، نزد عمربن سعد آمد و گفت: آیا با حسین جنگ مى‏كنى؟!

گفت: آرى، به خدا سوگند، قتالى كه كمترینش این باشد كه سرها و دست‌ها جدا گردد!!

حر گفت: آنچه حسین بیان كرد، براى شما كافى نبود؟!

عمر بن سعد گفت: اگر كار به دست من بود، مى‏پذیرفتم، ولى امیر تو عبیدالله نمى‌پذیرید!!

حر بازگشت و مردى از قبیله‏اش همراه او بود به نام قرة بن قیس، حربن یزید به او گفت: اى قره! آیا اسب خویش را آب داده‏اى؟ گفت: نداده‏ام. قره مى‏گوید: من احساس كردم كه او مى‏خواهد از جنگ كناره گیرد و اگر از قصدش مرا آگاه مى‏كرد، من هم به او مى‏پیوستم.

پس حربن یزید كم كم به سوى خرگاه(خیمه‌گاه) حسین نزدیك مى‏شد، مردى(52) به او گفت: این چه حالتى است كه در تو مى‏بینم؟

حر گفت: به خدا سوگند خود را در میان بهشت و دوزخ مى‏بینم، و به خدا قسم چیزى را بر بهشت بر نمى‌گزینم اگر چه مرا پاره كرده و در آتشم بسوزانند. سپس بر اسب خود نهیب زده و به امام حسین علیه‏السلام پیوست(53)، و به آن حضرت عرض كرد: اى پسر رسول خدا! جان من به فداى تو باد، من كسى بودم كه بر تو سخت گرفته و در این مكان فرود آوردم، و گمان نمى‌كردم كه این گروه با تو چنین رفتار نمایند و سخن تو را نپذیرند، به خدا سوگند اگر مى‏دانستم كه این گروه با تو چنین خواهند كرد هرگز دست به چنین كارى نمى‌زدم، و من به درگاه خداى بزرگ توبه مى‏كنم از آنچه كه انجام داده‏ام، آیا توبه من پذیرفته مى‏شود؟

امام حسین علیه‏السلام فرمود: آرى، خدا توبه تو را مى‏پذیرد، پیاده شو!

حر بن یزید گفت: من براى تو سواره باشم به از آن است كه پیاده شوم، روى این اسب مدتى مبارزه مى‏كنم و در پایان كار فرود خواهم آمد.

امام حسین علیه‏السلام فرمود: خداى تو را بیامرزد! آنچه را كه تصمیم گرفته‏اى انجام ده.

سپس حر مقابل لشكر كوفه ایستاد و گفت: اى اهل كوفه! مادرتان در سوگتان بگرید، این بنده صالح خدا را خواندید و گفتند در راه تو جان خواهیم باخت، ولى اینك شمشیرهاى خود را بر روى او كشیده و او را از هر طرف احاطه كرده‏اید و نمى‌گذارید كه در این زمین پهناور به هر كجا كه مى‏خواهد، برود، و مانند اسیر در دست شما گرفتار مانده است، او و زنان و دختران او را از نوشیدن آب فرات منع كردید در حالى كه قوم یهود و نصارى از آن مى‏نوشند و حتى بهائم در آن مى‏غلطند، و اینان از عطش به جان آمده‏اند! شما پاس حرمت پیامبر را درباره عترت او نگاه نداشتید، خدا در روز تشنگى شما را سیراب نگرداند.

در این حال گروهى با تیر بر او حمله ور شدند، او پیش آمده و در مقابل امام حسین عیله السلام ایستاد.(54)


هاتفى از غیب

نوشته‏اند كه: حر به امام حسین علیه‏السلام گفت: هنگامى كه عبیدالله بن زیاد مرا سوى تو روانه كرد، و از قصر بیرون آمدم، از پشت سر آوازى شنیدم كه مى‏گفت: اى حر! شاد باش كه به خیرى روى آوردى! چون به پشت سرم نگریستم، كسى را ندیدم! با خود گفتم: این چه بشارتى است كه من به پیكار حسین علیه‏السلام مى‏روم؟! و هرگز تصور نمى‌كردم كه سرانجام از شما پیروى خواهم كرد.

امام علیه‏السلام فرمود: به راه خیر هدایت شدى.(55) و (56)


فرمان یورش

عمرم بن حجاج فریاد بر آورد به سپاه كوفه گفت: اى نادانان! شما مى‏دانید كه با چه كسانى مى‏جنگید؟! اینان شجاعان و دلاوران كوفه هستند! شما با كسانى مى‏جنگید كه خود را آماده مرگ ساخته‏اند! كسى به تنهایى به میدان آنها نرود، اینها تعدادشان كم است و زمان كوتاهى باقى خواهند ماند، به خدا سوگند اگر آنها را سنگباران كنید، كشته خواهند شد!!

عمربن سعد گفت: راست گفتى، رأى تو صحیح است، كسى را بفرست تا به سپاهیان كوفه بگوید كه به تنهایى به میدان آنان نرود.(57)

امام علیه‏السلام در این هنگام دست بر محاسن گرفت و گفت: خدا بر قوم یهود آنگاه خشم گرفت كه براى او فرزند قائل شدند، و بر امت مسیح آن هنگام كه او را یكى از سه خداى خود دانستند، و بر زرتشتیان وقتى كه بندگى ماه و خورشید پذیرفتند، و غضب خدا اینك به نهایت رسید درباره این قوم كه بر كشتن پسر دختر پیغمبر خود یك دل و یك زبان متفق شدند! به خدا قسم آنچه از من مى‏خواهند، اجابت نخواهم كرد تا آن كه در خون خود آغشته به لقاى پروردگار نائل شوم

 

 

خطاب امام علیه‏السلام به یارانش

امام علیه‏السلام اصحاب خود را مخاطب قرار داد و فرمود: پایدارى كنید اى بزرگ زادگان! مرگ به مانند پلى است كه شما را از سختی‌ها و دردهاى دنیا به سوى بهشت وسیع و نعمت دائم الهى عبور مى‏دهد، كدام یك از شما ترك زندان به امید آرمیدن در قصر را نمى‌پسندید؟! پدرم از رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم برایم حدیث كرد كه فرمود: دنیا زندان مؤمن و بهشت كافر است و مرگ جسر مؤمن است به سوى بهشت و پل كافر است به سوى جحیم، نه به من دروغ گفته شده و نه من دروغ مى‏گویم.(167)

اصحاب امام حسین علیه‏السلام در رفتن به سوى میدان و مبارزه و شهادت برابر آن حضرت بر یكدیگر سبقت مى‏گرفتند(168) و مبارزه سختى كردند تا این كه روز به نیمه رسید، حصین بن نمیر كه فرماندهى تیراندازان سپاه كوفه را بر عهده داشت چون مقاومت اصحاب امام را دید، به سپاه پانصد نفرى خود دستور داد تا یاران امام را تیرباران كنند.

روایت شده است كه آن بزرگوار با این كه تشنه بود یكصد و بیست نفر را كشت، آنگاه نزد پدر آمد در حالى كه زخم‌هاى زیادى برداشته بود و گفت: اى پدر! عطش مرا كشت و سنگینى سلاح مرا به زحمت انداخت، آیا جرعه آبى هست كه توان ادامه رزمیدن با دشمنان را پیدا كنم؟!
امام حسین علیه‏السلام گریست و فرمود: وا غوثاه! اى پسر من! اندكى دیگر به مبارزه خود ادامه بده، دیرى نمى‌گذرد كه جد بزرگوارت رسول خدا را زیارت خواهى كرد و تو را از آبى سیراب كند كه دیگر هرگز احساس تشنگى نكنى.

در اثر این تیراندازى، تعداد دیگرى از اصحاب امام علیه‏السلام مجروح و تعدادى از اسب‌ها نیز از پاى درآمدند. چون تعداد یاران امام حسین علیه‏السلام اندك بود لذا هر یك نفر از آنان كه به شهادت مى‏رسید، جاى خالى او در میانه اصحاب كاملا نمایان مى‏شد، ولى از سپاه دشمن به علت كثرت، هر تعدادى كه از آنها كشته مى‏شد، در ظاهر نقصانى پدید نمى‌آمد.(169)

امام حسین علیه‏السلام روى به عمربن سعد كرد و گفت: براى آنچه كه امروز تو مشاهده مى‏كنى روزى خواهد بود كه تو را آزرده خواهد كرد.

سپس امام علیه‏السلام دستش را به سوى آسمان بلند كرد و گفت: اى خدا! اهل عراق ما را فریفتند و با ما خدعه كردند و با برادرم حسن بن على كردند آنچه كردند؛ خدایا! شیرازه امور آنان را از هم بگسل.(170)


مبارزه یاران امام علیه‏السلام

عمربن سعد چون دید كه او و یارانش توان مقاومت در مقابل امام علیه‏السلام و اصحابش را ندارند، افرادش را فرستاد تا خیمه‏ها را از جانب راست و چپ از جا بكنند تا بتوانند یاران امام را محاصره كنند. براى رویاروئى با این حلیه جنگى، اصحاب امام در گروه‌هاى سه نفره و چهار نفره افراد دشمن را كه در حال كندن خیمه‏ها و غارت كردن آنها بودند از دم تیر و شمشیر مى‏گذراندند و اسب‌هاى آنها را از پاى در مى‏آوردند، پس عمر بن سعد دستور داد تا خیمه‏ها را بسوزانند!!(171)

امام فرمود بگذارید آنها را بسوزانند تا به دست خود راه عبور خود را بسته باشند. و همانگونه كه امام علیه‌السلام پیش‏بینى فرمود، شد. (172)


حمله به خیام

سپاهیان تحت امر شمر، طبق دستور ابن سعد به آتش زدن خیمه‏ها مشغول شدند و شمر به خیمه امام نزدیك شد و با نیزه به سوى خیمه اشاره رفت و فریاد زد: آتش بیآورید تا این خیمه را با كسانى كه در آن هستند بسوزانم .

اهل حرم در حالى كه فریاد مى‏زند، از خیمه بیرون ریختند، امام حسین علیه‏السلام بر سر شمر فریاد زد: اى پسر ذى الجوشن! تو آتش طلب مى‏كنى كه خیمه مرا با اهل‌بیتم بسوزانى؟! خدا تو را در آتش عذاب خود بسوزاند.

حضرت علی اكبر همچنان مى‏رزمید تا این كه تعداد افرادى كه به دست او به هلاكت رسیدند به دویست نفر رسید. لشكریان عمر بن سعد از كشتن على بن الحسین پرهیز مى‏كردند، ولى مرة بن منقذ عبدى كه از دلاورى او به تنگ آمده بود گفت: گناه همه عرب بر گردن من اگر این جوان بر من بگذرد و من داغ او را بر دل پدرش ننشانم! پس على اكبر به او رسید در حالى كه بر آن سپاه حمله ور بود، مرة بن منقذ راه بر او گرفت و با نیزه‏اى او را از اسب بر زمین انداخت، آن گروه در اطراف او جمع شده و با شمشیر، پاره پاره‏اش كردند!

حمید بن مسلم كه در آنجا حضور داشت به شمر گفت: پناه مى‏برم به خدا! آتش زدن خیمه‏ها سزاوار نیست، آیا مى‏خواهى این كودكان معصوم و زن‌هاى بى پناه را در آتش بسوزانى و به دست خود اسباب عذاب ابدى خود را فراهم سازى؟! به خدا قسم كه اكتفا به كشتن مردان اینها، امیر تو را خوشحال مى‏كند! چه نیازى به كشتن كودكان و زنان است؟!

شمر پرسید: تو كیستى؟

حمید بن مسلم از بیم جان، خود را معرفى نكرد تا از گزند او در امان باشد.(173)

شبث بن ربعى به شمر گفت: تو را تا به این حد قسى القلب نمى شناختم و رفتارى از این زشت‏تر از تو ندیده بودم، آیا تصمیم دارى كه با زنان مقابله كنى و آنها را بترسانى؟!

در این هنگام شمر - لعنة الله علیه - باز گشت.(174)


ضحاك بن عبدالله(175)

او از قبیله همدان بود و در میان راه به امام حسین علیه‏السلام و یارانش پیوست. چون یاران امام علیه‏السلام شهید شدند و آن حضرت تنها ماند نزد امام آمد و گفت: من با شما بودم و مى‏خواستم تا وقتى كه اصحاب وفادارت به شهادت نرسیده‏اند، از شما دفاع كنم، اكنون كه همه رفتند و شما تنها مانده‏اید، من در خود قدرت دفاع از شما را نمى‌‌بینم، اجازه ده تا از راهى كه آمده‏ام بازگردم!!

امام علیه‏السلام به او اجازه داد و او فرار را بر قرار ترجیح داد و جاسوسان عمر بن سعد راه را بر او گرفتند، و هنگامى كه او را شناختند رهایش كردند و او از كربلا رفت!(176)


توجیه احمقانه و اعتراف به شجاعت و بزرگوارى یاران امام

به یكى از كسانى كه در سپاه كوفه حضور داشت، گفته شد: واى بر تو! چرا تو فرزند پیغمبر را كشتى؟!

آن مرد گفت: دهانت خرد باد! تو اگر مى‏دیدى آنچه كه ما در كربلا دیدیم، تو هم همین كار را مى‏كردى! آنها دست به قبضه شمشیر مى‏بردند و مانند شیران غرنده به ما حمله مى‏كردند و خود را در دهان مرگ مى‏انداختند! امان قبول نمى‌كردند، رغبتى به مال و منال دنیا نداشتند! هیچ چیزى نمى‌توانست در میان ایشان و مرگ فاصله بیندازد. اگر با آنها نمى‌جنگیدیم، همه ما را از دم شمشیر مى‏گذرانیدند، چگونه مى‏توانستیم از جنگ كردن با آنها خودارى كنیم؟!!(177)

امام حسین علیه‏السلام بر بالین على آمد و صورت بر صورتش نهاد و گفت: خدا بكشد گروهى كه تو را كشتند و گستاخى از حد گذراندند و حرمت رسول خدا را شكستند. پس از تو خاك بر سر دنیا!

ابن عماره از پدرش نقل مى‏كند كه: از حضرت صادق علیه‏السلام سؤال كردم و گفتم: از اصحاب امام حسین علیه‏السلام و اقدام آنها بر فداكارى و ایثار جان مرا آگاه كن.

آن حضرت فرمود: پرده و حجاب از برابر آنان برداشته شد و منازل خویش را در بهشت مشاهده كردند به طورى كه بر شهادت و كشته شدن شتاب مى‏كردند تا با حور معانقه نموده و به سوى جایگاه خود در بهشت بروند.(178)

این شاعر عرب، چه زیبا، حالات اصحاب امام را ترسیم كرده است:

جادوا بانفسهم فى حب سیدهمو الجود بالنفس اقصى غایة الجودالسابقون الى المكارم و العلى والحائزون غداً حیاض الكوثر لولا صوارمهم و وقع نبالهملم تسمع الاذان صوت مكبر(179) (180)؛ تاج بر سر بوالبشر خاك شهیدان توست این شهدا تا ابد فخر بنى آدمند خاك سر كوى تو زنده كند مرده را زانكه شهیدان آن جمله مسیحا دمند.


شهداى بنى‌هاشم

پس از این كه یاران امام علیه‏السلام یكى پس از دیگرى به خدمت آن حضرت آمدند و اذن گرفتند و جانانه مبارزه كردند تا به فیض شهادت نائل آمدند، جز اهل‌بیت خاص آن حضرت، دیگر كسى براى دفاع از حریم حرمت امام علیه‏السلام باقى نماند و نوبت فداكارى به اهل‌بیت رسید(181) ؛ اینك به شرح احوال و توصیف جانبازی‌هاى آنان مى‏پردازیم:


على بن الحسین علیهماالسلام

حضرت على‌بن الحسین(على اكبر) در یازدهم ماه شعبان(182) سال سى و سوم هجرت متولد شد.(183) او از جد بزرگوارش على بن ابى طالب علیه‏السلام حدیث نقل مى‏كرد، و ابن ادریس در «سرائر» به این مطلب اشاره نموده است. كنیه او ابوالحسن و ملقب به اكبر است زیرا او بر اساس روایات موثق بزرگترین فرزند امام حسین علیه‏السلام بود.(184)

مادرش لیلا دختر ابى مرة بن عروة بن مسعود ثقفى است.(185) و از نظر وجاهت و تناسب اندام كسى همتاى حضرت على اكبر نبود.

در روز عاشورا به محض این كه از پدر اذن جنگیدن طلبید، امام علیه‏السلام به او اجازه فرمود، پس نگاهى از سر مهر بر او انداخت و بعد سر خود را به زیر افكند و اشك در چشمان مباركش حلقه زد(186) و انگشت سبابه خود را به طرف آسمان بالا برد و گفت: خدایا! گواه باش جوانى را براى جنگ با كفار به میدان فرستادم كه از نظر جمال و كمال و خلق و خوى شبیه‌ترین مردم به رسول تو بود و ما هر وقت كه مشتاق دیدار پیامبر تو مى‏شدیم، به صورت او نظر مى‏كردیم، خدایا! بركات زمین را از آنها دریغ كن و جمعیت آنها را پراكنده ساز و در میان آنها جدائى افكن و امراى آنها را هیچگاه از آنان راضى مگردان! كه اینان ما را دعوت كردند كه به یارى ما برخیزند و اكنون بر ما مى‏تازند و از كشتن ما ابائى ندارند.

پس به قاسم حمله كرد و ضربه‌اى بر فرق او زد كه به صورت بر زمین افتاد و فریاد بر آورد: یا عماه! پس حسین علیه‏السلام با شتاب آمد و از میان صفوف گذشته تا بر بالین قاسم رسید و ضربه‌اى بر قاتل قاسم بن حسن زد، او دست خود را پیش آورد، دستش از مرفق جدا گردید و كمك طلبید، سپاه كوفه براى نجات او شتافتند و جنگ شدیدى در گرفت و سینه او در زیر سینه اسبان خرد شد. غبار، فضاى میدان را پر كرده بود، چون غبار نشست، امام حسین را دیدم كه بر سر قاسم ایستاده و قاسم پاهاى خود را بر زمین مى‏كشد. امام حسین علیه‏السلام فرمود: چقدر بر عموى تو سخت است كه او را به كمك بخوانى و از دست او كارى بر نیاید و یا اگر كارى هم بتواند انجام دهد براى تو سودى نداشته باشد، از رحمت خدا دور باد قومى كه تو را كشتند.

سپس امام علیه‏السلام رو به عمر بن سعد كرده، فریاد زد: خدا رحِم تو را قطع كند، و هیچ كار را بر تو مبارك نگرداند، و بر تو كسى را بگمارد كه بعد از من سر تو را در بستر از تن جدا كند، و رشته رحم تو را قطع كند كه تو قرابت من با رسول خدا را نادیده گرفتى؛ پس با آواز بلند این آیه را تلاوت كرد "ان الله اصطفى آدم و نوحاً و آل ابراهیم و آل عمران على العالیمن* ذریة بعضها من بعض و الله سمیع علیم."(187)

در این هنگام على اكبر خروشید و بر سپاه كوفه حمله كرد(188) در حالى كه این رجز مى‏خواند:

انا على بن حسین بن على نحن و بیت الله اولى بالنبى اطعنكم بالرمح حتى ینثنى اضربكم بالسیف احمى عن ابى ضرب غلام هاشمى علوى والله لا یحكم فینا ابن الدعى.(189)

و چندین بار بر سپاه دشمن تاخت و بسیارى از سپاهیان كوفه را كشت تا این كه دشمن از كثرت كشته شدگان به خروش آمد!

و روایت شده است كه آن بزرگوار با این كه تشنه بود یكصد و بیست نفر را كشت(190)، آنگاه نزد پدر آمد در حالى كه زخم‌هاى زیادى برداشته بود و گفت: اى پدر! عطش مرا كشت و سنگینى سلاح مرا به زحمت انداخت، آیا جرعه آبى هست كه توان ادامه رزمیدن با دشمنان را پیدا كنم؟!

امام حسین علیه‏السلام گریست و فرمود: وا غوثاه! اى پسر من! اندكى دیگر به مبارزه خود ادامه بده، دیرى نمى‌گذرد كه جد بزرگوارت رسول خدا را زیارت خواهى كرد و تو را از آبى سیراب كند كه دیگر هرگز احساس تشنگى نكنى.

برخى از مورخان نوشته‏اند(191) كه امام علیه‏السلام به او فرمود: اى پسرم! زبان خود را نزدیك آر! و بعد زبان او را در دهان گرفت و مكید و انگشترى خود را به او داد و فرمود: آن را در دهان بگذار و به سوى دشمن بازگرد، امیدوارم كه هنوز روز به پایان نرسیده باشد كه جدت رسول خدا جامى به تو نوشانَد كه هرگز تشنه نگردى؛ پس به میدان بازگشت و این رجز را مى‏خواند:

الحرب قد بانت لها الحقایق و ظهرت من بعدها مصادق والله رب العرش لا نفارق جموعكم او تعمد البوارق.(192)

و همچنان مى‏رزمید تا این كه تعداد افرادى كه به دست او به هلاكت رسیدند به دویست نفر رسید.(193)

لشكریان عمر بن سعد از كشتن على بن الحسین پرهیز مى‏كردند، ولى مرة بن منقذ عبدى كه از دلاورى او به تنگ آمده بود گفت: گناه همه عرب بر گردن من اگر این جوان بر من بگذرد و من داغ او را بر دل پدرش ننشانم! پس على اكبر به او رسید در حالى كه بر آن سپاه حمله ور بود، مرة بن منقذ راه بر او گرفت و با نیزه‏اى او را از اسب بر زمین انداخت، آن گروه در اطراف او جمع شده و با شمشیر، پاره پاره‏اش كردند!(194)

از امام صادق علیه‏السلام نقل شده است كه فرمود: عمویم عباس بن على داراى بصیرتى نافذ و ایمانى محكم و پایدار و در ركاب امام حسین علیه‏السلام جهاد نمود و نیكو مبارزه كرد تا به شهادت رسید.

و بعضى نقل كرده‏اند كه مرة بن منقذ ابتدا به نیزه به پشت او زد و بعد با شمشیر ضربه‌اى به فرق آن بزرگوار وارد كرد كه فرق مباركش را شكافت و او دست به گردن اسب خود انداخت ولى اسب كه ظاهراً خون روى چشمانش را گرفته بود او را در میان سپاه دشمن برد و دشمن از هر طرف بر او تاخت و بدن مباركش را پاره پاره كرد(195)، كه در این هنگام فریاد زد: السلام علیك یا ابتاه، این جدم رسول خداست كه مرا سیراب كرد و او امشب در انتظار توست(196)، تو را سلام مى‏رساند و مى‏گوید: در آمدنت به نزد ما شتاب كن؛ سپس فریادى زد و به شهادت رسید.(197)

امام حسین علیه‏السلام بر بالین على آمد و صورت بر صورتش نهاد و گفت: خدا بكشد گروهى كه تو را كشتند و گستاخى از حد گذراندند و حرمت رسول خدا را شكستند. پس از تو خاك بر سر دنیا!(198)

در این حال صداى گریه آن حضرت بلند شد به گونه‏اى كه كسى تا آن زمان صداى گریه او را نشنیده بود(199)، آنگاه سر على را بر دامان گرفت و در حالى كه خون از دندان‌هایش پاك مى‏كرد و بر صورتش بوسه مى‏زد گفت: فرزندم تو هم از محنت دنیا آسوده شدى و به سوى رحمت جاودانه حق رهسپار گشتى و پدرت پس از تو تنها مانده است، ولى به زودى به تو ملحق خواهد شد.(200)

در این هنگام زینب كبرى علیهاالسلام با شتاب از خیمه بیرون آمد در حالى كه فریاد مى‏زد: یا اخیاه! و ابن اخیاه و خود را بر روى على بن الحسین افكند. امام حسین علیه‏السلام او را از روى كشته على اكبر برداشت و به خیمه باز گرداند و به جوانان دستور داد تا جسد على را از میدان بیرون برند و آنان پیكر على اكبر را در برابر خیمه‏اى كه در مقابل آن مبارزه مى‏كردند بر زمین نهادند.(201)

امام حسین علیه‏السلام به خیمه بازگشت در حالى كه محزون بود، سكینه علیهاالسلام پیش آمد و از پدر سراغ برادرش را گرفت و امام خبر شهادت او را به دخترش داد، سكینه علیهاالسلام در حالى كه فریاد مى‏زد خواست از خیمه خارج شود، امام حسین علیه‏السلام اجازه نداد و فرمود: اى سكینه! تقواى خدا پیشه كن و شكیبا باش.

سكینه گفت: اى پدر! چگونه صبر كند كسى كه برادرش را كشته‏اند.(202) و (203)


خاندان عقیل بن ابى طالب

1 - عبدالله بن مسلم بن عقیل:او فرزند رقیه دختر امیرالمؤمنین علیه‏السلام بود، و بعد از على بن الحسین به میدان آمد(204) در حالى كه رجز مى‏خواند مى‏گفت:

الیوم القى مسلماً و هو ابى وفتیة بادوا على دین النبى لیسوا كقوم عرفوا بالكذب لكن خیار و كرام النسب.(205)

نوشته‏اند كه: طى سه حمله متوالى نود و هشت نفر از سپاه كوفه را به دوزخ فرستاد(206). مردى به نام عمرو بن صبیح تیرى به سوى او پرتاب كرد در حالى كه عبدالله بن مسلم(207) به طرف او مى‏تاخت و چون دید كه پیشانى او را نشانه گرفته است دست بر پیشانى خود گذاشت تا از اصابت تیر به پیشانى خود جلوگیرى كند ولى آن تیر دست او را به پیشانى دوخت و چون خواست دست خود را جدا كند نتوانست، در این حال عمرو بن صبیح نیزه خود را به قلب او فرو برد و او را به شهادت رسانید.(208) و (209)

2 - محمد بن مسلم بن عقیل: بعد از شهادت عبدالله بن مسلم بن عقیل، بنى‌هاشم و فرزندان ابى طالب به صورت هماهنگ بر سپاه كوفه حمله كردند(210) و امام حسین علیه‏السلام فریاد زد: اى عموزادگان من! صبر و مقاومت پیشه خود سازید، و اى اهل‌بیت من! شكیبا باشید كه بعد از امروز دیگر هرگز روى سختى و مصیبت را نخواهید دید.(211) و (212)

نقل شده كه روزى على بن الحسین علیه‏السلام به فرزند عباس علیه‏السلام كه نامش عبیدالله بود نظر كرد و گریست سپس فرمود: هیچ روزى بر رسول خدا سخت‏تر از روز جنگ احد كه حمزة بن عبدالمطلب شهید گردید و بعد از آن روز جنگ موته كه جعفر بن ابى طالب پسر عم او شهید گشت، نبود؛ و هیچ روزى همانند روز حسین نبود، سى هزار نفر گرد او جمع شدند كه خود را از این امت مى‏دانستند! و با خون حسین به خدا تقرب مى‏جستند! و حسین علیه‏السلام آنها را موعظه فرمود ولى نپذیرفتند، تا او را به ستم شهید كردند.

و در این حمله بود كه محمد بن مسلم به روى زمین افتاد و او را ابو مرهم ازدى و لقیط بن ایاس جهنى به شهادت رساندند.(213)

3 - جعفر بن عقیل: مادر او حوصأ دختر عمرو بن عامر است. او به میدان آمد و شمشیر زنان مى‏گفت:

انا الغلام الا بطحى الطالبى من معشر فى هاشم و غالب فنحن حقا سادة الذوائبفینا حسین اطیب الاطائب.(214)

و پانزده نفر از سپاه كوفه را كشت و او را سرانجام مردى به نام بشر بن خوط به شهادت رساند.(215) و (216)

4 - عبدالرحمن بن عقیل:او به میدان آمد و رجز خواند و از لشكر دشمن هفده سواره را به دوزخ روانه كرد و شخصى به نام عثمان بن خالد جهنى او را به شهادت رساند.(217)

5 - عبدالله بن عقیل: به او عبدالله اكبر لقب داده بودند. به میدان آمده و مبارزه كرد و عاقبت به دست عثمان بن خالد و مردى از قبیله همدان شهید شد.(218)

6 - محمد بن ابى سعید بن عقیل:چون امام حسین علیه‏السلام شهید شد، نوجوانى از خیمه بیرون آمد در حالى كه نگران و مضطرب بود و به طرف چپ و راست خود با دل نگرانى نگاه مى‏كرد، سوارى بر او حمله كرد و ضربه‌اى بر او وارد ساخت، از نام و نشانش پرسیدم، گفتند كه او محمد بن ابى سعید بن عقیل است، از نام و نشان آن سوار پرسیدم، گفتند: لقیط بن ایاس جهنى است.

هانى بن ثبیت حضرمى مى‏گوید: من در كربلا به هنگام كشته شدن امام حسین حضور داشتم، و ما ده نفر سواره بودیم و من دهمین آنها بودم كه اسبان را در میدان به جولان در آوردیم، ناگهان نوجوانى از اهل‌بیت حسین از خیمه بیرون آمد در حالى كه چوبى در دست و پیراهنى در بر داشته و به راست و چپ خود مى‏نگریست، در این هنگام سوارى به او نزدیك شد و بدن او را با شمشیر پاره كرد.

هشام كلبى، ناقل این خبر مى‏گوید: هانى بن ثبیت خود قاتل آن نوجوان بود ولى از ترس نام خود را ذكر نكرده است.(219)


خاندان جعفر بن ابى طالب

1- عون بن عبدالله بن جعفر: فرزند زینب كبرى عقیله بنى‌هاشم دختر على بن ابى طالب است.(220)

عبدالله بن جعفر دو فرزند خود را به نام عون و محمد نزد امام حسین علیه‏السلام فرستاد و آن دو در وادى عقیق به امام علیه‏السلام ملحق شدند.

عون بن عبدالله در روز عاشورا به میدان آمد و این رجز را مى‏خواند:

"ان تنكرونى فانا ابن جعفر شهید صدق فى الجنان ازهر یطیر فیها بجناح اخضر كفى بهذا شرفا فى المحشر." (221)

امام سجاد علیه‏السلام فرمود: خدا عمویم عباس را رحمت كند! او خود را فداى برادرش حسین علیه‏السلام نمود و ایثار كرد تا این كه هر دو دست او قطع شد و خداوند به او همانند جعفر طیار دو بال عطا فرمود كه در بهشت با فرشتگان پرواز كند. و فرمود: براى عباس نزد خداى متعال منزلت و درجه‏اى است كه تمام شهدا در قیامت به آن درجه و منزلت غبطه مى‏خورند.

و سه نفر از سواران سپاه دشمن و هجده نفر از پیادگان آنها را به قتل رساند، آنگاه عبدالله بن قطنه بر او حمله كرد و او را با شمشیر به شهادت رسانید.(222)

2- محمدبن عبدالله بن جعفر: فرزند خوصأ، دختر حفصه است. بعضى گفته‏اند او قبل از برادرش عون به میدان آمد و این رجز را مى‏خواند:

اشكو الى الله من العدو انفعال قوم فى الردى عمیان قد بدلوا معالم القرآن و محكم التنزیل و التبیان.(223)

و ده نفر از آن گروه را كشت، سپس دشمن بر او حمله‏ور شد و سرانجام او را شخصى به نام عامر بن نهشل تمیمى به شهادت رسانید.(224)

3- عبیدالله بن عبدالله بن جعفر:او نیز فرزند خوصأ دختر حفصه بود، و به یارى امام حسین علیه‏السلام آمده بود كه به شهادت رسید.(225) و گفته‏اند كه او را بشر بن حویطر قانصى به قتل رسانید.(226)

4- قاسم بن محمد بن جعفر بن ابى طالب: او همیشه ملازم پسر عمویش امام حسین علیه‏السلام بود و هرگز از او مفارقت نمى‌كرد، امام علیه‏السلام دختر عمویش ام‌كلثوم كه دختر عبدالله بن جعفر و مادرش زینب كبرى بود به او تزویج نمود.

قاسم به همراه همسرش به كربلا آمد و بعد از عون بن عبدالله بن جعفر به میدان رفت و جمع كثیرى از دشمنان را كشت كه بعضى تعداد سوارگان از آنها را هشتاد نفر و از پیادگان را دوازده نفر ذكر كرده‏اند، تا آن كه جراحات زیادى برداشت، پس از هر سو بر او حمله‏ور شدند و او را شهید كردند.(227)


فرزندان امام حسن علیه‏السلام

- قاسم بن حسن: مادرش رملد نام داشت(228) و او نوجوانى بود كه هنوز به حد بلوغ نرسیده بود، وقتى براى اجازه میدان رفتن خدمت امام حسین علیه‏السلام رسید، امام علیه‏السلام نظر بر او افكند و دست بر گردن او انداخت و هر دو گریه كردند تا از حال رفتند، آنگاه براى مبارزه از امام اذن خواست ولى امام ابا كرد، قاسم به دست و پاى امام بوسه زد تا آن حضرت او را رخصت داد پس به میدان آمد در حالى كه اشكش بر گونه‏هایش جارى بود و این رجز را مى‏خواند:

"ان تنكرونى فانا ابن الحسن سبط النبى المصطفى المؤتمن هذا حسین كالاسیر المرتهن بین اناس لا سقوا صوب المزن."(229)

نوشته‏اند كه: صورت او همانند قرص ماه بود، پس جنگ شدیدى كرد و با همان كودكى سى و پنج نفر را به قتل رساند.

حمیدبن مسلم مى‏گوید: من در میان سپاه كوفه ایستاده بودم و به این نوجوان نظر مى‏كردم كه پیراهنى در بر و نعلینى بر پا داشت، پس بند یكى از آنها پاره شد و فراموش نمى‌كنم كه بند نعلین پاى چپ او بود، عمرو بن سعد ازدى به من گفت كه: من بر او حمله كنم.

به او گفتم: سبحان الله! چه منظورى دارى؟ به خدا قسم كه اگر او مرا بكشد من دست خود را به سوى او دراز نكنم، این گروه كه اطراف او را گرفته‏اند او را بس است!

او گفت: من به او حمله خواهم كرد.

پس به قاسم حمله كرد و ضربه‌اى بر فرق او زد كه به صورت بر زمین افتاد و فریاد بر آورد: یا عماه! پس حسین علیه‏السلام با شتاب آمد و از میان صفوف گذشته تا بر بالین قاسم رسید و ضربه‌اى بر قاتل قاسم بن حسن زد، او دست خود را پیش آورد، دستش از مرفق جدا گردید و كمك طلبید، سپاه كوفه براى نجات او شتافتند و جنگ شدیدى در گرفت و سینه او در زیر سینه اسبان خرد شد.(230) غبار، فضاى میدان را پر كرده بود، چون غبار نشست، امام حسین را دیدم كه بر سر قاسم ایستاده و قاسم پاهاى خود را بر زمین مى‏كشد. امام حسین علیه‏السلام فرمود: چقدر بر عموى تو سخت است كه او را به كمك بخوانى و از دست او كارى بر نیاید و یا اگر كارى هم بتواند انجام دهد براى تو سودى نداشته باشد، از رحمت خدا دور باد قومى كه تو را كشتند.(231)

آنگاه امام حسین علیه‏السلام قاسم را به سینه گرفت و او را از میدان بیرون برد.

حمیدبن مسلم مى‏گوید: من به پاهاى آن نوجوان نظر مى‏كردم و مى‏دیدم كه بر زمین كشیده مى‏شود و امام سینه خود را به سینه او چسبانیده بود، با خود گفتم: كه او را به كجا مى‏برد؟ دیدم او را آورد و در كنار كشته فرزندش على بن الحسین و سایر شهداى خاندان خود قرار داد.(232)

و در «كفایة الطالب» آمده است: وقتى قاسم از روى اسب بر زمین افتاد و عمو را صدا زد، مادرش ایستاده بود و نظاره‌گر صحنه بود، و حسین علیه‏السلام در حالى كه قاسم را به سینه گرفته بود این اشعار را مى‏خواند:

غریبون عن اوطانهم و دیار همتنوح علیهم فى البرارى و حوشها و كیف ولا تبكى العیون لمعشر سیوف الاعادى فى البرارى تنوشها بُدُورٌ توارى نُورها فتغیر تمحاسنها ترب الفلاه نعوشها.(233)

2- ابوبكر بن الحسن: او و برادرش قاسم از یك مادر و پدر بودند. از امام باقر علیه‏السلام نقل است كه او را مردى به نام عقبة الغنوى به شهادت رسانید.(234)

3- عبدالله بن الحسن:در حالى كه سپاه كوفه امام علیه‏السلام را محاصره كرده بود، عبدالله بن الحسن كه هنوز به حد بلوغ نرسیده بود مى‏خواست خود را شتابان به امام علیه‏السلام برساند، زینب كبرى خواست او را از این عمل باز دارد ولى او مقاومت مى‏كرد و مى‏گفت: به خدا قسم كه از عمویم هرگز جدا نمى‌گردم. در این هنگام بحر بن كعب - و بعضى گفته‏اند حرملة بن كاهل - با شمشیر به امام حسین علیه‏السلام حمله كرد، عبدالله به او گفت: اى پسر زن بدكاره! مى‏خواهى عمویم را بكشى؟ و او شمشیر خود را به طرف آن كودك فرود آورد، عبدالله دست خو را سپر قرار داد و شمشیر، دست او را قطع كرده و آن را به پوست آویزان كرد، پس او فریاد مى‏زد: اى مادر!

عباس آخرین شهید از اصحاب امام حسین علیه‏السلام بود، و بعد از او كودكانى از آل ابى طالب كه سلاح نداشتند شهید شدند.

امام حسین علیه‏السلام آن كودك را در آغوش كشید و گفت: اى پسر برادر! در این سختى شكیبا باش و از خداى خود چشم نیكى دار تا تو را به پدران نیكوكارت ملحق كند.

حرملة بن كاهل تیرى به او زد در حالى كه در دامان امام قرار داشت و آن كودك به شهادت رسید.(235)

4- حسن بن الحسن:یكى دیگر از فرزندان امام مجتبى، حسن مثنى است، او روز عاشورا به میدان آمد و همانند دلیران رزمجو جنگید تا به زمین افتاد؛ هنگامى كه سپاه كوفه براى جدا كردن سرهاى شهدا آمدند، دیدند كه او هنوز زنده است و رمقى در او باقى است، اسمأ بن خارجه كه از خویشان مادرى او بود، وساطت كرد و او را با خود به كوفه برد و مداوا كرد تا زخم‌هاى تن او التیام یافت و بعد از كوفه به مدینه رفت.(236)


فرزندان امیر المؤمنین علیه‏السلام

1- عبدالله بن على:مادر او فاطمه ‏ام‌البنین است و هنگام شهادت امیرالمؤمنین علیه‏السلام كودكى شش ساله بوده است. و در واقعه كربلا حدود 27 سال از عمرش مى‏گذشت. هنگامى كه اصحاب امام علیه‏السلام و گروهى از اهل‌بیت او شهید شدند، عباس بن على علیه‏السلام برادران خود را كه از مادر با او یكى بودند خواند و گفت: به میدان روید.

اولین آنها عبدالله بن على كه از عثمان و جعفر بزرگتر بود بپاخاست، ابوالفضل به او گفت: اى برادر! به میدان برو تا تو را كشته در راه خدا ببینم و تو فرزندى ندارى، پس او به میدان آمد و رجز مى‏خواند و شمشیر مى‏زد و مبارزه كرد تا آن كه مردى به نام هانى بن ثبیت بر او حمله كرد و با شمشیر ضربه‌اى بر سر او وارد كرد و او را شهید نمود.(237)

2- عثمان بن على: او بعد از برادرش عبدالله بن على به میدان رفت در حالى كه بیست و یك سال از عمر او مى‏گذشت.(238) و این رجز را مى‏خواند:

"انى انا عثمان ذو مفاخر شیخى على ذوالفعال الطاهر سنو النبى ذى الرشاد السائرما بین كل غائب و حاضر."(239)

خولى بن یزید تیرى بر او زد و او را به شهادت رسانید. و برخى نوشته‏اند كه: در اثر آن تیر از اسب به روى زمین افتاد و مردى از قبیله بنى ابان بر او حمله كرد و او را شهید نمود و سر او را از بدن جدا كرد.(240)

3- جعفر بن على:او هنگام شهادت على علیه‏السلام دو ساله بود و با برادرش امام حسن علیه‏السلام دوازده سال و با برادرش امام حسین علیه‏السلام بیست و یك سال زندگى كرد، و روایت شده است كه امیرالمؤمنین علیه‏السلام او را به نام برادرش جعفر نامگذارى كرد به جهت علاقه‏اى كه به برادرش داشت. او نیز به میدان رفت و این رجز را مى‏خواند:

"انى انا جعفر ذو المعالى ابن على الخیر ذوالنوال ذاك الوصى ذو السنا و الوالى حسبى بعمى جعفر و الخال احمى حسینا ذى الندى المفضال." (241) و (242 )

و مبارزه كرد تا آن كه خولى بن یزید بر او حمله‏ور گردید و او را به شهادت رسانید و بعضى قاتل او را هانى بن ثبیت ذكر كرده‏اند.(243)

پس مشك را به دندان گرفت، آنگاه تیرى بر مشك خورد و آب‌هاى آن فرو ریخت و تیر دیگرى بر سینه مباركش اصابت كرد، و بعضى گفتند تیر بر چشم حضرت نشست، و برخى نوشته‏اند كه عمودى آهنین بر فرق مباركش زدند كه از اسب بر زمین افتاد و فریاد بر آورد و امام حسین علیه‏السلام را صدا زد.

4- ابوبكر بن على: مورخان، نام او را ذكر نكرده‏اند و ابوبكر كنیه اوست، و مادر او لیلا دختر مسعود بن خالد است. او نیز به میدان آمد و رجز خواند و مبارزه كرد تا این كه به دست مردى از قبیله همدان شهید شد.(244)

5- محمد بن على: او محمد اصغر است و امیرالمؤمنین علیه‏السلام فرزند دیگرى به نام محمد دارد كه از او بزرگتر بوده است لذا او را محمد اصغر مى‏گویند، مادر او ام ولد است. او را مردى از قبیله بنى ابان به شهادت رسانید.(245) بعضى مادر او را اسمأ بنت عمیس نوشته‏اند.(246)

6- عباس الاصغر(247):از قاسم بن اسبغ مجاشعى نقل شده است كه گفت: وقتى كه سرهاى شهدا را وارد كوفه مى‏كردند سوارى را دیدم كه سر جوانى را كه محاسن نداشت به گردن اسب خود آویخته و صورت آن جوان مثل ماه شب چهارده مى‏درخشید، وقتى كه اسب، سرش را به زیر مى‏برد آن سر نازنین به زمین مى‏رسید، از آن سوار سؤال كردم كه این سر كدام مظلوم است كه به گردن اسب خود آویخته‏اى؟!

گفت: سر عباس بن على!

گفتم: تو كیستى؟

گفت: حرملة بن كاهل اسدى.

قاسم گفت: چند روزى نگذشت كه دیدم صورت حرمله سیاه شد.(248)

7- عباس بن على: او در سال بیست و شش هجرى متولد شد و مادر بزرگوار آن حضرت، ام البنین فاطمه دختر حزام بن خالد است.

على علیه‏السلام به برادرش عقیل - كه عالم به انساب و اخبار عرب بود - فرموده بود: براى من زنى را كه فرزندانى شجاع بیاورد انتخاب كن. عقیل، فاطمه دختر حزام را معرفى كرد و گفت: در عرب شجاع‌تر از پدران او كسى را نمى‌شناسم . على علیه‏السلام با او ازدواج كرد و اول فرزندى كه از ام‌البنین به دنیا آمد عباس علیه‏السلام بود كه او را به سبب زیبائى سیما، قمر بنى‌هاشم لقب داده بودند و كنیه او ابوالفضل است، و پس از عباس از ام البنین سه فرزند به ترتیب عبدالله و عثمان و جعفر متولد شدند. عباس بن على چهارده سال با پدرش امیرالمؤمنین علیه السلام و مابقى عمر را در كنار دو برادرش زندگى كرد و هنگام شهادت سى و چهار سال از عمر شریفش گذشته بود. او در شجاعت بى نظیر بود و هنگامى كه بر اسب سوار مى‏شد پاى مباركش به زمین مى‏رسید.

از امام صادق علیه‏السلام نقل شده است كه فرمود: عمویم عباس بن على داراى بصیرتى نافذ و ایمانى محكم و پایدار و در ركاب امام حسین علیه‏السلام جهاد نمود و نیكو مبارزه كرد تا به شهادت رسید.(249)

و نقل شده كه روزى على بن الحسین علیه‏السلام به فرزند عباس علیه‏السلام كه نامش عبیدالله بود نظر كرد و گریست سپس فرمود: هیچ روزى بر رسول خدا سخت‏تر از روز جنگ احد كه حمزة بن عبدالمطلب شهید گردید و بعد از آن روز جنگ موته كه جعفر بن ابى طالب پسر عم او شهید گشت، نبود؛ و هیچ روزى همانند روز حسین نبود، سى هزار نفر گرد او جمع شدند كه خود را از این امت مى‏دانستند! و با خون حسین به خدا تقرب مى‏جستند! و حسین علیه‏السلام آنها را موعظه فرمود ولى نپذیرفتند، تا او را به ستم شهید كردند.

سپس امام سجاد علیه‏السلام فرمود: خدا عمویم عباس را رحمت كند! او خود را فداى برادرش حسین علیه‏السلام نمود و ایثار كرد تا این كه هر دو دست او قطع شد و خداوند به او همانند جعفر طیار دو بال عطا فرمود كه در بهشت با فرشتگان پرواز كند. و فرمود: براى عباس نزد خداى متعال منزلت و درجه‏اى است كه تمام شهدا در قیامت به آن درجه و منزلت غبطه مى‏خورند.(250)

امام حسین علیه السلام بر بالین عباس آمد و چون آن حال را دید فرمود: «الان انكسر ظهرى و قلّت حیلتى»؛ «الان كمرم شكست و راه چاره به رویم بسته شد.» و چون چشم تیر خورده و تن در خون طپیده عباس را بر روى زمین در كنار فرات دید خم شد و در كنار او نشست، زار زار گریست تا عباس جان سپرد، سپس او را به سوى خیمه برد.

عده‏اى از تاریخ نویسان نوشته‏اند: عباس چون تنهائى امام علیه‏السلام را دید، نزد او آمد و گفت: آیا مرا رخصت مى‏دهى تا به میدان روم؟

امام حسین علیه‏السلام گریه شدیدى كرد و آنگاه گفت: اى برادر! تو صاحب پرچم و علمدار من هستى.

عباس گفت: اى برادر! سینه‏ام تنگ و از زندگى خسته شده‏ام و مى‏خواهم از این منافقان خونخواهى كنم.

امام حسین علیه‏السلام فرمود: براى این كودكان كمى آب تهیه كن.

عباس به میدان آمد و سپاه كوفه را موعظه كرد و آنها را از عذاب خدا ترساند، ولى اثرى نكرد، پس بازگشت و ماجرا به برادر گفت، در آن هنگام بود كه فریاد العطش كودكان را شنید، پس بر مركب سوار شد و مشك و نیزه خود را برگرفت و آهنگ فرات نمود، چهار هزار نفر از سپاه دشمن كه بر فرات گمارده شده بودند او را احاطه كردند و او را هدف تیر قرار دادند، عباس آنها را پراكنده كرد و هشتاد نفر از آنان را كشت تا وارد فرات شد، و چون خواست مقدارى آب بنوشد یاد عطش حسین و اهل‌بیت و كودكان او را از نوشیدن آب بازداشت، پس آب را ریخت و به قولى این اشعار را خواند:

یا نفس من بعد الحسین هونى و بعده لا كنت ان تكونى هذا الحسین شارب المنونو تشربین بارد المعین.(251)

و مشك را از آب پر كرد و بر شانه راست خود انداخت و راهى خمیه‏ها شد، لشكر كوفه راه را بر او بستند و از هر طرف او را محاصره نمودند، عباس با آنها پیكار مى‏كرد و این رجز را مى‏خواند:

"لا ارهب الموت اذا الموت زقى حتى اوارى فى المصالیت لقا نفسى لنفس المصطفى الطّهر وقاانى انا العباس اغدو بالسقا ولا اخاف الشر یوم الملنقى."(252)

تا این كه نوفل ارزق دست راست او را از بدن جدا كرد، آنگاه مشك را بر دوش چپ نهاد و پرچم را به دست چپ گرفت و این رجز را خواند:

"والله ان قطعتم یمینى انى احامى ابدا عن دینى و عن امام صادق الیقیننجل النّبى الطاهر الامین."(253)

دست چپ حضرت را نیز همان ملعون از مچ جدا كرد؛ و نیز نقل شده است كه در آن هنگام حكیم بن طفیل كه در پشت درخت خرما كمین كرده بود شمشیرى بر دست چپ او زد و آن را از بدن جدا كرد، آن حضرت پرچم را به سینه خود چسبانید و این رجز را خواند:

"یا نفس لا تخشى من الكفار و ابشرى برحمة الجبار مع النّبى السّید المختار قد قطعوا ببغیهم یسارى

فاصلهم یا رب حر النار."(254 )

پس مشك را به دندان گرفت، آنگاه تیرى بر مشك خورد و آب‌هاى آن فرو ریخت و تیر دیگرى بر سینه مباركش اصابت كرد، و بعضى گفتند تیر بر چشم حضرت نشست، و برخى نوشته‏اند كه عمودى آهنین بر فرق مباركش زدند كه از اسب بر زمین افتاد و فریاد بر آورد و امام حسین علیه‏السلام را صدا زد.

آن حضرت بر بالین عباس آمد و چون آن حال را دید فرمود: «الان انكسر ظهرى و قلّت حیلتى»؛ «الان كمرم شكست و راه چاره به رویم بسته شد.»(255) و چون چشم تیر خورده و تن در خون طپیده عباس را بر روى زمین در كنار فرات دید خم شد و در كنار او نشست، زار زار گریست تا عباس جان سپرد(256)، سپس او را به سوى خیمه برد.(257)

بعضى هم گفته‏اند: امام حسین علیه‏السلام بدن عباس را به جهت كثرت جراحات نتوانست از قتلگاهش به جائى كه اجساد شهدا در آنجا بود حمل كند.(258) و (259)

آنگاه امام حسین علیه‏السلام بر دشمن حمله كرد و از طرف راست و چپ بر آنان شمشیر مى‏زد و آن سپاه از مقابلش مى‏گریختند و آن حضرت مى‏گفت: كجا فرار مى‏كنید؟ شما برادرم را كشتید! شما بازوى مرا شكستید! سپس به تنهائى به جایگاه اول خود باز مى‏گشت.

عباس آخرین شهید از اصحاب امام حسین علیه‏السلام بود، و بعد از او كودكانى از آل ابى طالب كه سلاح نداشتند شهید شدند.(260)

در بعضى از كتب آمده است: هنگامى كه عباس و حبیب بن مظاهر شهید شدند اثر شكستگى در چهره امام حسین علیه‏السلام ظاهر شد، پس با اندوه و غم نشست و اشكش بر صورت مباركش جارى شد.(261)

سكینه نزدیك آمد و از پدر سراغ عمویش عباس را گرفت، امام علیه‏السلام خبر شهادتش را به او داد، در آن حال زینب فریاد بر آورد: و اخاه! وا عباساه! وا ضعیتنا بعدك!

در این زمان زنان حرم به گریه در آمدند، و امام حسین علیه‏السلام گریست و فرمود: وا ضعیتنا بعدك!(262) وا انقطاع ظهراه، سپس این اشعار قرائت فرمود:

"اخى یا نور عینى یا شقیقى فَلى قد كنت كالركن الوثیق اَیا ابن ابى نصحت اخاك حتّى سقاك الله كأساً من رحیق اَیا قمراً منیراً كنت عونى على كل النوائب فى المضیق فبعدك لا تطیب لنا حیاة سنجمع فى الغداة على الحقیق اَلا للّه شكوائى و صبرى و ما القاه من ظمأٍ و ضیق."(263)

8 - محمد بن عباس بن على:ابن شهر آشوب در بیان شهداى بنى‌هاشم با امام حسین علیه‏السلام ذكر كرده است كه: بعضى گفته‏اند محمد بن عباس بن على بن ابى طالب نیز شهید شده است.(264)


آخرین لحظه‏ها و كودك شیرخوار

امام علیه‏السلام به خیمه آمد و فرزندش عبدالله را نزد وى آوردند، آن حضرت او را در دامان خود نشانید، در این اثنأ مردى از بنى اسد تیرى پرتاب كرد و آن طفل را شهید ساخت، پس امام علیه‏السلام خون آن طفل را گرفت و چون دستش پر شد آن را روى زمین ریخت(265) و فرمود: پروردگارا!! اگر باران آسمان را از ما منع فرمودى خیر ما را در این خون قرار ده و انتقام ما را از این گروه ستمگر بگیر. آنگاه آن طفل را آورده و در كنار دیگر شهدا قرار داد.(266)

در نقل دیگرى آمده است كه: امام علیه‏السلام مقابل خیمه‏ها آمد و به زینب گفت: فرزند كوچكم را نزد من آرید تا با او وداع كنم، پس او را گرفته و صورتش را نزدیك آورد تا او را ببوسد، حرمة بن كاهل اسدى تیرى رها كرد و گلوى آن كودك را درید و او را قربانى كرد؛ و شاعر چه زیبا این مضمون را در قالب نظم عربى ریخته است:

"لله مفطور من الصبّر قلبه و لو كان من صمّ الصّفا لتفطّرا و مُنعطفٍ اهوى لتقبیل طفله فقبل منه قبله السّهم منحرا."(267)

پس امام علیه‏السلام به زینب فرمود: كودك را بگیر، آنگاه دست خود را زیر خون گلوى او گرفت و چون دستش پر از خون شد به سوى آسمان پاشید و گفت: «هوّن علىّ ما نزل بى انّه بعین اللّه»؛ «چون خدا مى‏بیند آنچه كه از بلا بر من نازل شد، بلا بر من آسان گشت.»(268)

هشام بن محمد كلبى نقل كرده است كه: چون امام علیه‏السلام سپاه كوفه را دید كه در ریختن خونش اصرار مى‏ورزند، قرآن را گرفته و آن را باز كرد و روى سر نهاد و فریاد بر آورد: بین من و شما كتاب خدا و جدم محمد رسول اللّه، اى قوم! خون مرا به چه چیز حلال مى‏شمارید؟

در این حال امام حسین علیه‏السلام نظر كرد و طفلى را دید كه از تشنگى مى‏گرید، او را روى دست گرفته و گفت: اى جماعت! اگر به من رحم نمى‌كنید پس به حال این كودك شیرخوار رحم آورید. در این اثنأ مردى از سپاه كوفه با تیرى آن كودك بی‌گناه را به قتل رساند. امام حسین علیه‏السلام با مشاهده این احوال مى‏گریست و مى‏فرمود: «اللهم احكم بیننا و بین قوم دعونا لینصرونا فقتلونا»؛ «خداوندا! داورى كن در میان ما و اینان كه ما را دعوت كردند تا به یاریمان بشتابند ولى شمشیرهاى خود را به روى ما كشیدند.»

بعضى ذكر كرده‏اند كه ندائى در آسمان شنیده شد كه: اى حسین! كودك را به ما بسپار كه در بهشت براى او شیر دهنده‏اى هست.(269)

پس از این كه آن طفل شهید شد، امام حسین علیه‏السلام با غلاف شمشیر نزدیك خیمه قبر كوچكى را حفر كرد و او را با همان حالت به خاك سپرد.(270)

و نقل شده است كه بر جنازه او نماز گزارد و او را به خون خود آغشته ساخت و بعد دفن نمود.(271)


نوزاد شهید

امام علیه‏السلام در حالى كه بر اسب خود سوار و عازم میدان بود، كودكى را كه در همان ساعت متولد شده بود نزد آن حضرت آوردند، امام علیه‏السلام در گوش فرزند خود اذان گفت و كام او را برداشت، در آن هنگام تیرى بر حلق آن طفل اصابت نموده و او را به شهادت رسانید. امام حسین علیه‏السلام تیر را از حلقوم آن طفل بیرون كشید و كودك را به خونش آغشت و گفت: به خدا سوگند تو گرامى‏تر از ناقه‏اى (ناقه صالح) در پیشگاه خداى تعالى، و جد تو رسول خدا، گرامى‏تر از صالح پیغمبر است نزد خدا آنگاه جنازه خون‌آلود كودك را آورده و نزد سایر فرزندان و برادرزادگانش نهاد.(272)


تعداد شهداى اهل بیت علیه‏السلام

اهل تاریخ در عدد شهداى اهل‌بیت اختلاف كرده‏اند كه به برخى از آن اقوال اشاره مى‏كنیم:

1- «17نفر» این تعداد از امام صادق علیه‏السلام نقل شده است. در حدیثى آمده است كه آن حضرت فرمود: خونى است كه خدا آن را طلب خواهد كرد، آنان كه از اولاد فاطمه شهید شدند و مصیبتى همانند مصیبت حسین نیست كه با او هفده نفر از اهل‌بیت خود شهید شدند و در راه خدا صبر پیشه ساخته و خالصانه جان باختند.

و از محمدبن حنفیه نقل شده است كه: هفده نفر با حسین كشته گشتند كه همه آنها از فاطمه بنت اسد مادر امیرالمؤمنین علیه‏السلام مى‏باشند.

در زیارات ناحیه نام هفده نفر شهید ذكر شده از اهل‌بیت، و شیخ مفید هم همین تعداد را ذكر كرده و شاید همین اقرب باشد.

 

 

 

یورش وحشیانه

آنگاه عمر بن سعد فریاد برآورد و به سپاه كوفه گفت: مادامى كه حسین در كنار خیمه‏ها با اهل‌بیت خود مشغول وداع است بر او حمله كنید! كه اگر از آنان فارغ شود شما را از هم به طورى پراكنده كند كه میمنه از میسره باز شناخته نشود! پس بر آن حضرت حمله كرده و او را تیر باران نمودند به گونه‏اى كه تیرها از میان طناب چادرها و خیمه‏ها مى‏گذشت و پیراهن بعضى از زنان را پاره مى‏كرد، پس امام علیه‏السلام بر سپاه دشمن حمله كرد و همانند شیرى خشمگین بر آنان تاخت در حالى كه از هر طرف باران تیر مى‏بارید و آن بزرگوار سینه‏اش را سپر آن تیرها قرار مى‏داد.(299)

در این هنگام امام علیه‏السلام به سپاه كوفه فرمود: براى چه با من مقاتله مى‏كنید؟ آیا حقى را ترك كردم یا سنتى را تغییر داده‏ام؟ و یا شریعتى را تبدیل كرده‏ام؟!

آن جماعت پاسخ دادند: نه! ولى با تو قتال مى‏كنیم به خاطر كینه‏اى كه از پدرت داریم! و آنچه با پدران و بزرگان ‏ما در روز بدر و حنین كرده است.(300)

چون امام علیه‏السلام این سخن را از آن گروه شنید به سختى گریست و بعد به طرف راست و چپ نگریست ولى كسى از انصارش را ندید مگر این كه خاك بر پیشانى آنها نشسته و شهید شده بودند.(301)

سپس باز هم آن حضرت با دشمن مقاتله مى‏كرد تا این كه شمر بن ذى الجوشن آمد و بین او و خیمه‏ها و اهل‌بیت آن حضرت حائل شد؛ امام علیه‏السلام بر سپاه كوفه فریاد زد و فرمود: واى بر شما اى پیروان آل ابى سفیان! اگر شما را دینى نیست و از روز معاد باكى ندارید لااقل در دنیا آزاده باشید، اگر از نژاد عرب هستید به حسب خود باز گردید!


تیر سه شعبه

امام علیه‏السلام ایستاد تا لحظه‏اى استراحت نماید در حالى كه در اثر مبارزه و شدت گرما توانش كم شده بود، ناگاه سنگى بر پیشانى مباركش اصابت كرد، پس لباس خود را گرفت كه خون را از صورتش پاك نماید تیرى سه شعبه آهنین و مسموم بر سینه مباركش - و بر اساس بعضى از روایات - بر قلب مبارك حضرتش نشست.

امام حسین علیه‏السلام فرمود: «بسم الله و بالله و على ملة رسول الله» و سر به سوى آسمان برداشت و گفت: خدایا! تو مى‏دانى اینان كسى را مى‏كشند كه روى زمین فرزند پیامبرى جز او نیست؛ سپس تیر را گرفته از پشت بیرون آورد و خون همانند ناودان جارى شد، آنگاه دستش را زیر آن زخم گرفته، چون از خون لبریز شد به آسمان پاشید و از آن خون قطره‏اى باز نگشت، باز دست مباركش را از خون پر كرده و بر صورت و محاسنش مالید و فرمود: همین گونه باشم تا جدم رسول خدا را ملاقات كنم و بگویم: اى رسول خدا! مرا این گروه كشتند.(302)


تهاجم به خیام

سپس باز هم آن حضرت با دشمن مقاتله مى‏كرد تا این كه شمر بن ذى الجوشن آمد و بین او و خیمه‏ها و اهل‌بیت آن حضرت حائل شد(303)؛ امام علیه‏السلام بر سپاه كوفه فریاد زد و فرمود: واى بر شما اى پیروان آل ابى سفیان! اگر شما را دینى نیست و از روز معاد باكى ندارید لااقل در دنیا آزاده باشید، اگر از نژاد عرب هستید به حسب خود باز گردید!

شمر ندا كرد: چه مى‏گوئى اى پسر فاطمه ؟!

امام علیه‏السلام فرمود: من با شما مقاتله مى‏كنم و شما با من جنگ دارید، زنان را گناهى نیست، به این گروه تجاوزگر خود سفارش كن تا زنده هستم متعرض حرم من نشوند.

شمر گفت: این چنین خواهیم كرد اى پسر فاطمه!

آنگاه رو به لشكرش كرده و فریاد زد: از حرم و سراپرده این مرد دور شوید و آهنگ خود او كنید! كه به جان خودم سوگند او كفو كریمى است!

پس سپاه كوفه با سلاح متوجه آن حضرت گردیده و آن بزرگوار بر آنها حمله مى‏كرد و آنان بر آن حضرت یورش مى‏بردند و در آن حال در طلب جرعه‏اى آب بود كه نیافت تا هفتاد و دو زخم بر بدنش وارد شد.(304)

و گفته‏اند: آنقدر تیر بر بدن مباركش اصابت كرده بود كه زره آن حضرت همانند خار پشت پر از تیر بود، و تمام این تیرها در قسمت جلو و پیش روى آن حضرت بود.(305)

پس مدتى نسبتاً طولانى از روز سپرى شد و مردم از كشتن آن حضرت پرهیز كرده و هر كدام این كار را به دیگرى واگذار مى‏نمودند، در این هنگام شمر فریاد زد: واى بر شما! مادرتان در عزایتان بگرید! چه انتظارى دارید؟ او را بكشید. پس از هر جانب به او حمله ور شدند.(306)

بعضى نوشته‏اند كه: امام حسین علیه‏السلام سه ساعت از روز روى زمین افتاده بود و به آسمان نظر مى‏كرد و مى‏گفت: «صبراً على قضائك، لا معبود سواك، یا غیاث المستغثین»، پس چهل نفر از لشكر به سوى امام شتافتند تا سر از بدنش جدا سازند و عمر بن سعد مى‏گفت: در كشتن او شتاب كنید.

امام صادق علیه‏السلام به زراره فرمود: اى زراره! آسمان چهل روز بر حسین علیه‏السلام خون گریست و زمین چهل روز به سیاهى گریست و خورشید تا چهل روز به گرفتگى و سرخى گریست و كوه‌ها از هم پاشید و فرو ریخت و دریاها متلاطم گشت.

شبث بن ربعى در حالى كه شمشیر در دست داشت نزدیك امام آمد كه سر از تن آن بزرگوار جدا نماید، آن حضرت نظرى به او نمود كه او شمشیر را رها كرده و در حالى كه فریاد مى‏زد فرار كرد.(307)


دعاى امام علیه‏السلام

و چون امر بر حسین سخت شد سر به سوى آسمان برداشت و گفت:

"اللهم متعالى المكان عظیم الجبروت شدید المحال غنى عن الخلائق عریض الكبریأ قادر على ما تشأ قریب الرحمة صادق الوعد سابغ النعمة حسن البلأ قریب اذا دعیت محیط بما خلقت قابل التوبة لمن تاب الیك قادر على ما اردت تدرك ما طلبت شكور اذا شكرت ذكور اذا ذكرت ادعوك محتاجاً و ارغب الیك فقیراً و افزع الیك خائفاً و ابكى مكروباً و استعین بك ضعیفا و اتوكل علیك كافیاً اللهم احكم بیننا و بین قومنا فانهم غرونا و خذلونا و غدروا بنا و نحن عترة نبیك و ولد حبیبك محمد صلى اللّه علیه و آله و سلم الذى اصطفیته بالرسالة و ائتمنته على الوحى فاجعل لنا من امرنا فرجاً و مخرجاً یا ارحم الراحمین."(308)

اى خداى بلند مرتبه و داراى قدرت و سلطنتى عظیم و تدبیر و عقابى شدید، بى نیاز از خلائق و داراى كبریائى پهناور و گسترده و بر هر چه خواهى قدرت دارى، رحمت تو قریب و به وعده خود عمل خواهى كرد، نعمت تو تمام و بلاى تو نیكو، چون خوانده شوى نزدیك و بر مخلوقات احاطه داشته و توبه تائب را مى‏پذیرى، بر هر چه اراده كنى نیرومند و بر آنچه خواهى كنى توانا، چون تو را سپاس گویند سپاس جزا دهى و چون تو را یاد كنند یادشان كنى، تو را مى‏خوانم در حالى كه محتاجم، و رغبت به سوى تو دارم در حالى كه فقیرم، به تو پناه مى‏برم در هراس و ترس و مى‏گریم در سختی‌ها، و از تو كمك مى‏گیرم در حال ضعف، و بر تو توكل مى‏كنم و مرا كافى است. خدایا بین ما و قوم ما تو حكم فرما، اینان ما را فریفته و ما را تنها گذاشتند و با ما غدر نمودند و ما عترت پیامبر توایم فرزند حبیب تو محمد كه او را به رسالت برگزیدى و او را امین وحى خود قرار دادى، پس براى ما قرار ده از امر ما فرج و گشایشى اى مهربان‌ترین مهربانان.


مناجات امام علیه‏السلام

امام علیه‏السلام در آخرین لحظات عمر شریفش با خدا راز و نیاز نموده با این جملات مناجات مى‏كرد:

"صبراً على قضائك یا رب، لا اله سواك یا غیاث المستغیثین مالى ربُّ سواك ولا معبود غیرك، صبراً على حلمك یا غیاث من لا غیاث له یا دائماً لا نفاد له یا محیى الموتى یا قائماً على كل نفس بما كسبت، احكم بینى و بینهم و انت خیر الحاكمین."(309)

بر قضا و حكم تو اى خدا صبر پیشه سازم، خدایى به جز تو نیست! اى فریادرس استغاثه كنندگان! پروردگارى براى من غیر تو نیست و معبودى به جز تو ندارم، بر حكم تو صبر مى‏كنم اى فریادرس كسى كه جز تو فریادرسى ندارد و اى كسى كه ابدى و دائمى هستى و مردگان را زنده مى‏كنى، اى آگاه و شاهد و ناظر بر تمام كردار و افعال مخلوق خود! تو در میان من و این گروه حكم كن كه تو بهترین حكم كنندگانى.


شهادت امام علیه‏السلام

هنگامى كه در اثر كثرت جراحات و تشنگى ضعف بر آن بزرگوار مستولى گردید، شمر فریاد زد: چرا منتظر هستید؟ حسین جراحات زیادى برداشته و نیزه‏ها او را از پاى درآورده است، از هر طرف بر او حمله كنید، مادرانتان در عزاى شما بگرید!

پس از هر طرف بر او حمله‌ور شدند، حصین بن تمیم تیرى بر دهان آن حضرت زد و ابو ایوب غنوى تیرى بر حلق نازنینش و زرعه بن شریك ضربه‌اى بر كتف امام وارد ساخت و سنان بن انس نیزه‏اى به سنیه مبارك آن حضرت زد و صالح بن وهب نیزه‏اى بر پهلوى آن بزرگوار وارد كرد كه آن حضرت بر گونه راست روى زمین افتاد، آنگاه آن حضرت نشست و تیر را از حلق شریفش به در آورد، در این حال عمر بن سعد به امام نزدیك شد.(310)


فریاد عقیله بنی‌هاشم علیهاالسلام

زینب كبرى از خیمه بیرون آمد و فریاد مى‏زد: وا اخاه! وا سیداه! وا اهل بیتاه! اى كاش آسمان بر زمین سقوط مى‏كرد و اى كاش كوه‌ها خرد و پراكنده بر هامون مى‏ریخت.(311) پس بر عمر بن سعد فریاد زد: واى بر تو! ابو عبدالله را مى‏كشند و تو تماشا مى‏كنى؟ او هیچ جوابى نداد! زینب فریاد برآورد و گفت: واى بر شما! آیا در میان شما مسلمانى نیست؟ باز هیچ كس پاسخى نداد.(312)

و بعضى نقل كرده‏اند كه: عمر بن سعد اشكش جارى گردید ولى صورتش را از زینب برگرداند.(313)


هلال بن نافع

هلال مى‏گوید: ما با اصحاب عمر بن سعد ایستاده بودیم كه ناگهان دیدیم كسى فریاد مى‏زد: اى امیر! بشارت كه اینك شمر حسین را به قتل رساند!

هلال مى‏گوید: من میان دو صف آمدم و جان دادن امام را تماشا مى‏كردم! به خدا قسم هیچ كشته به خون آغشته‏اى را نیكوتر و درخشنده روى‏تر از او ندیدم. نور چهره و زیبائى هیئت او اندیشه قتل وى را از یاد من برد و در آن حال شربتى از آب مى‏خواست، شنیدم مردى مى‏گفت: هرگز آب نخورى تا بر آتش درآئى و از حمیم آن بنوشى.

و امام را شنیدم در پاسخ مى‏فرمود: من نزد جدم مى‏روم و در بهشت در كنار او خواهم بود و از آب گوارا بنوشم و از آنچه شما با من كردید به او شكایت كنم. پس همه جماعت در غضب شدند كه گوئى خداوند در دل آنها رحمت نیافریده بود و من گفتم: به خدا قسم دیگر در هیچ كار با شما شریك نشوم!(314)

هنگامى كه در اثر كثرت جراحات و تشنگى ضعف بر آن امام مستولى گردید، شمر فریاد زد: چرا منتظر هستید؟ حسین جراحات زیادى برداشته و نیزه‏ها او را از پاى درآورده است، از هر طرف بر او حمله كنید، مادرانتان در عزاى شما بگرید! پس از هر طرف بر او حمله‌ور شدند، حصین بن تمیم تیرى بر دهان آن حضرت زد و ابو ایوب غنوى تیرى بر حلق نازنینش و زرعه بن شریك ضربه‌اى بر كتف امام وارد ساخت و سنان بن انس نیزه‏اى به سنیه مبارك آن حضرت زد و صالح بن وهب نیزه‏اى بر پهلوى آن بزرگوار وارد كرد كه آن حضرت بر گونه راست روى زمین افتاد، آنگاه آن حضرت نشست و تیر را از حلق شریفش به در آورد، در این حال عمر بن سعد به امام نزدیك شد.


آخرین لحظات

پس زمانى گذشت هر كس كه نزدیك آن بزرگوار مى‏شد و كشتن امام براى او ممكن بود، باز مى‏گشت و كراهت داشت كه آن حضرت را به قتل برساند، سپس شخصى كه او را مالك بن نمیر كندى مى‏گفتند و او مردى شقى و بى‌باك بود نزدیك امام آمد و شمشیرى بر سر آن بزرگوار زد كه برنس(عمامه) را قطع كرده و به سر مبارك آن حضرت رسید كه خون جارى گردید. امام حسین علیه‏السلام آن برنس را انداخت و كلاهى را طلب كرد و بر سر گذاشت و به آن مرد فرمود: هرگز با آن دست غذا و آب نخورى و خدا تو را با ظالمان محشور گرداند! آن مرد كندى برنس امام را برداشت و بعد از آن همیشه در فقر و مسكنت به سر مى‏برد و دستانش مانند آدم‌هاى شل، از كار افتاد.(315)

و چون آن بزرگوار از اسب به روى زمین فرود آمد خواست بر جانب راست بخوابد از كثرت جراحات ممكن نشد سپس بر پهلوى چپ خواست بخوابد اما نشد پس مقدارى از رمل و خاك را گرد آورد و همانند بالشى درست كرده و سر بر آن نهاد و سپاه كوفه در حیرت بودند كه او در چه حالتى است؟ بعضى مى‏گفتند: او از دنیا رفته است و بعضى گفتند: توان جنگ كردن ندارد.(316)


فرمان قتل

عمر بن سعد به مردى كه در طرف راست او بود گفت: واى بر تو! پیاده شو و او را به قتل برسان، خولى بن یزید سرعت كرده تا سر امام را جدا سازد، سنان بن انس نخعى لعنة الله پیاده شد و با شمشیر بر گلوى شریف آن حضرت مى‏زد و مى‏گفت: والله! من سر تو را جدا مى‏كنم و مى‏دانم تو پسر رسول خدا هستى و پدر و مادرت بهترین مردم است، سپس سر مقدس آن بزرگوار را از بدن جدا كرد.(317)


تعیین قاتل

1- «شمر بن ذى الجوشن» ابن عبدالبر از خلیفة بن خیاط نقل كرده است: آن كسى كه امام حسین را به قتل رساند شمر بن ذى الجوشن است و امیر لشكر عمر بن سعد بوده است(318)، و نوشته است كه: شمر در خشم شد و روى سینه مبارك امام نشست و محاسن آن بزرگوار را گرفت، چون خواست امام را به قتل برساند امام لبخندى زد و فرمود: آیا مرا مى‏كشى و مى‏دانى من كیستم؟

شمر گفت: تو را خوب مى‏شناسم، مادرت فاطمه زهرا و پدرت على مرتضى و جدت محمد مصطفى است، تو را مى‏كشم و باكى ندارم!! پس امام را با دوازده ضربه شمشیر به شهادت رساند و سر مبارك آن حضرت را جدا كرد.(319)

2- «سنا بن انس نخعى» او به خولى گفت: سر حسین را از بدن جدا كن، خولى چون خواست چنین كند فتورى در او پیدا شد و لرزه بر اندامش افتاد، سنان او را گفت: «فِتّ اللّه عَضُدك!»؛ «خدا بازویت را سست گرداند از چه مى‏لرزى؟» پس خود پیاده گشت و سر امام را جدا ساخته و او را به دست خولى داد!(320)

3- «خولى بن یزید» او بر امام یورش برد و سر مقدس آن بزرگوار را جدا نمود و نزد عبیدالله بن زیاد برد و گفت: اوقر ركابى فضة و ذهبا انى قتلت الملك المحجبا قتلت خیرالناس اما و ابا و خیرهم ان ینسبون نسبا.(321) و (322)


شیون ملائكه

چون امام علیه‏السلام به شهادت رسید ملائكه آسمان به شیون آمدند و گفتند: پروردگارا! این حسین برگزیده تو و فرزند پیامبر توست. پس خداوند عزوجل تمثال حضرت قائم علیه‏السلام را براى ملائكه ظاهر گردانید و فرمود: به وسیله این قائم از خون حسین انتقام خواهم گرفت.(323)

و گفته‏اند: آنقدر تیر بر بدن مباركش اصابت كرده بود كه زره آن حضرت همانند خار پشت پر از تیر بود، و تمام این تیرها در قسمت جلو و پیش روى آن حضرت بود.


خبر شهادت

راوى مى‏گوید: كنیزى از ناحیه خیام امام حسین علیه‏السلام بیرون آمد، مردى به او گفت: یا امة الله! مولاى تو كشته شده است.

آن كنیز مى‏گوید: من با سرعت به سوى بانوى خود به حرم بازگشتم و فریاد زدم و زنان حرم نیز بپاخاسته و همراه من فریاد زدند.(324)

همه از خیمه‏ها بیرون دویدند ولى سالار زینب را ندیدند.


آخرین شهید

سوید بن مطاع در میان شهدا در اثر جراحات زیاد افتاده بود (ظاهرا او در حمله اول در اثر تیرهاى دشمن روى زمین افتاده و از هوش رفته بود) وقتى به هوش آمد شنید كه مى‏گویند: قتل الحسین! «حسین كشته شد» در خود احساس سبكى كرد كه مى‏تواند برخیزد و با او حربه‏اى بود و شمشیر او را گرفته بودند، پس با همان حربه ساعتى با دشمن مقاتله كرد تا او را عروة بن بطان و زید بن رقاد به قتل رسانیدند و او آخرین نفر از اصحاب امام حسین بود كه شهید گردید.(325)


ذوالجناح

پس اسب آن حضرت شیهه كشان و گریان به جانب خیمه‏ها شتافت در حالى كه پیشانى خود را به خون امام علیه‏السلام آغشته نموده بود.(326) و از امام باقر علیه‏السلام نقل شده است كه اسب مى‏گفت «الظلمیة الظلیمة من امة قتلت ابن بنت نبیها»؛ «واى از ستم امتى كه فرزند دختر پیامبر خود را كشتند» و با همان فریاد رو به خیمه‏ها آورد.(327)

و در زیارت ناحیه آمده است:

"فلما رأین النّسأ جوادك مَخزیّاً و نظرن سرجك علیه ملویّاً برزن من الخُدور ناشرات الشُّعور على الخدود لا طمات الوجوه سافراتٌ و بالعویل داعیات و بعد العزّ مُذلّلات و الى مصرعك مُبادرات، و الشّمر جالس على صدرك و مولغ سیفه على نحرك قابض على شیبتك بیده ذابح لك بمهنّده."(328)

پس چون بانوان حرم اسب تو را با آن هیئت و بدون سوار مشاهده نمودند كه زینش واژگون و یالش پر از خون است از خیمه‏ها بیرون آمدند در حالى كه موهاى خود را پریشان و بر صورت خود سیلى مى‏زدند و نقاب از چهره‏ها مى‏افكندند و به صداى بلند شیون مى‏كردند و به سوى قتلگاه مى‏شتافتند. در همان حال شمر ملعون بر سینه مباركت نشسته بود و محاسن شریفت را در یك دست گرفته و با دست دیگر با خنجر سر از بدنت جدا مى‏كرد.


دگرگونى عالم

پس از شهادت آن بزرگوار، سپاه كوفه سه تكبیر گفتند! زمین به سختى لرزید و شرق و غرب تاریك شد و مردم را زلزله و برق فرو گرفت و آسمان خون بارید و هاتفى از آسمان ندا كرد كه: به خدا سوگند امام فرزند امام و برادر امام و پدر امامان، حسین بن على كشته شد.(329)

رواى گفت: در آن وقت غبار شدید توأم با تاریكى و طوفان سرخى كه امكان دیدن نبود آسمان را فرا گرفت كه آن گروه گمان كردند عذاب بر آنها نازل گردیده و ساعت‌ها ادامه داشت.(330)

امام صادق علیه‏السلام به زراره فرمود: اى زراره! آسمان چهل روز بر حسین علیه‏السلام خون گریست و زمین چهل روز به سیاهى گریست و خورشید تا چهل روز به گرفتگى و سرخى گریست و كوه‌ها از هم پاشید و فرو ریخت و دریاها متلاطم گشت.(331)

داودبن فرقد از امام صادق علیه‏السلام نقل كرده است كه حضرت فرمود: چون حسین بن على علیه‏السلام شهید شد آسمان نیلگون گردید تا یك سال؛ سپس فرمود: آسمان و زمین بر حسین بن على علیه‏السلام یك سال گریست و بر یحیى بن زكریا نیز گریسته بود، و سرخى آسمان همان گریه آن است.(332)

در «اثبات الوصیه» مسعودى آمده است: روایت شده است كه آسمان چهارده روز بر حسین علیه‏السلام گریست؛ سؤال شد كه: علامت گریه آسمان چه بوده است؟ در پاسخ گفتند: خورشید در میان سرخى طلوع و غروب مى‏كرد.(333)

و سیوطى نقل مى‏كند كه: چون حسین بن على كشته شد تا هفت روز نور خورشید بر دیوارها زرد رنگ بود و بعضى از كواكب با بعضى دیگر برخورد كردند، و روز عاشورا كه آن حضرت شهید شد خورشید گرفت و آفاق آسمان تا شش ماه سرخ گونه بود.(334)

خلاد مى‏گوید: بعد از شهادت حسین علیه‏السلام تا مدتى خورشید چون طلوع مى‏كرد بر دیوارها و ساختمان‌ها صبح و عصر آثار سرخى به چشم مى‏خورد و مردم هر سنگى را بر مى‏داشتند زیر آن خون تازه بود!

ابو قبیل مى‏گوید: چون حسین علیه‏السلام كشته شد خورشید آن چنان گرفت كه ستارگان نیمه روز ظاهر گردیدند تا این كه ما گمان كردیم قیامت برپا شده است.(335)

و در صواعق ابن حجر از ترمذى نقل كرده است: ام سلمه پیامبر را در خواب دید در حالى كه بر چهره و سرش غبار و گرد نشسته و مى‏گریست، علت آن را پرسید، پیامبر فرمود: هم اكنون حسین را كشتند.(336)

از امام صادق علیه السلام روایت شده است كه: چون حسین بن على را به شمشیر زدند و از اسب افتاد و مردم براى جدا كردن سر مبارك او شتاب كردند، از عرش منادى فریاد زد: اى امتى كه بعد از پیامبر خود متحیر و گمراه شده‏اید! خداوند شما را به اضحى و فطر موفق ندارد.(337)

مردم مدینه شامگاه آن روز كه حسین علیه‏السلام كشته شد هاتفى را شنیدند كه مى‏گفت:

مسح الرسول جبین هفله بریق فى الخدود ابواه من علیا قریش و جدُّه خیر الجدود

 

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

اشعار امام حسین علیه‏السلام

هنگامى كه امام حسین علیه‏السلام طفل شیرخوار را دفن كرد، بپاخاست و این اشعار را قرائت كرد:

«اینان به خدا كافر شدند، و از ثواب الهى از دیر زمان اعراض كردند؛ على را در گذشته كشتند، و فرزندش حسن، زاده بهترین خلق را شهید كردند؛ و این نتیجه كینه اینان بود، آنگاه گفتند: الان بر حسین به طور جمعى یورش بریم، اى واى بر گروهى كه پست هستند، جمعیت را گرد آورند براى اهل دو حرم؛ سپس حركت كردند و یكدیگر را سفارش نمودند بر كشتن من براى خشنودى دو ملحد (عبیدالله و یزید)؛ از خدا بر ریختن خونم نترسیدند، به امر عبیدالله كه زاده دو كافر است؛ ابن سعد با لشكرش همانند قطرات باران بر من تیر زدند؛ مرا جرم و گناهى از گذشته نبود، جز این كه فخر مى‏كردم به نور فرقدین (دو ستاره): على بهترین خلق بعد از پیامبر، و پیغمبر كه والدین او هر دو از قریشند؛ برگزیده خدا از خلق پدرم على است، سپس مادرم، پس من فرزند دو برگزیده هستم؛ نقره‏اى كه از طلا خالص گردیده، من همان نقره هستم و فرزند دو طلا؛ چه كسى همانند جد من در دنیا دارد، یا همانند پدرم، پس من فرزند دو ماه هستم؛ مادرم فاطمه زهرا، و پدرم شكننده سپاه كفر است در بدر و حنین؛ ریسمان محكم دین على مرتضى است، و پراكنده كننده لشكر دشمن و نمازگزار و به دو قبله؛ براى او در جنگ احد واقعه‏اى است كه حرارت آن فروكش كرد با گرفتن دو سپاه؛ سپس در احزاب و فتح، كه در آن نابودى دو سپاه عظیم بود؛ در راه خدا چه كردند، امت زشت كردار با عترت پیامبر و على؛ عترت نیكوكردار نبى مصطفى، و على بزرگوار و شجاع هنگام مقابله با سپاه؛ او خدا را در كودكى پرستید، در حالى كه قریش دو بت را مى‏پرستیدند؛ او بتها را رها كرد و آنها را سجده نكرد، با قریش هرگز حتى به مقدار طرفة العین.» (274)

آیا كسى هست كه از حرم رسول خدا دفاع كند؟ و آیا خداپرستى در میان شما وجود دارد كه درباره ظلمى كه بر ما رفته است از خدا بترسد؟ و یا كسى هست كه به فریادرسى ما به خدا دل بسته باشد؟ و یا كسى هست كه در كمك كردن به ما چشم امید به اجر و ثواب الهى دوخته باشد؟ زنان حرم وقتى كه این را از امام علیه‏السلام شنیدند صداى آنها به گریه بلند شد.

استغانه امام علیه‏السلام در دل دشمن اثرى نگذاشت، از همین رو امام علیه‏السلام مقابل اجساد مطهر یارانش آمد و فرمود:

اى حبیب بن مظاهر! و اى زهیر بن قین! و اى مسلم بن عوسجه! اى دلیران و اى پا در ركابان روز كارزار! چرا شما را ندا مى‏كنم ولى كلام مرا نمى‌شنوید؟! و شما را فرا مى‏خوانم ولى مرا اجابت نمى‌كنید؟! شما خفته و من امید دارم كه سر از خواب شیرین بردارید كه اینان پردگیان آل رسولند كه بعد از شما یاورى ندارند، از خواب برخیزید اى كریمان و در برابر این عصیان و طغیان از آل رسول دفاع كنید.


استغاثه امام علیه‏السلام

چون امام علیه‏السلام بدن‌هاى پاك و پاره پاره‏ یارانش را دید كه بر روى خاك كربلا افتاده است و دیگر كسى نمانده است كه از او حمایت كند و نیز بی‌تابى اهل‌بیت را مشاهده فرمود، در برابر سپاه كوفه ایستاد و فریاد برآورد كه:

هل من ذابٌ‏ٍ یذُبُّ عن حرم رسول الله؟ هل من موحٌدٍ یخاف اللّهِ فینا؟ هل من مغیث یرجو اللّه فى اغاثتنا؟ هل من معین یرجو ما عندالله فى اغاثتنا؟(275)

آیا كسى هست كه از حرم رسول خدا دفاع كند؟ و آیا خداپرستى در میان شما وجود دارد كه درباره ظلمى كه بر ما رفته است از خدا بترسد؟ و یا كسى هست كه به فریادرسى ما به خدا دل بسته باشد؟ و یا كسى هست كه در كمك كردن به ما چشم امید به اجر و ثواب الهى دوخته باشد؟

زنان حرم وقتى كه این را از امام علیه‏السلام شنیدند صداى آنها به گریه بلند شد.(276)

و امام سجاد علیه‏السلام چون استغانه پدر را شنید، از خیمه بیرون آمد و او آنچنان بیمار بود كه نمى‌توانست شمشیر خود را حمل كند، و با این ضعف مفرط به سوى میدان حركت كرد در حالى كه ام‏كلثوم از پشت سر او را صدا مى‏زد كه: اى فرزند برادرم! بازگرد، و آن حضرت مى‏گفت: اى عمه! مرا بگذار كه در برابر پسر رسول خدا مبارزه كنم.

امام حسین علیه‏السلام فرمود: اى خواهر! او را نگاه دار كه زمین خالى از نسل آل محمد نشود.(277)

این استغانه امام علیه‏السلام در دل دشمن اثرى نگذاشت، از همین رو امام علیه‏السلام مقابل اجساد مطهر یارانش آمد و فرمود:

یا حبیب بن مظاهر! و یا زهیر بن القین! و یا مسلم بن عوسجه! و یا ابطال الصفأ! و یا فرسان الهیجأ! مالى اُنادیكم فلا تسمعون؟! و اَدعوكم فلا تُجیبون؟! و انتم نیام ارجوكم تنتبهون، فهذه نسأ ال الرسول فقد علاهُنَّ من بعدكم النحول، فقوموا عن نومتكم ایّها الكرام و ادفعوا عن آل الرسول الصغاة اللئام.(278)

اى حبیب بن مظاهر! و اى زهیر بن قین! و اى مسلم بن عوسجه! اى دلیران و اى پا در ركابان روز كارزار! چرا شما را ندا مى‏كنم ولى كلام مرا نمى‌شنوید؟! و شما را فرا مى‏خوانم ولى مرا اجابت نمى‌كنید؟! شما خفته و من امید دارم كه سر از خواب شیرین بردارید كه اینان پردگیان آل رسولند كه بعد از شما یاورى ندارند، از خواب برخیزید اى كریمان و در برابر این عصیان و طغیان از آل رسول دفاع كنید.

در بعضى از روایات آمده است كه آن بدن‌هاى پاك به حركت در آمدند تا به نداى امام مظلوم خود لبیك گفته باشند و به زبان حال و یا به لسان قال مى‏گفتند: «ما براى اجراى فرامین تو حاضریم و در انتظار مقدم مبارك تو هستیم.»(279)


سفارش امام حسین به امام سجاد علیه‏السلام

از امام سجاد علیه‏السلام نقل شده است كه فرمود: پدرم در روز شهادتش مرا به سینه چسبانید در حالى كه خون ار سراپایش مى‏جوشید و به من فرمود: اى فرزندم! این دعا را كه تعلیم مى‏كنم حفظ كن كه آن را مادرم فاطمه زهرا علیهاالسلام به من تعلیم كرد و او از رسول خدا و رسول خدا از جبرئیل نقل كرده‏اند، هنگامى كه حاجت بسیار مهم و غمى بزرگ و امرى عظیم و دشوار به تو رو كند بگو: «بحق یس والقرآن الحكیم و بحق طه و القرآن العظیم، یا من یقدر على حوائج السائلین، یا من یعلم ما فى الضمیر، یا منفّساً فن المكروبین، یا مُفرّجاً عن المغمومین، یا راحم الشیخ الكبیر، یا رازق الطفل الصغیر، یا من لایحتاج الى التفسیر صلِّ على محمد و آل محمد و افعل بى كذا و كذا.»(280)

نوشته‏اند: امام علیه‏السلام هزار و نهصد و پنجاه نفر از سپاه دشمن را به استثناى مجروحان به قتل رسانید تا این كه عمر بن سعد فریاد برآورد: واى بر شما! مى‏دانید با چه كسى مبارزه مى‏كنید؟! این فرزند على بن ابى طالب كشنده عرب است! پس، از همه سوى بر او بتازید؛ پس از صدور این فرمان صد و هشتاد نفر با نیزه و چهار هزار نفر با تیر به آن حضرت حمله‌ور شدند.


وداع امام علیه‏السلام

در این هنگام امام عیله السلام براى وداع به سوى خیام آمد و فرمود: «یا سكینه! یا فاطمه! یا زینب ! یا ام‌كلثوم! علیكنّ منّى السّلام!»

سكینه فریاد بر آورد: اى پدر! آیا تن به مرگ داده‏اى؟!

امام علیه‏السلام فرمود: چگونه چنین نباشد كسى كه نه كمك كننده‏اى دارد و نه یاورى؟

سكینه گفت: اى پدر! ما را به حرم جدمان بازگردان!

امام علیه‏السلام فرمود: اگر مرغ قطا را رها مى‏كردند مى‏خوابید.(281)

خانم‌هاى حرم با شنیدن سخنان امام به زارى و شیون پرداختند، امام علیه‏السلام آنها را آرام فرمود و روى به‏ ام اكلثوم نمود و گفت: اى خواهر! تو را وصیت مى‏كنم كه خوددار باشى! آنگاه سكینه فریادكنان به سوى امام آمد، و آن حضرت سكینه را بسیار دوست مى‏داشت، او را به سینه چسبانید و اشك او را پاك كرد و گفت:

سیطول بعدى یا سكینه فاعلمى منك البكأ اذا الحمام دهانى لا تحرقى قلبى بدمعك حسرًْ مادام منّى الروح فى جثمانى فاذا قلت فانت اولى بالّذى تأتیننى یا خیرة النّسوان.(282) و (283)


دختر سه ساله

هنگامى كه امام علیه‏السلام با اهل حرم وداع كرد و اراده میدان فرمود: دختر سه ساله خود را بوسید و آن طفل از شدت تشنگى فریاد بر آورد: «یا ابتاه! العطش!» آن حضرت فرمود: اى دختر كوچك من! صبر كن تا برایت آبى بیاورم.

پس آن حضرت روانه میدان شد و به سوى فرات رفت، در این زمان مردى از سپاه كوفه آمد و گفت: اى حسین! لشكر به خیمه‏ها ریختند.

آن حضرت از فرات بیرون آمد و خود را به سرعت به خیمه‏ها رسانید. آن دختر كوچك به استقبال پدر آمد و گفت: اى پدر مهربان! براى من آب آورده‏اى؟!

امام از شنیدن این سخن، اشك از دیدگانش جارى شد و فرمود: عزیزم! به خدا سوگند كه تحمل تشنگى و بی‌قرارى تو بر من دشوار است؛ پس انگشت خود را در دهان آن طفل گذارد و دست بر پیشانى او كشید و او را تسلى داد؛ و چون امام خواست از خیمه‏ها بیرون رود آن طفل به سوى امام دوید و دامان امام را گرفت، امام فرمود: اى فرزندم! نزد تو خواهم آمد.(284)

از امام باقر علیه‏السلام نقل شده است: امام حسین علیه‏السلام چون هنگام شهادتش رسید دختر بزرگش فاطمه را خواند و نامه‏اى پیچیده به او داد و وصیتى به صورت شفاهى به او فرمود، و على بن الحسین علیه‏السلام به گونه‏اى بیمار بود كه امید بهبودى او را ظاهراً نداشتند و فاطمه آن نوشته را به على بن الحسین تسلیم كرد و پس از او به ما رسید.(285)


مبارزه امام علیه‏السلام

آنگاه امام علیه‏السلام در حالى كه شمشیرش را برهنه كرده بود در برابر سپاه دشمن ایستاد و این اشعار را قرائت فرمود:

انا ابن على الطُّهر من آل هاشمٍ كفانى بهذا مفخراً حین افخر و جدّى رسول اللّه اكرم من مشى و نحن سراج الله فى الخلق نزهر و فاطم امُّى من سلالة احمد و عمّى یُدعى ذا الجناحین جعفر و فینا كتاب اللّه أُنزل صادقاً و فینا الهدى و الوحى بالخیر یُذكر و نحن امان اللّه للنّاس كلّه منطول بهذا فى الانام و نجهر و نحن ولاْ الحوض نسقى وُ لا تنابكأس رسول اللّه ما لیس یُنْكر و شیعتنا فى النّاس اكرم شیعة و مبغصنا یوم القیامة یخسر.(286) و (287)

سپس آنان را به مبارزه طلبید و هر كس به میدان قدم مى‏نهاد او را به قتل مى‏رسانید تا گروه زیادى از دشمن را كشت، پس بر میمنه سپاه حمله كرد و مى‏گفت:

الموت اولى من ركوب العار و العار اولى من دخول لنارح.(288)

آنگاه بر مسیره حمله‌ور مى‏شد و مى‏فرمود:

انا الحسین بن على آلیت ان لا انثنى احمى عیالات ابى امضى على دین النبى.(289) و (290)

امام فرمود: لباسى را براى من آرید كه كسى در آن طمع نكند تا آن را زیر لباس‌هایم بپوشم كه از بدنم بیرون نیاورند، پس لباس كوتاهى را براى او آوردند، آن حضرت فرمود: نه، این لباس اهل ذلت است؛ آنگاه لباس كهنه‏اى را گرفته و آن را پاره نمود و در بر كرد. پس آن را چاك زده و پوشید، و چنین كرد كه آن را بیرون نیاورند.

نوشته‏اند: امام علیه‏السلام هزار و نهصد و پنجاه نفر از سپاه دشمن را به استثناى مجروحان به قتل رسانید تا این كه عمر بن سعد فریاد برآورد: واى بر شما! مى‏دانید با چه كسى مبارزه مى‏كنید؟! این فرزند على بن ابى طالب كشنده عرب است!(291) پس، از همه سوى بر او بتازید؛ پس از صدور این فرمان صد و هشتاد نفر با نیزه و چهار هزار نفر با تیر به آن حضرت حمله‌ور شدند.(292)

امام علیه‏السلام بر اعور سلمى و عمرو بن حجاج زبیدى كه با چهار هزار نفر بر شریعه نگهبان بودند حمله كرد و اسب خود را در شریعه فرات راند، و چون اسب سر در آب برد كه بنوشد امام فرمود: تو تشنه‏اى و من تشنه، واللّه كه آب ننوشم تا تو آب نخورى، و چون اسب سخن امام را شنید سر برداشت، و آب ننوشید! گویا سخن امام را فهمید.

امام حسین علیه‏السلام فرمود: بنوش كه من نیز بنوشم! پس امام علیه‏السلام دستش را دراز كرد و مشتى از آب را برداشت.

شمر به امام گفت: به خدا سوگند كه به آن دسترسى پیدا نخواهى كرد.

پس مردى به امام علیه‏السلام گفت: فرات را مى‏بینى كه همانند شكم ماهیان جلوه مى‏كند؟! به خدا سوگند كه از آن ننوشى تا لب تشنه جان دهى!

امام حسین علیه‏السلام فرمود: خدایا او را تشنه بمیران.

نوشته‏اند كه: آن مرد پس از آن ماجرا فریاد مى‏زد: مرا آب دهید! آب برایش مى‏آوردند و آنقدر مى‏نوشید كه از دهانش مى‏ریخت، باز فریاد مى‏زد: مرا سیراب كنید! تشنگى مرا كشت! و چنین بود تا جان داد.(293)

برخى هم گفته‏اند كه: در آن هنگام سوارى گفت: اى ابا عبدالله! تو از خوردن آب لذت مى‏برى در حالى كه حریم تو را غارت مى‏كنند؟!

پس امام از شریعه بیرون آمد و بر آن قوم حمله كرد تا خود را به خیمه آل الله رسانید و دید كه سراپرده‏اش هنوز از دستبرد دشمن در امان مانده است.(294)


آخرین خطبه

امام علیه السلام در آخرین خطبه خود با بیانى بلیغ و رسا دشمنان را از مغرور شدن به دنیا و به آن بر حذر داشت، و از نوشته مورخان چنین بر مى‏آید آن حضرت به فاصله كوتاهى پس از ایراد این خطبه پر شور به شهادت رسید، و آن خطبه چنین است:

عباد الله اتقوا الله و كونوا من الدنیا على حذر فان الدنیا لو بقیت لاحد و بقى علیها احد لكانت الانبیأ احق بالبقأ و اولى بالرضأ و ارضى بالقضأ، غیر ان الله تعاى خلق الدنیا للبلأ و خلق اهلها للفنأ، فجدیدها بال و نعیمها مضمحل و سرورها مكفهر و المنزل بلغة و الدار قلعة، فتزودوا فانّ خیر الزاد التقوى و اتقوا الله لعلّكم تفلحون.(295)

اى بندگان خدا! تقواى خدا پیشته سازید و از دنیا حذر كنید، اگر دنیا براى كسى باقى مى‏ماند و كسى در دنیا جاویدان بود انبیاى الهى سزوارترین مردم به بقأ و اولى به رضا و خشنودى و راضى‏تر به قضاء الهى بودند، ولى خداى تعالى دنیا را براى بلا و آزمایش آفریده است و اهل آن را براى فنا خلق فرموده، هر چیز نو و جدید آن كهنه مى‏شود و نعمت‌هاى آن از بین مى‏رود و سرور آن به تلخى مبدل گردد؛ دنیا منزل ماندن نیست بلكه محل توشه برگرفتن است، پس توشه برگیرید كه بهترین توشه‏ها تقوى است و تقواى خدا را پیشه سازید تا رستگار شوید.


آخرین وداع

سپس امام علیه‏السلام براى بار دوم به خیام آمد و با اهل‌بیت خود وداع فرمود و آنان را به صبر و شكیبایى فراخواند و به ثواب و اجر الهى وعده داد و فرمان داد كه لباس‌هاى خود را پوشیده و آماده بلا شوند و به آنان فرمود: خود را براى سختی‌ها مهیا كنید و بدانید كه خداى تعالى حافظ و حامى شماست و به زودى شما را از شر دشمنان نجات خواهد داد، و عاقبت امر شما را ختم به خیر خواهد نمود و دشمنان شما را به انواع گرفتار خواهد ساخت و در عوض رنج‌ها و سختی‌هایى كه مى‏كشید شما را از انواع نعمت‌ها و كرامت‌ها برخوردار خواهد كرد، پس شكوه مكنید و سخنى نگوئید كه از قدر و ارزش شما بكاهد.(296)

آنگاه فرمود: لباسى را براى من آرید كه كسى در آن طمع نكند تا آن را زیر لباس‌هایم بپوشم كه از بدنم بیرون نیاورند، پس لباس كوتاهى را براى او آوردند، آن حضرت فرمود: نه، این لباس اهل ذلت است؛ آنگاه لباس كهنه‏اى را گرفته و آن را پاره نمود و در بر كرد.(297). پس آن را چاك زده و پوشید، و چنین كرد كه آن را بیرون نیاورند.

و چون خواست به طرف میدان رود التفاتى به سوى دخترش كه از زنان جدا گشته و در گوشه‏اى مى‏گریست و ندبه مى‏كرد، نمود، امام علیه‏السلام نزد او آمد و او را تسلى داد و این زبان حال اوست:

هذا الوداع عزیزتى و الملتقى یوم القیامة عند حوض الكوثر فدعى البكأ و للارسار تهیئى و استشعرى الصبر الجمیل و بادرى و اذا رایتینى على وجه الثرى دامى الورید مبضعاً فتصرى

 

آتش زدن خیمه ‏ها (9)


تاریخ شهادت

تعداد زخم‌هاى امام علیه‏السلام

پس از شهادت

غارت خیام

حمیده دختر مسلم

آتش زدن خیمه‏ها

درخواست جایزه

اوج بیدادگرى

حدیث جمّال

تاریخ شهادت

امام حسین علیه‏السلام در روز جمعه دهم محرم سال 61 هجرى بعد از نماز ظهر به شهادت رسید و در آن هنگام از سن مباركش 56 سال و چند ماه گذشته بود.(1)

بلاذرى نقل كرده است كه: شهادت آن حضرت روز شنبه بوده است مصادف با عاشورا، و گفته شده كه روز جمعه بوده است.(2)

و ابن شهر آشوب نیز روز شنبه دهم محرم را روز شهادت آن بزرگوار نقل نموده، سپس مى‏گوید: گفته شده است كه روز جمعه بعد از نماز ظهر بوده، و گفته شده كه روز دوشنبه بوده است.(3)

ابن شهر آشوب مى‏گوید: كمان آن حضرت و متعلقاتش را دحیل بن خثیمه جعفى بن شبیب حضرمى و جریر بن مسعود و ثعلبة بن اسود اوسى برداشتند، و انگشتر آن حضرت را بجدل بن سلیم كلبى برداشت و انگشت آن حضرت را با انگشتر قطع نمود! و این انگشتر غیر از آن انگشترى است كه از ذخائر نبوت است زیرا آن را امام حسین علیه‏السلام آن طورى كه شیخ صدوق از محمد بن مسلم نقل كرده است در دست حضرت على بن الحسین علیه‏السلام نمود.


تعداد زخم‌هاى امام علیه‏السلام

روایت شده است كه در پیراهن آن بزرگوار یكصد و چند نشانه از تیر و نیزه و شمشیر مشاهده شد، و از امام صادق علیه‏السلام نقل شده كه: بر بدن امام حسین علیه‏السلام جاى سى و سه زخم نیزه و سى و چهار زخم شمشیر پیدا كردند.(4)


پس از شهادت

گفته‏اند: پس از شهادت امام علیه‏السلام، سپاه دشمن براى به یغما بردن لباس‌هاى امام از یكدیگر سبقت گرفتند.

طبرى از ابو مخنف نقل كرده است كه: لباس‌هاى امام را از بدن مباركش بیرون آوردند! سراویل آن حضرت را بحر بن كعب تمیمى گرفت! (در الملهوف روایت نموده كه او زمین‌گیر و پاهاى او خشك شد و از حركت ماند)، و پیراهن او را اسحاق بن حیاة حضرمى برداشت و پوشید (پس موى او ریخت و پیسى گرفت)، و عمامه آن بزرگوار را احبش بن مرثد و یا جابر بن یزید بر سر بست (و دیوانه شد)، و برنس آن حضرت را كه از خز بود مالك بن بشیر كندى به یغما برد و چون همسرش از این جریان آگاه یافت بین ایشان نزاع در گرفت (او نیز فقیر و مستمند باقیمانده عمرش ار زندگى كرد)، و زره «بترأ» آن بزرگوار را عمر بن سعد برداشت! و چون مختار او را كشت آن زره را به قاتل او ابى عمره واگذار نمود. و زره دیگر آن حضرت را مالك بن نمیر گرفت و پوشید (و مجنون گردید)، قطیفه آن بزرگوار را قیس بن اشعث برداشت كه از جنس خز بود و پس از آن او را قیس قطیفه نامیدند (و خوارزمى نقل كرده است او به مرض جذام گرفتار شد و افراد خانواده‏اش از او كناره مى‏گرفتند و او را در مزبله انداختند تا این كه مرد و سگ‌ها گوشت بدن او را قبل از مرگ خوردند). و كفش آن حضرت را مردى از قبیله بنى اود برداشت كه او را اسود مى‏گفتند، و شمشیر او را مردى از قبیله بنى نهشل گرفت و پس از آن به دست حبیب بن بدیل افتاد، و در الملهوف آمده كه این شمشیر به غارت رفته غیر از ذوالفقار است كه آن از ذخائر نبوت و امامت است.

ابن شهر آشوب مى‏گوید: كمان آن حضرت و متعلقاتش را دحیل بن خثیمه جعفى بن شبیب حضرمى و جریر بن مسعود و ثعلبة بن اسود اوسى برداشتند، و انگشتر آن حضرت را - آنگونه كه در اكثر مقاتل آمده است - بجدل بن سلیم كلبى برداشت و انگشت آن حضرت را با انگشتر قطع نمود! و این انگشتر غیر از آن انگشترى است كه از ذخائر نبوت است زیرا آن را امام حسین علیه‏السلام آن طورى كه شیخ صدوق از محمد بن مسلم نقل كرده است در دست حضرت على بن الحسین علیه‏السلام نمود.

محمد بن مسلم مى‏گوید: از امام صادق علیه‏السلام درباره خاتم امام حسین علیه‏السلام سؤال نمودم كه بعد از ایشان به دست چه كسى رسید؟ و به امام عرض كردم كه گویا انگشتر آن بزرگوار را دشمن برده است.

فرمود: چنین نیست كه مى‏گویند، به درستى كه حسین علیه‏السلام به فرزندش على بن الحسین وصیت نمود و خاتم خود را در انگشت او نمود و امر را به او واگذار كرد.(5)

ابن زائده مى‏گوید: دیگر شهدا و اصحاب و اهل‌بیت آن بزرگوار را نیز سپاه كوفه عریان نموده و لباسشان را به یغما بردند!(6)


غارت خیام

دشمن در غارت خیمه‏هاى حسینى بر یكدیگر سبقت مى‏گرفتند به گونه‏اى كه چادر از سر زنان مى‏كشیدند، دختران آل رسول از سراپرده خود بیرون آمده و همه مى‏گریستند و از فراق عزیزان و بزرگان خویش شیون مى‏كردند.

حمیدبن مسلم روایت كرده است كه: زنى را دیدم از قبیله بنى بكر بن وائل با شوهرش در سپاه عمر بن سعد بود و هنگامى كه دید آن گروه بر زنان حسین و خیام آنها یورش برده و غارت مى‏كنند، شمشیرى به دست گرفت و به سوى خیام آمده قبیله خود را صدا زد و گفت: اى آل بكر بن وائل! آیا دختران رسول خدا را تاراج مى‏كنند؟ «لا حكم الا لله، یا لثارات رسول الله»؛ «هیچ فرمانى جز فرمان خداوند نیست، به خونخواهى رسول خدا برخیزید»، شوهرش او را گرفت و به جاى خود بازگرداند.

عمر بن سعد به جهت امتثال فرمان ابن زیاد، در میان اصحابش فریاد برداشت: «كیست كه دواطلب باشد و بر پیكر حسین اسب بتازد تا سینه و پشت او را زیر سم اسب‌ها لگدمال نماید؟!» شمر مبادرت نمود! و اسب بر بدن مطهر امام تاخت! و ده نفر دیگر از سپاه كوفه اجابت كردند كه نام‌هاى آنها عبارت است از: اسحاق بن حویه، اخنس بن مرثد، حكیم بن طفیل، عمرو بن صبیح، رجأ بن منقذ، سالم بن خثیمه جعفى،  واحد بن ناعم، صالح بن وهب، هانى بن ثبیت، اسید بن مالك. (لعنة الله علیهم )

رواى گفت: سپاهیان عمر بن سعد زنان را از خیمه‏ها بیرون نموده و آتش در آن افكندند، كه زنان به بیرون دویدند در حالى كه جامه‏هایشان ربوده سر و پاى آنها برهنه بود!(7) آنگاه یك مرد پستى از سپاه دشمن به ام‏اكلثوم یورش برد و گوشواره او را به در آورد! و آن خبیث در حالى كه مى‏گریست متوجه فاطمه بنت الحسین گردید و خلخال از پایش كشید!

دختر امام حسین علیه‏السلام با تعجب به او گفت: چرا گریه مى‏كنى؟!!

او در پاسخ گفت: چگونه نگریم در حالى كه اموال دختر رسول خدا را غارت مى‏كنم!

فاطمه بنت الحسین چون این عطوفت را دید به او گفت: پس چنین مكن!

آن مرد گفت: هراس دارم دیگرى آن را بردارد!(8)

پس آنچه در خیام از اموال و امتعه بود به یغما بردند. شمر قطعه طلائى را در خیام یافت و آن را به دخترش داد تا براى خود زیورى بسازد! آن طلا را نزد طلا ساز برد و چون آن طلا را در آتش گذاشت از بین رفت!(9)

حمید بن مسلم مى‏گوید: به خدا سوگند من دیدم كه سپاهیان ابن سعد كه به خیمه‏ها یورش برده بودند بر سر تصاحب جامه‏هاى زنان با آنها نزاع مى‏كردند تا این كه مغلوب شده و جامه آنها را مى‏بردند.

شمر با گروهى از پیاده نظام به خیمه على بن الحسین علیه‏السلام آمدند و او بر فراش خود خوابیده و به شدت بیمار بود، همراهان شمر به او گفتند كه: این بیمار را به قتل نمى‌رسانى؟

حمید بن مسلم مى‏گوید: من گفتم: سبحان الله! آیا نوجوانان(10) هم كشته مى‏شوند؟ این كودك است و بیمارى او را بس است؛ پس من اصرار نمودم تا این كه آنها را از كشتن او باز داشتم.(11)

شمر گفت: ابن زیاد مرا امر كرده است كه فرزندان حسین را به قتل برسانم ولى عمر بن سعد در جلوگیرى از كشتن او مبالغه كرد؛ خصوصا چون زینب دختر امیرالمؤمنین از قصد شمر مطلع شد آمد و گفت: او هرگز كشته نشود تا من كشته نشوم، آنگاه دست از او كشیدند.(12)

فاطمه بنت الحسین علیه‏السلام مى‏گوید: مردى را دیدم كه زنان را با سر نیزه خود تعقیب مى‏كرد، بعضى از آنان به بعضى پناه مى‏بردند! و جامه‏ها و زیور آنان را ربوده بودند! اما آن مرد چون مرا دید آهنگ من نمود، گریختم! او مرا دنبال نمود و با نیزه بر من حمله كرد كه من بر صورت خود افتاده و بیهوش شدم! و چون به هوش آمدم عمه‏ام ام كلثوم را دیدم كه بر بالین من نشسته و گریه مى‏كند.(13)


حمیده دختر مسلم

حضرت مسلم بن عقیل را دخترى بود كه یازده سال داشت و نام او حمیده و مادرش ام‏كلثوم دختر على بن ابى طالب علیه‏السلام است، و بعضى نام او را عاتكه و مادر او را رقیه دختر على‌بن ابى طالب علیه‏السلام گفته‏اند، و عمرش هفت سال بود، و در روز عاشورا چون لشكر به خیمه‏ها هجوم بردند به شهادت رسید!(14)


آتش زدن خیمه‏ها

در این هنگام دشمن براى سوزاندن خمیه‏هاى اهل‌بیت علیهم ‏السلام اقدام نمود در حالى كه زنان و فرزندان در خیام بودند، پس شعله‌هایى از آتش آوردند در حالى كه یكى از آنها فریاد مى‏زد: «احرقوا بیوت الظالمین!!»؛ «سراپرده ظالمین را بسوزانید!!» و ایشان آتش در خیمه‏ها افكندند! دختران رسول خدا از خیمه‏ها خارج شده و مى‏گریختند در حالى كه آتش آنها را از پشت سر تعقیب مى‏كرد! بعضى از كودكان یتیم دامن عمه را گرفته تا از آتش محفوظ بمانند و از ظلم دشمنان در امان باشند، و بعضى در بیابان متوارى و برخى به آن ستمگرانى كه دل‌هایشان خالى از مهربانى و عطوفت بود استغاثه مى‏كردند.

دشمن در غارت خیمه‏هاى حسینى بر یكدیگر سبقت مى‏گرفتند به گونه‏اى كه چادر از سر زنان مى‏كشیدند، دختران آل رسول از سراپرده خود بیرون آمده و همه مى‏گریستند و از فراق عزیزان و بزرگان خویش شیون مى‏كردند.

امام سجاد علیه‏السلام در طول حیاتش بعد از شهادت امام حسین علیه‏السلام هرگاه خاطره‏هاى تلخ روز عاشورا را به یاد مى‏آورد با اشك و اندوه فراوان مى‏فرمود: به خدا سوگند هیچ گاه به عمه‏ها و خواهرانم نظر نمى‌كنم جز این كه بغض گلویم را مى‏گیرد و یاد مى‏كنم آن لحظات را كه آنها از خیمه‏اى به خیمه دیگر مى‏گریختند و منادى سپاه كوفه فریاد مى‏زد كه: خیمه‏هاى این ستمگران را بسوزانید!(15)

حمیدبن مسلم مى‏گوید: عمر بن سعد نزدیك خیمه‏هاى امام آمد، زنان برخاسته و رو در روى او فریاد بر آوردند و گریستند، پس او به اصحابش گفت: كسى حق ندارد كه در خیمه‏هاى این زنان در آید و متعرض این جوان مریض (امام سجاد) شود. زنان از او خواستند تا لباس‌هاى غارت شده آنان را به ایشان باز گرداند تا خود را بپوشانند، عمر بن سعد گفت: كسى كه از متاع این زنان چیزى برداشته بازگرداند؛ به خدا سوگند احدى از آن گروه چیزى را باز پس نداد، پس عمر بن سعد گروهى را به خیمه و سراپرده زنان گماشت و دستور داد آنها را نگهدارى كنند تا كسى از خیمه‏ها خارج نگردد و آنان را آزار ندهند، آنگاه عمر بن سعد به چادر خود بازگشت.(16)

مؤلف كتاب «معالى السبطین» نقل كرده است كه: شامگاه روز عاشورا دو طفل در اثر دهشت و تشنگى جان سپردند، و چون زینب كبرى براى جمع عیال و اطفال جستجو مى‏كرد آن دو طفل را نیافت تا این كه آنها را در حالى كه دست در گردن یكدیگر داشتند پیدا كرد كه آنها از دنیا رفته بودند.(17)


درخواست جایزه

پس سنان بن انس بر در خیمه عمر بن سعد آمد و با صداى بلند فریاد زد:

 انا قتلت الملك المحجبا

اوقر ركابى فضًْ و ذهبا

و خیرهم اذ ینسبون نسبا

 قتلت خیر الناس امّاً و ابا

    

و خیرهم فى قومهم مركبا(18)

عمر بن سعد گفت: گواهى مى‏دهم كه تو دیونه‏اى! و هرگز عاقل نبوده‏اى! بعد دستور داد او را به درون خیمه آورند، و چون سنان بن انس وارد خیمه شد با چوبدستى خود بر او چند ضربه نواخت و گفت: اى احمق! این چنین سخن مى‏گویى؟! به خدا سوگند اگر ابن زیاد از تو بشنود گردن تو را خواهد زد!!(19)


اوج بیدادگرى

آنگاه عمر بن سعد به جهت امتثال فرمان ابن زیاد، در میان اصحابش فریاد برداشت: «من ینتدب للحسین؟!»؛ «كیست كه دواطلب باشد و بر پیكر حسین اسب بتازد تا سینه و پشت او را زیر سم اسب‌ها لگدمال نماید؟!»

شمر مبادرت نمود! و اسب بر بدن مطهر امام تاخت!(20) و ده نفر دیگر از سپاه كوفه اجابت كردند كه نام‌هاى آنها عبارت است از:

اسحاق بن حویه، اخنس بن مرثد، حكیم بن طفیل، عمرو بن صبیح، رجأ بن منقذ، سالم بن خثیمه جعفى،  واحد بن ناعم، صالح بن وهب، هانى بن ثبیت، اسید بن مالك. (لعنة الله علیهم )

آنان با اسب بر بدن امام تاختند به گونه‏اى كه سینه مبارك آن بزرگوار را در هم كوبیدند. پس این ده نفر آمدند و در برابر ابن زیاد ایستاده و جایزه طلب كردند، ابن زیاد گفت: شما كیستید؟ اسید بن مالك - یكى از اینان لعنهم الله - گفت:

نحن رضضنا الصدر بعد الظهر     بكل یعبوبٍ شدید الاسر(21)

عبیدالله فرمان داد تا جایزه ناچیزى به آنها دادند!!(22)

امام سجاد علیه‏السلام در طول حیاتش بعد از شهادت امام حسین علیه‏السلام هرگاه خاطره‏هاى تلخ روز عاشورا را به یاد مى‏آورد با اشك و اندوه فراوان مى‏فرمود: به خدا سوگند هیچ گاه به عمه‏ها و خواهرانم نظر نمى‌كنم جز این كه بغض گلویم را مى‏گیرد و یاد مى‏كنم آن لحظات را كه آنها از خیمه‏اى به خیمه دیگر مى‏گریختند و منادى سپاه كوفه فریاد مى‏زد كه: خیمه‏هاى این ستمگران را بسوزانید!

همچنین نقل شده است كه آنها سینه و كمر امام حسین علیه‏السلام را زیر لگد اسب‌ها كوبیدند

 

 

اصحاب مجروح امام علیه‏السلام

 

بعضى از یاران امام علیه‏السلام به سبب جراحات در میدان افتاده و سپاه عمر بن سعد آنها را به قتل نرساندند و این افراد عبارت بودند از:

1- سوار بن حمیر جابرى: او را در حالى كه مجروح شده بود از معركه قتال بیرون بردند، و بعد از گذشت شش ماه در اثر آن جراحات در گذشت.

2- عمرو بن عبدالله:او نیز در میدان جنگ در اثر جراحات افتاده بود كه او را انتقال دادند و بعد از یك سال از دنیا رفت.

3- حسن بن الحسن:او فرزند امام حسن مجتبى علیه‏السلام و در كنار عموى گرامیش امام حسین علیه‏السلام با سپاه كوفه مبارزه نمود تا در اثر جراحات به زمین افتاد، و چون اصحاب عمربن سعد براى جدا نمودن سرها آمدند او را دیدند كه رمقى در بدن دارد، مردى به نام اسمأ بن خارجه كه از اقوام مادرى او بود از كشتن او مانع شد او را با خود به كوفه برد و جراحات او را معالجه كرد تا این كه التیام یافت، آنگاه از كوفه به مدینه منتقل گردید.(25)


مادران شهدایی كه در كربلا بودند

سماوى نقل كرده است كه در كربلا 9 نفر شهید شدند كه مادران آنان نیز در كربلا حضور داشتند:

1- عبدالله بن الحسین علیه‏السلام، مادرش رباب است.

2 - عون بن عبدالله بن جعفر، مادرش زینب كبرى است.

3 - قاسم بن الحسن علیه‏السلام، مادرش رمله است.

4 - عبدالله بن الحسن علیه‏السلام، مادرش دختر شلیل بجلى است.

5 - عبدالله بن مسلم، مادرش رقیه دختر على علیه‏السلام است.

7 - عمرو بن جناده كه مادرش او را امر به جنگ با دشمنان مى‏كرد.

8 - عبدالله كلبى كه او نیز بر اساس آنچه طاووسى ذكر كرده است مادرش او را ترغیب به جهاد مى‏كرد.

9 - على بن الحسین علیه‏السلام، مادرش لیلى است كه در خیمه ایستاده بود و دعا مى‏كرد، بر اساس آنچه در بعضى از اخبار آمده است، و هنگامى كه آن بزرگوار را شهید كردند او شاهد شهادت فرزندش بود.(26)

و در تنقیح المقال آمده است كه منجح به همراه مادرش حسنیه نیز در كربلا حضور داشته است.(27)


شهدایى از صحابه پیامبر صلى الله علیه و آله

از صحابه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم كه در واقعه كربلا به شهادت رسیدند پنج نفر بودند:

1- انس بن الحرث كاهلى كه همه مورخین شهادت او را در كربلا ذكر كرده‏اند.

2 - حبیب بن مظاهر اسدى، ابن حجر ذكر كرده است.

3 - مسلم بن عوسجه اسدى، محمد بن سعد در «طبقات» ذكر كرده است.

4 - هانى بن عروه مرادى كه در كوفه با مسلم بن عقیل شهید شد و بیش از هشتاد سال داشت.

5- عبدالله بن یقطر حمیرى كه سن او با سن امام حسین علیه‏السلام برابر بود، او نیز قبل از امام علیه‏السلام در كوفه شهید شد.(28)


تعداد شهداى كربلا

1- «هفتاد و دو نفر» این تعداد را بلاذرى نقل كرده است و مى‏گوید: تمام كسانى كه با حسین علیه‏السلام كشته شده‏اند از اصحاب و یاران او هفتاد و دو مرد بوده است.(29) و شیخ مفید رحمة الله همین تعداد را ذكر كرده است و مى‏گوید: امام حسین علیه‏السلام با اصحابش صبح روز عاشورا آماده قتال شدند و با امام حسین علیه السلام سى و دو نفر سواره و چهل نفر پیاده بودند.(30) و همین عدد را ابن اثیر در تاریخش آورده است.(31) و باز همین تعداد را محمد بن جریر طبرى شیعى در «دلائل الامه» نقل كرده است(32)، و همین قول مشهور است.

2- «هشتاد و هفت نفر» این تعداد را مسعودى نقل كرده و مى‏گوید: جمیع كسانى كه با حسین علیه‏السلام در روز عاشورا در كربلا كشته شده‏اند هشتاد و هفت نفر بوده‏اند.(33)

3- «شصت و یك نفر» بعضى روایت كرده‏اند كه در آن روز تعداد شهیدان شصت و یك نفر بوده است(34)، ولى ممكن است این تعداد اصحاب و یاران امام غیر از شهداى از اهل بیت و بنى هاشم بوده‏اند كه با شهداى بنى هاشم مجموعا همان قول بعدى خواهد بود.

4- «هفتاد و هشت نفر» این تعداد را سید ابن طاووس نقل كرده است و مى‏گوید: روایت شده است كه اصحاب حسین علیه‏السلام هفتاد و هشت نفر بوده‏اند(35)، و با امام علیه‏السلام هفتاد و نه نفر مى‏شوند و با آن تعدادى كه از «اثبات الوصیه» نقل شده و شهداى بنى هاشم تطبیق مى‏كند.

5 - «هشتاد و دو نفر» این تعداد را مرحوم مجلسى از محمد بن ابى طالب نقل كرده است.(36)

6 - «یكصد و چهل و پنج نفر» از امام باقر علیه‏السلام نقل كرده‏اند كه شهداى كربلا چهل و پنج سواره و یكصد نفر پیاده بوده‏اند.(37)


یارانى كه به شهادت نرسیدند

چندتن از یاران امام علیه‏السلام بودند كه از دست ستمگران مجرمى كه تشنه ریختن خون هاى اهل بیت معصومین بودند نجات یافتند كه آنان عبارت بودند از:

1- امام زین العابدین علیه‏السلام، آن بزرگوار در كربلا بیمار بود، شمر خواست آن حضرت را به قتل برساند، زینب علیهاالسلام آمد و از كشتن او ممانعت كرد.(38)

2- امام محمد بن على الباقر علیه‏السلام، آن بزرگوار در واقعه كربلا كودكى بود كه دو سال و چند ماه از عمر شریفش بیشتر نگذشته بود.(39)

3- حسن بن الحسن، شرح حال او را قبلا ذكر كردیم كه مجروح شد و او را به كوفه بردند و معالجه نمودند تا بهبودى یافت.(40)

4- عمر بن الحسن.

5 - زید بن الحسن.

چون اسیران را منتقل كردند این سه نفر از اولاد امام حسن علیه‏السلام از جمله اسرأ بودند.(41)

6 - قاسم بن عبدالله، او یكى دیگر از فرزندان عبدالله بن جعفر طیار است.

7 - محمد بن عقیل.(42)

8 - عقبة بن سمعان، او غلام حضرت رباب است،(43)سپاهیان دشمن او را گرفته و نزد عمربن سعد آوردند، عمر بن سعد او را گفت: تو كیستى؟ عقبه بن سمعان گفت: من مملوك و غلامم. او را آزاد نمودند.(44)

9- موقع بن ثمامه اسدى، او نیز با امام حسین علیه‏السلام بود و آنچه تیر داشت به سوى دشمن افكند و با آنان مقاتله كرد، پس گروهى از قبیله‏اش آمده و او را امان دادند و نزد آنان رفت، چون عبیدالله از این واقعه آگاه شد او را به «زاره» تبعید نمود.(45)

10- مسلم بن رباح، او با امام حسین علیه‏السلام بود و آن حضرت را خدمت مى‏كرد و چون امام علیه‏السلام كشته شد او رهائى پیدا كرده و نجات یافت، و او همان كسى است كه بعضى از وقایع كربلا را روایت مى‏كند.(46)

11- ضحاك بن عبدالله، در گذشته بیان كردیم كه یكى دیگر از كسانى كه در كربلا كشته نشد ضحاك بن عبدالله مى‏باشد كه مشروحاً جریان امر را ذكر كردیم.


كسانى كه بعد از امام علیه‏السلام شهید شدند

1- سوید بن ابى مطاع كه بیهوش شده بود، چون به هوش آمد و خبر شهادت امام علیه‏السلام و فریاد كودكان آن حضرت را شنید، مقاتله كرد تا شهید شد.

2 و 3 - سعد بن الحرث و برادر او ابو الحتوف كه در سپاه دشمن بودند، چون امام علیه‏السلام شهید شد و فریاد اطفال آن حضرت را شنیدند تائب شدند و روى به سپاه كوفه كردند و شمشیر زدند تا به شهادت رسیدند.

4- محمد بن ابى سعید بن عقیل كه چون امام حسین علیه‏السلام بر روى زمین افتاد و فریاد عیال و كودكان بلند شد او هراسان به در خیمه آمد، او را لقیط یا هانى به شهادت رساند.(47)


طفلان مسلم بن عقیل

چون حسین بن على علیه‏السلام شهید گردید، دو پسر كوچك از لشكرگاهى اسیر شدند(48) و آنها را نزد عبیدالله آوردند، او زندانبان را احضار كرد و به او گفت: این دو كودك را به زندان ببر و خوراك خوب و آب سرد به آنها مده و بر آنها سخت‏گیرى كن.

این دو كودك در زندان روزها روزه مى‏گرفتند و شب دو قرص نان جو و یك كوزه آب براى آنها مى‏آوردند. یك سال بدین منوال گذشت، یكى از آنها به دیگرى مى‏گفت: اى برادر! مدتى است ما در زندانیم و عمر ما تباه و تن ما رنجور شده است، امشب كه زندانبان آمد ما خود را به او معرفى مى‏كنیم شاید دلش به حال ما بسوزد و ما را آزاد كند.

شب هنگام كه زندانبان پیر نان و آب آورد، برادر كوچكتر به او گفت: اى شیخ! آیا محمد صلى الله علیه و آله و سلم را مى‏شناسى؟

جواب داد: چگونه نشناسم؟! او پیامبر من است.

گفت: جعفر بن ابى طالب را مى‏شناسى؟

در جواب گفت: چگونه جعفر را نشناسم؟! او پسر عمو و برادر پیامبر من است.

گفت: ما از خاندان پیامبر تو محمد صلى الله علیه و آله و سلم و فرزندان مسلم بن عقیل بن ابى طالب هستیم كه یك سال است در دست تو اسیریم و در زندان به ما سخت مى‏گیرى.

زندانبان پیر به شدت ناراحت شد و براى جبران بى مهری هاى خود، بر پاى آن دو بوسه مى‏زد و مى‏گفت: جانم به قربان شما اى عترت پیامبر خدا صلى الله علیه و آله و سلم، این در زندان به روى شما باز است هر كجا كه مى‏خواهید بروید. و دو قرص نان جو و یك كوزه آب در اختیار آنها قرار داد و بعد راه فرار را به آنها نشان داد و گفت: شب ها راه رفته و روزها پنهان شوید تا خدا اسباب نجات شما را فراهم سازد.

آن دو كودك(49) از زندان بیرون آمده و به در خانه پیرزنى رسیدند، پس به او گفتند: ما دو كودك غریب و ناآشنائیم، امشب ما را میهمان كن و چون صبح شود خواهیم رفت.

پیرزن گفت: عزیزانم! شما كی هستید كه از هر گلى خوشبوترید؟

گفتند: ما از خاندان پیغمبریم كه از زندان عبیدالله بن زیاد گریخته‏ایم.

پیرزن گفت: عزیزانم! من داماد بدكارى دارم كه در واقعه كربلا به طرفدارى از این زیاد حضور داشته و مى‏ترسم شما را ببیند و پس از شناختن به قتل برساند.

گفتند: ما همین امشب را نزد تو خواهیم بود و صبح به راه خود ادامه مى‏دهیم.

پیر زن براى آنها شام آورد و آن دو پس از خوردن شام، خوابیدند، برادر كوچك به برادر بزرگتر گفت: بیا امشب پیش هم بخوابیم، مى‏ترسم مرگ، ما را از هم جدا كند!

پاسى از شب گذشته بود كه داماد آن پیرزن در خانه را به صدا درآورد، پیرزن پرسید: كیستى؟

گفت: داماد تو.

گفت: چرا اینقدر دیر آمدى؟

گفت: واى بر تو، پیش از آن كه از خستگى از پاى در افتم در را باز كن.

پرسید: مگر چه اتفاق افتاده؟!

گفت: دو كودك از زندان عبیدالله گریخته‏اند و امیر فرمان داده است به هر كس كه سر یكى از آنها را بیاورد هزار درهم جایزه بدهند، و براى دو سر، دو هزار درهم خواهد داد. و من خیلى تلاش كردم تا آنها را پیدا كنم ولى متأسفانه نتوانستم!

پیرزن گفت: از رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم بترس كه در روز قیامت دشمن تو باشد.

گفت چه مى‏گویى؟ باید دنیا را به دست آورد!

گفت: دنیاى بى آخرت به چه دردى مى‏خورد؟

گفت: تو از آنها طرفدارى مى‏كنى مثل این كه از آنها اطلاع دارى، باید تو را نزد امیر ببرم.

گفت: امیر از من پیرزن كه در گوشه بیابان زندگى مى‏كنم چه مى‏خواهد؟!

گفت: در را باز كن تا امشب را استراحت كرده و صبح به جستجوى آنها برخیزم.

پیرزن در را به روى او باز كرد و او وارد خانه شد و پس از خوردن شام به استراحت پرداخت. نیمه شب بود كه صداى آن دو كودك به گوشش خورد، از جا جست و در تاریكى شب به جستجوى آنها پرداخت و چون به نزدیكى آنها رسید، پرسیدند: كیستى؟ گفت: من صاحب خانه‏ام شما كیستید؟ برادر كوچكتر كه زودتر بیدار شده بود، برادر بزرگتر را بیدار كرد و به او گفت: از آنچه مى‏ترسیدیم به سراغمان آمد، سپس به او گفتند: اگر با تو به راستى سخن گوییم، در امان تو خواهیم بود؟

گفت: آرى.

گفتند: امانى كه خدا و رسولش محترم مى‏دارند؟

گفت: آرى.

گفتند: بر امان خود، خدا و رسول را گواه مى‏گیرى؟

گفت: آرى.

گفتند: ما از عترت پیامبر تو هستیم كه از زندان عبیدالله گریخته‏ایم.

او كه از فرط خوشحالى سر از پاى نمى شناخت گفت: از مرگ گریخته و به مرگ گرفتار شدید! سپاس خداى را كه شما را به دست من اسیر كرد. سپس آن دو كودك یتیم را محكم بست تا فرار نكنند.

در سپیده دم، غلام سیاهى را كه «فلیح» نام داشت، صدا كرد و گفت: این دو كودك را گردن بزن و سر آنها را برایم بیاور تا نزد ابن زیاد برده و دو هزار دینار درهم جایزه بگیرم!

غلام، شمشیر برداشت و آنها را جلو انداخت تا در كنار فرات ایشان را به شهادت برساند، و چون از خانه دور شدند یكى از آنها گفت: اى غلام سیاه! تو به بلال مؤذن پیغمبر شباهت دارى.

گفت: به من دستور داده شده تا گردن شما را بزنم، شما مگر كیستید؟!

گفتند: ما از خاندان پیامبریم و از ترس جان از زندان ابن زیاد گریخته و این پیرزن ما را میهمان كرد و اینك دامادش مى‏خواهد ما را بكشد.

ن غلام سیاه دست و پاى آنها را بوسید و گفت: جانم به قربان شما اى عترت پیامبر؛ سپس شمشیر را به دور انداخت و خود را به فرات افكند و گریخت، و در پاسخ اعتراض صاحب خود گفت: من به فرمان توام تا تحت فرمان خدا باشى، و چون نافرمانى خدا كنى من از تو اطاعت نمى كنم.

داماد پیرزن بعد از این جریان پسرش را خواست و گفت: من اسباب آسایش تو را از حلال و حرام فراهم مى‏كنم و دنیاى تو را آباد خواهم كرد، فوراً این دو كودك را گردن بزن و سرهاى آنها را بیاور تا نزد عبیدالله بن زیاد برده جایزه بگیرم. فرزندش شمشیر بر گرفت و كودكان را جلو انداخت و به طرف فرات روانه گشت، یكى از آنها گفت: اى جوان! من از عذاب دوزخ براى تو بیمناكم.

گفت: شما كیستید؟

گفتند: ما از عترت پیامبر محمد رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم هستیم، پدرت مى‏خواهد ما را بكشد.

آن پسر هم پس از آگاهى، آنان را بوسید و همانند غلام سیاه شمشیرش را به دور انداخت و خود را به فرات افكند، پدرش فریاد زد: تو هم نافرمانى كردى؟ گفت: فرمان خدا بر فرمان تو مقدم است.

آن مرد گفت: جز خودم كسى آنها را نكشد؛ شمشیر بر گرفت و آن دو كودك را به كنار فرات برده تیغ بر كشید و چون چشم كودكان به شمشیر برهنه او افتاد گریسته و گفتند: اى مرد! ما را در بازار بفروش و مخواه كه روز قیامت پیامبر خدا دشمن تو باشد.

گفت: سر شما را براى ابن زیاد مى‏برم و جایزه مى‏گیرم.

گفتند: خویشى ما با رسول خدا را نادیده مى‏گیرى؟

گفت: شما با رسول خدا پیوندى ندارید!

گفتند: اى مرد! ما را نزد عبیدالله ببر تا خودش درباره ما حكم كند.

گفت: من باید با ریختن خون شما خود را به او نزدیك كنم.

گفتند: اى مرد! به كودكى ما رحم كن!

گفت: خدا در دلم رحمى نیافریده است.

گفتند: پس بگذار ما چند ركعت نماز بخوانیم.

گفت: به حال شما سودى ندارد، بخوانید.

آنها چهار ركعت نماز خوانده و چشم به آسمان گشودند و فریاد بر آورند كه: یا حى یا حكیم یا احكم الحاكمین میان ما و او به حق حكم كن.(50)

سپس آن مرد برخاست و اول گردن برادر بزرگتر را زد و سرش را در پارچه‏اى گذارد؛ پس برادر كوچك، خود را در خون برادر بزرگتر غلطاند و گفت: مى‏خواهم رسول خدا را ملاقات كنم در حالى كه آغشته به خون برادرم باشم. آن مرد گفت: عیب ندارد، تو را هم به او مى‏رسانم! او را هم كشت و سرش را در همان پارچه گذاشت و بدن هر دو را به آب فرات انداخت و سر آن دو را نزد ابن زیاد برد.

ابن زیاد بر تخت نشسته و عصاى خیزرانى به دست داشت، سرها را جلوى ابن زیاد گذاشت، ابن زیاد همین كه چشمش به آنها افتاد، سه بار برخاست و نشست و گفت: واى بر تو! كجا آنها را پیدا كردى؟!

گفت: پیرزنى از خویشان من آنها را میهمان كرده بود.

گفت: از میهمان بدینگونه پذیرایى كردى؟

سپس از او پرسید: به هنگام كشته شدن با تو چه گفتند؟ و آن مرد تمامى جریان را براى ابن زیاد بازگو كرد.

ابن زیاد پرسید: چرا آنها را زنده نیاوردى تا به تو چهار هزار درهم جایزه دهم؟

گفت: دلم راه نداد جز آن كه با خون آنها خود را به تو نزدیك كنم.

ابن زیاد گفت: آخرین حرف آنان چه بود؟

گفت: دست ها را به طرف آسمان برداشتند و گفتند: یا حى یا حكیم یا احكم الحاكمین! میان ما و این مرد به حق حكم كن.

ابن زیاد گفت: خدا در میان تو و آن دو كودك به حق حكم كرد. پس رو به حاضران در مجلس كرده گفت: كیست كه كار این نابكار را بسازد؟

مردى شامى از جاى برخاست و گفت: من!(51)

عبیدالله گفت: او را به همان جایى كه این دو كودك را كشته ببر و گردن بزن، ولى خون او را مگذار كه با خون آنها در هم آمیزد، و سر او را نزد من بیاور.

آن مرد شامى فرمان برد و طبق دستور ابن زیاد آن مرد را در كنار فرات به سزاى عمل ننگینش رسانید و سرش را براى ابن زیاد برد.

نوشته‏اند كه: سر او را بر نیزه كرده و در كوچه‏ها مى‏گرداندند و كودكان با پرتاب سنگ و تیر آن را نشانه مى‏رفتند و مى‏گفتند: این است كشنده عترت رسول خدا.(52)

حجم خسارات و تلفات دشمن به غایت سنگین و زیاد بود. یاران امام علیه‏السلام با وجود كمى تعدادشان دشمن را تار و مار كرده و ضربات مهلكى بر آنها وارد آورده بودند به گونه‏اى كه بعضى از مورخین گفته‏اند: خانه‏اى در كوفه نبود مگر آن كه از آن صداى نوحه و گریه بلند بود. در بعضى از مقاتل تعداد كشتگان لشكر عمر بن سعد را هشت هزار و هشتاد نفر ذكر نموده‏اند.(53) البته با توجه به شجاعت فوق العاده امام علیه‏السلام و برادران و فرزندان و دیگر عزیزان او، و نیز ایثار و فداكارى اصحاب آن حضرت، این تعداد مبالغه‏آمیز به نظر نمى رسد، به عنوان نمونه تنها امام علیه‏السلام یك هزار و نهصد و پنجاه تن را به قتل رسانیده است(54)؛ همچنین حضرت عباس بن على علیه‏السلام وقتى یك تنه حمله نمود به شریعه كه از آن چهار هزار نفر محافظت مى‏نمودند همه از هم گسیختند و تعداد زیادى از آنان به خاك مذلت غلطیدند(55) كه تعداد مقتولین را قبل از ورود به شریعه بر حسب آنچه روایت شده است هشتاد نفر ذكر كرده‏اند(56)؛ و لشكر دشمن در برابر حضرت على اكبر علیه‏السلام ناتوان و حیران مانده بود و با آن كه تشنه كام بود صد و بیست نفر را به قتل رساند(57)، كه بعضى این تعداد را دویست نفر ذكر كرده‏اند.(58) و همینطور دیگر عزیزان از اهل بیت و اصحاب شجاع و فداكار امام علیه‏السلام.

درباره سن آن بزرگوار گفته شده است كه در روز شهادت پنجاه و هشت سال داشت كه هفت سال در كنار جدش رسول خدا و سى سال با پدرش امیرالمؤمنین و ده سال نیز با برادرش امام حسن علیه‏السلام و مدت امامت و خلافت حضرت بعد از برادرش یازده سال بوده است.(59)

عمر بن سعد، سر مقدس امام علیه‏السلام را در همان روز (روز عاشورا) به وسیله خولى بن یزید اصبحى و حمیدبن مسلم ازدى نزد عبیدالله بن زیاد فرستاد(60) پس خولى بن یزید با آن سر مقدس به كوفه آمد و به جانب قصر عبیدالله رفت، چون در قصر را بسته یافت به سوى خانه خود آمد و آن سر مقدس را زیر طشتى قرار داد!

هشام مى‏گوید: پدرم براى من از نوار، دختر مالك (همسر خولى) نقل كرد كه گفت: شب هنگام دیدم خولى چیزى را به خانه آورد زیر طشت پنهان مى‏كند، از او سؤال كردم این چیست؟

گفت: چیزى براى تو آوردم كه همیشه بى نیاز باشى! اینك سر حسین در سراى توست. نوار گفت: به او گفتم: واى بر تو! مردم زر و سیم به خانه مى‏آورند و تو سر پسر دختر پیامبر؟! به خدا سوگند هرگز با تو در یك خانه زندگى نمى كنم، و از بستر برخاستم و به صحن خانه رفتم، به خدا سوگند كه نورى را دیدم همانند ستون از آسمان تا آن طشت پیوسته بود و مرغان سفیدى را نیز دیدم كه برگرد آن طشت تا بامداد مى‏چرخیدند، و چون صبح شد خولى آن سر را نزد عبیدالله بن زیاد برد.(61)

به خولى گفت آن زن پارسا را باز از پا در آورده‏اى؟! كه در این دل شب چو غارتگران برایم زر و زیور آورده‏اى به همراهت امشب چه بوى خوشى ستمگر بار مشك‏تر آورده‏اى؟! چنان كوفتى در، كه پنداشتم ز میدان جنگى، سر آورده‏اى؟! چو دانست آورده سر، گفت: آه! كه مهمان بى پیكر آورده‏اى چو بشناخت سر را، بگفت: اى عجب! سرى با شكوه و فرآورده‏اى بمیرم، در این نیمه شب از كجا سر سبط پیغمبر آورده‏اى؟! چه حقى شده در میان پایمان كه تو رفته‏اى داور آورده‏اى؟! گل آتش ست این، كه از كوه طور تو با خاك و خاكستر آورده‏اى (نگارنده)! با گفتن این رثا خروش از ملایك بر آورده‏اى

نزول امام حسین علیه‏السلام به زمین كربلا(1) روز پنجشنبه دوم محرم سال شصت و یك بوده است.(2)

در مقتل ابى اسحاق اسفراینى آمده است كه: امام علیه‏السلام با یارانش سیر مى‏كردند تا به بلده‏اى رسیدند كه در آنجا جماعتى زندگى مى‏كردند، امام از نام آن بلده سؤال نمود.

پاسخ دادند: «شط فرات» است.

آن حضرت فرمود: آیا اسم دیگرى غیر از این اسم دارد؟

جواب دادند: «كربلا».

پس گریست و فرمود: این زمین، به خدا سوگند زمین كرب و بلا است! سپس فرمود: مشتى از خاك این زمین را به من دهید، پس آن را گرفته بو كرد و از گریبانش مقدارى خاك بیرون آورد و فرمود: این خاكى است كه جبرئیل از جانب پرودگار براى جدم رسول خدا آورده و گفته كه این خاك از موضع تربت حسین است، پس آن خاك را نهاد و فرمود: هر دو خاك داراى یك عطر هستند!

در تذكره سبط آمده است كه امام حسین پرسید: نام این زمین چیست؟

گفتند: «كربلا». پس گریست و فرمود: كرب و بلأ. سپس فرمود: ام سلمه مرا خبر داد كه جبرئیل نزد رسول خدا بود و شما هم نزد ما بودى، پس شما گریستى، پیامبر فرمود: فرزندم را رها كن! من شما را رها كردم، پیامبر شما را در امان خودش نشاند، جبرئیل گفت: آیا او را دوست دارى؟ فرمود: آرى! گفت: امت تو او را خواهند كشت، و اگر مى‏خواهى تربت آن زمین كه او در آن كشته خواهد شد به تو نشان دهم! پیامبر فرمود: آرى! پس جبرئیل زمین كربلا را به پیامبر نشان داد.

در روایتى آمده است كه آن حضرت فرمود: ارض كرب و بلأ، سپس فرمود: توقف كنید و كوچ مكنید! اینجا محل خوابیدن شتران ما، و جاى ریختن خون ماست، سوگند به خدا در این جا حریم حرمت ما را مى‏شكنند و كودكان ما را مى‏كشند و در همین جا قبور ما زیارت خواهد شد، و جدم رسول خدا به همین تربت وعده داده و در آن تخلف نخواهد شد.

و چون به امام حسین علیه‏السلام گفته شد كه این زمین كربلاست، خاك آن زمین را بوئید و فرمود: این همان زمین است كه جبرئیل به جدم رسول خدا خبر داد كه من در آن كشته خواهم شد.(3)

سید ابن طاووس گفته است: امام علیه‏السلام چون به زمین كربلا رسید پرسید: نام این زمین چیست؟ گفته شد: «كربلا».

فرمود: پیاده شوید! این مكان جایگاه فرود بار و اثاثیه ماست، و محل ریختن خون ما، و محل قبور ماست، جدم رسول خدا مرا چنین حدیث كرده است.(4)

گر نام این زمین به یقین كربلا بود   اینجا محل رفتن خون ما بود

و در روایتى آمده است كه آن حضرت فرمود: ارض كرب و بلأ، سپس فرمود: توقف كنید و كوچ مكنید! اینجا محل خوابیدن شتران ما، و جاى ریختن خون ماست، سوگند به خدا در این جا حریم حرمت ما را مى‏شكنند و كودكان ما را مى‏كشند و در همین جا قبور ما زیارت خواهد شد، و جدم رسول خدا به همین تربت وعده داده و در آن تخلف نخواهد شد.(5)

سپس اصحاب امام پیاده شدند و بارها و اثاثیه را فرود آوردند، و حر هم پیاده شد و لشكر او هم در ناحیه دیگرى در مقابل امام اردو زدند.(6)


روز دوم محرم

در این روز حر بن یزید ریاحى نامه‏اى به عبیدالله بن زیاد نوشت و در آن نامه او را از ورود امام حسین علیه‏السلام به كربلا آگاه ساخت.(7)


دعاى امام علیه‏السلام

امام علیه‏السلام فرزندان و برادران و اهل‌بیت خود را جمع كرد و بعد نظرى بر آنها انداخت گریست و گفت: خدایا! ما عترت پیامبر تو محمد صلى الله علیه و آله و سلم هستیم، ما را از حرم جدمان راندند، و بنى امیه در حق ما جفا روا داشتند. خدایا حق ما را از ستمگران بستان و ما را بر بیدادگران پیروز گردان. (8)و (9)

ام كلثوم علیهاالسلام به امام علیه‏السلام گفت: اى برادر! احساس عجیبى در این وادى دارم و اندوه هولناكى بر دل من سایه افكنده است.

امام حسین علیه‏السلام خواهر را تسلى داد.(10)


سخنان امام علیه‏السلام

امام علیه‏السلام پس از ورود به سرزمین كربلا به اصحاب خود فرمود:

"الناس عبید الدنیا و الدین لعق على السنتهم یحوطونه ما درت معایشهم فاذا محصوا بالبلأ قل الدیانون.(11)

مردم، بندگان دنیا هستند و دین را همانند چیزى كه طعم و مزه داشته باشد، مى‏انگارند و تا مزه آن را بر زبان خود احساس مى‏كنند آن را نگاه مى‏دارند و هنگامى كه بناى آزمایش باشد، تعداد دینداران اندك مى‏شود.

به دنبال اطلاع عبیدالله از ورود امام علیه‏السلام به كربلا، نامه‏اى بدین مضمون به حضرت نوشت: به من خبر رسیده است كه در كربلا فرود آمده‏اى، و امیرالمؤمنین یزید! به من نوشته است كه سر بر بالین ننهم و نان سیر نخورم تا تو را به خداوند لطیف و خبیر ملحق كنم! و یا به حكم یزید بن معاویه باز آیى! والسلام.


نامه امام علیه‏السلام به اهل كوفه

امام علیه‏السلام دوات و كاغذ طلب كرد و خطاب به تعدادى از بزرگان كوفه كه مى‏دانست بر رأى خود استوار مانده‏اند، این نامه را نوشت: «بسم الله الرحمن الرحیم از حسین بن على به سوى سلیمان بن صرد و مسیب بن نجبه و رفاعة بن شداد و عبدالله بن وال و گروه مؤمنین، اما بعد، شما مى‏دانید كه رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم در حیات خود فرمود: هر كس سلطان ستمگرى را ببیند كه حرام خدا را حلال نماید و پیمان خود را شكسته و با سنت من مخالفت مى‏كند و در میان بندگان خدا با ظلم و ستم رفتار مى‏نماید، و اعتراض نكند قولا و عملا، سزاوار است كه خداى متعال هر عذابى را كه بر آن سلطان بیدادگر مقدر مى‏كند، براى او نیز مقرر دارد، و شما مى‏دانید و این گروه (بنى امیه) را مى‏شناسید كه از شیطان پیروزى نموده و از اطاعت خدا سرباز زده، و فساد را ظاهر و حدود الهى را تعطیل و غنائم را منحصر به خود ساخته‏اید، حرام خدا را حلال و حلال خدا را حرام كرده‏اند.

نامه‏هاى شما به من رسید و فرستادگان شما به نزد من آمدند و گفتند كه شما با من بیعت كرده‏اید و مرا هرگز در میدان مبارزه تنها نخواهید گذارد و مرا به دشمن تسلیم نخواهید كرد، حال اگر بر بیعت و پیمان خود پایدارید كه راه صواب هم همین است، من با شمایم و خاندان من با خاندان شما و من پیشواى شما خواهم بود؛ و اگر چنین نكنید و بر عهد خود استوار نباشید و بیعت مرا از خود برداشتید، به جان خودم قسم كه تعجب نخواهم كرد، چرا كه رفتارتان را با پدرم و برادرم و پسر عمویم مسلم، دیده‏ام، هر كس فریب شما خورد ناآزموده مردى است. شما از بخت خود رویگردان شدید و بهره خود را در همراه بودن با من از دست دادید، هر كس پیمان شكند، زیانش را خواهد دید و خداوند به زودى مرا از شما بى‌نیاز گرداند، والسلام علیكم و رحمة الله و بركاته.»(12)

امام علیه‏السلام نامه را بست و مُهر كرد و به قیس بن مسهر صیداوى داد(13) تا عازم كوفه شود، و چون امام علیه‏السلام از خبر كشته شدن قیس مطلع گردید گریه در گلوى او پیچید و اشكش بر گونه‏اش لغزید و فرمود: «خداوندا! براى ما و شیعیان ما در نزد خود پایگاه والایى قرار ده و ما را با آنان در جوار رحمت خود مستقر ساز كه تو بر انجام هر كارى قادرى.» (14)و (15)

سپس امام حمد و ثناى الهى را بجا آورد و بر محمد و آل محمد درود فرستاد و همان خطبه‏اى را كه ما در منزل ذى حسم از آن بزرگوار نقل كردیم ایراد فرمود.(16)


اظهارات یاران امام علیه‏السلام

پس از سخنان امام، زهیر بپاخاست و گفت: اى پسر رسول خدا! گفتار تو را شنیدیم، اگر دنیاى ما همیشگى و ما در آن جاویدان بودیم، ما قیام با تو و كشته شدن در كنار تو را بر ماندن در دنیا مقدم مى‏داشتیم.

سپس بریر(17) برخاست و گفت: یا بن رسول الله! خدا به وسیله تو بر ما منت نهاد كه ما در ركاب تو جهاد كنیم و بدن ما در راه تو قطعه قطعه شود و جد بزگوارت رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم در روز قیامت شفیع ما باشد.(18)

و بعد، نافع بن هلال از جا بلند شد و عرض كرد: اى پسر رسول خدا! تو مى‏دانى كه جدت پیامبر خدا هم نتوانست محبت خود را در دل‌هاى همه جاى دهد و چنانچه مى‏خواست، همه فرمان‏پذیر او نشدند، زیرا كه در میان مردم، منافقانى بودند كه نوید یارى مى‏داند ولى در دل، نیت بیوفائى داشتند؛ این گروه، در پیش روى از عسل شیرین‏تر و در پشت سر، از حنظل تلخ‏تر بودند! تا خداى متعال او را به جوار رحمت خود برد؛ و پدرت على علیه‏السلام نیز چنین بود، گروهى به یارى او برخاستند و او با ناكثین و قاسطین و مارقین قتال كرد تا مدت او نیز به سر آمد و به جوار رحمت حق شتافت؛ و تو امروز نزد ما بر همان حالى! هر كس پیمان شكست و بیعت از گردن خود برداشت، زیانكار است و خدا تو را از او بى نیاز مى‏گرداند، با ما به هر طرف كه خواهى، به سوى مغرب و یا مشرق، روانه شو، به خدا سوگند كه ما از قضاى الهى نمى‌هراسیم و لقاى پروردگار را ناخوش نمى‌داریم و ما از روى نیت و بصیرت هر كه را با تو دوستى ورزد، دوست داریم، و هر كه را با تو دشمنى كند، دشمن داریم.(19)


نامه عبیدالله به امام علیه‏السلام

به دنبال اطلاع عبیدالله از ورود امام علیه‏السلام به كربلا، نامه‏اى بدین مضمون به حضرت نوشت: به من خبر رسیده است كه در كربلا فرود آمده‏اى، و امیرالمؤمنین یزید! به من نوشته است كه سر بر بالین ننهم و نان سیر نخورم تا تو را به خداوند لطیف و خبیر ملحق كنم! و یا به حكم یزید بن معاویه باز آیى! والسلام.

چون این نامه به امام رسید و آن را خواند، آن را پرتاب كرده فرمود: رستگار نشوند آن گروهى كه خشنودى مخلوق را به چشم خالق خریدند.

فرستاده عبیدالله گفت: اى ابا عبدالله! جواب نامه؟

امام فرمود: این نامه را جوابى نیست! زیرا بر عبیدالله عذاب الهى و ثابت است.

چون قاصد نزد عبیدالله بازگشت و پاسخ امام را بگفت، این زیاد بر آشفت و به سوى عمر بن سعد نگریست و او را به جنگ حسین فرمان داد.

عمر بن سعد كه شیفته ولایت «رى» بود، از قتال با حسین علیه‏السلام عذر خواست.

عبیدالله گفت: پس آن فرمان ولایت رى را باز پس ده!

عبیدالله بن زیاد اندكى قبل از این واقعه دستور داده بود تا عمر بن سعد به سوى دستبى(20) همراه با چهار هزار سپاهى حركت كند زیرا دیلمیان بر آنجا مسلط شده بودند، و ابن زیاد فرمان امارت رى را به نام عمر بن سعد نوشته بود، عمر بن سعد هم در حمام اعین(21) خود را آماده حركت كرده بود كه خبر حركت امام به سمت كوفه به ابن زیاد رسید و او عمر بن سعد را طلب كرد و گفت: باید به جانب حسین روى و چون از این مأموریت فراغت یافتى، آنگاه به سوى رى روانه شو!

به همین جهت عمر بن سعد كه انصراف از حكومت رى براى او بسیار ناگورا بود به ابن زیاد گفت: امروز را به من مهلت ده تا بیندیشم!

عبیدالله بن زیاد شخصى را به نام سوید بن عبدالرحمن فرمان داد تا در این مسأله (فرار از جنگ) تحقیق كند و متخلفان را نزد او برد، و او یك نفر شامى را كه براى انجام امر مهمى از لشكرگاه به كوفه آمده بود، گرفته و نزد عبیدالله برد و او دستور داد سر آن مرد شامى را از تنش جدا نمایند تا كسى دیگر جرأت سرپیچى از دستورات او را نكند! نوشته‏اند كه آن مرد شامى براى طلب میراث به كوفه آمده بود!

نوشته‏اند كه: عمر بن سعد از سر شب تا سحر در اندیشه این كار بود و با خود مى‏گفت:

"اترك ملك الرى و الرى رغبتى‌ام ارجع مذموما بقتل حسین و فى قتله النار التى لیس دونها حجاب و ملك الرى قوْ عینى." (22) و(23)

سپس با اهل مشورت این مسأله را در میان گذاشت، همه او را از جنگ با حسین بن على علیه‏السلام نهى كردند، و حمزة بن مغیره فرزند خواهرش به او گفت: تو را به خدا از این اندیشه در گذر زیرا مقاتله با حسین، نافرمانى خداست و قطع رحم كردن است، به خدا سوگند كه اگر همه دنیا از آن تو باشد و آن را از تو بگیرند بهتر است از آن كه به سوى خدا بشتابى در حالى كه خون حسین بر گردن تو باشد.

عمر بن سعد گفت: همین كار را انجام خواهم داد انشأ الله!


عمار بن عبدالله

عمار بن عبدالله از پدرش نقل كرده است كه: بر عمر بن سعد وارد شدم در حالى كه عازم به سوى كربلا بود، به من گفت: امیر، مرا فرمان داده است به سوى حسین حركت كنم. من او را از این كار نهى كردم و گفتم: از این قصد باز گرد! هنگامى كه از نزد او بیرون آمدم شخصى نزد من آمد و گفت: عمر بن سعد مردم را به جنگ با حسین فرا مى‏خواند؛ به نزد او رفتم در حالى كه نشسته بود، چون مرا دید روى از من گرداند، دانستم كه عازم حركت است و از نزد او بیرون آمدم.

عمر بن سعد نزد ابن زیاد رفت و گفت: مرا بدین مسئولیت گماردى و در ازاى آن، ولایت رى را به من اعطا كردى، و مردم هم از این معامله آگاهند، ولى پیشنهادى دارم و آن این است كه عده‏اى از اشراف كوفه هستند كه در این مقاتله به همراهى آنان نیاز دارم! آنها را نزد خود فراخوان تا سپاه مرا در این مسیر همراهى باشند. سپس نام تعدادى از اشراف كوه را ذكر كرد، عبیدالله بن زیاد گفت: ما در این كه چه كسى را خواهیم فرستاد، از تو نظر خواهى نخواهیم كرد! اگر با این گروه كه همراه تو هستند، از عهده انچام این مأموریت بر مى‏آیى كه هیچ، در غیر این صورت باید از امارت رى چشم بپوسى!

عمر بن سعد چون پافشارى عبیدالله را مشاهده كرد گفت: خواهم رفت.(24)


روز سوم محرم


اعزام لشكر به سوى كربلا

عمر بن سعد یك روز بعد از ورود امام به كربلا یعنى روز سوم محرم با چهار هزار سپاهى از اهل كوفه وارد كربلا شد.(25)

برخى نوشته‏اند كه: بنو زهره (قبیله عمر بن سعد) نزد او آمده و گفتند: تو را به خدا سوگند مى‏دهیم از این كار درگذر و تو داوطلب جنگ با حسین مشو، زیرا این باعث دشمنى میان ما و بنى‌هاشم مى‏گردد.

عمر بن سعد نزد عبیدالله رفت و استغفا كرد، ولى عبیدالله استعفاى او را نپذیرفت، و او تسلیم شد.(26)

و برخى از تاریخ نویسان نوشته‏اند: عمر بن سعد دو پسر داشت: یكى به نام حفص كه پدر را تشویق و ترغیب به رفتن كرد تا با امام علیه‏السلام مقابله كند، ولى فرزند دیگرش او را به شدت از اقدام به چنین كارى بر حذر مى‏داشت، و سرانجام حفص نیز با پدرش راهى كربلا شد.(27)


خریدارى اراضى كربلا

از وقایعى كه در روز سوم ذكر شده، این است كه امام علیه‏السلام قسمتى از زمین كربلا را كه قبرش در آن واقع، شده است، از اهل نینوا و غاضریه به شصت هزار درهم خریدارى كرد و با آنها شرط كرد كه مردم را براى زیارت قبرش راهنمایى نموده و زوار او را تا سه روز میهمانى نمایند.(28)


هوشیارى یاران امام علیه السلام

هنگامى كه عمربن سعد به كربلا وارد شد عَزرْ بن قیس احمسى را نزد امام حسین علیه السلام فرستاد تا از امام سؤال كند براى چه به این مكان آمده است؟ و چه قصدى دارد؟

چون عزره از جمله كسانى بود كه به امام علیه‏السلام نامه نوشته و او را به كوفه دعوت كرده بود، از رفتن به نزد آن حضرت شرم كرد، پس عمر بن سعد از اشراف كوفه كه به امام نامه نوشته و او را به كوفه دعوت كرده بودند خواست كه این كار را انجام دهند، تمامى آنها از رفتن به خدمت امام خوددارى كردند! ولى شخصى به نام كثیر بن عبدالله شعبى كه مرد گستاخى بود برخاست و گفت: من به نزد حسین رفته و اگر خواهى او را خواهم كشت!

عمر بن سعد گفت: چنین تصمیمى را فعلاً ندارم، ولى به نزد او رفته و سؤال كن براى چه مقصود به این سرزمین آمده است؟!

كثیر بن عبدالله به طرف امام حسین علیه‏السلام رفت، ابو ثمامه صائدى كه از یاران امام حسین بود و چون كثیر بن عبدالله را مشاهده كرد به امام عرض كرد: این شخصى كه مى‏آید بدترین مردم روى زمین است!

سپس از منبر به زیر آمد و براى مردم شام نیز عطایائى مقرر كرد و دستور داد تا در تمام شهر ندا كنند كه مردم براى حركت آماده باشند، و خود و همراهانش به سوى نخیله حركت كرد و حصین بن نمیر و حجار بن ابجر و شبث بن ربعى و شمر بن ذى الجوشن را به كربلا گسیل داشت تا عمربن سعد را در جنگ با حسین كمك نمایند.

پس ابو ثمامه راه را بر كثیر بن عبدالله گرفت و گفت: شمشیر خود را بگذار و نزد حسین علیه‏السلام برو!

گثیر گفت: به خدا سوگند كه چنین نكنم! من رسول هستم، اگر بگذارید، پیام خود را مى‏رسانم، در غیر این صورت باز خواهم گشت.

ابو ثماه گفت:من دستم را روى شمشیرت مى‏گذارم، تو پیامت را ابلاغ كن.

كثیر بن عبدالله گفت: به خدا سوگند هرگز نمى‌گذارم چنین كارى كنى.

ابو ثمامه گفت: پیامت را به من بازگو تا من آن را به امام برسانم، زیرا تو مرد زشتكارى هستى و من نمى‌گذارم به نزد امام بروى.

پس از این مشاجره و نزاع، كثیر بن عبدالله بدون ملاقات بازگشت و جریان را به عمر بن سعد اطلاع داد. عمربن سعد شخصى به نام قرة بن قیس حنظلى را به نزد خود فرا خواند و گفت: اى قره! حسین را ملاقات كن و از علت آمدنش به این سرزمین جویا شو.

قرة بن قیس به طرف امام حركت كرد. امام حسین علیه‏السلام به اصحاب خود فرمود: آیا این مرد را مى‏شناسید؟

حبیب بن مظاهر عرض كرد: آرى! این مرد تمیمى است و من او را به حسن رأى مى‏شناختم و گمان نمى‌كردم او در این صحنه و موقعیت مشاهده كنم.

آنگاه قرة بن قیس آمد و بر امام سلام كرد و رسالت خود را ابلاغ نمود، امام حسین علیه‏السلام فرمود: مردم شهر شما به من نامه نوشتند و مرا دعوت كرده‏اند، و اگر از آمدن من ناخشنودید باز خواهم گشت.

قره چون خواست باز گردد، حبیب بن مظاهر به او گفت: اى قره! واى بر تو! چرا به سوى ستمكاران باز مى‏گردى؟ این مرد را یارى كن كه به وسیله پدرانش به راه راست هدایت یافتى.

قرة بن قیس گفت: من پاسخ این رسالت خود را به عمربن سعد برسانم و سپس در این امر اندیشه خواهم كرد! پس به نزد عمربن سعد باز گشت و او را از جریان امر با خبر ساخت، عمربن سعد گفت: امیدوارم كه خدا مرا از جنگ با حسین برهاند.(29)


نامه عمر بن سعد

حسان بن فائد مى‏گوید: من نزد عبیدالله بودم كه نامه عمربن سعد را آوردند، و در آن نامه چنین آمده بود: چون من با سپاهیانم در برابر حسین و یارانش پیاده شدم، قاصدى نزد او فرستاده و از علت آمدنش جویا شدم، او در جواب گفت: اهالى این شهر براى من نامه نوشته و نمایندگان خود را نزد من فرستاده و از من دعوت كرده‏اند، اگر آمدنم را خوش نمى‏دارید، باز خواهم گشت.

عبیدالله چون نامه عمربن سعد را خواند، گفت:

"الان و قد علقت مخالبنا بهیرجو النجاة ولات حین مناص. (30)


نامه عبیدالله به عمربن سعد

عبیدالله به عمربن سعد نوشت: نامه تو رسید و از مضمون آن اطلاع یافتم، از حسین بن على بخواه تا او و تمام یارانش با یزید بیعت كنند، اگر چنین كرد، ما نظر خود را خواهیم نوشت!

چون این نامه به دست عمربن سعد رسید، گفت: مى‏پندارم كه عبیدالله بن زیاد خواهان عافیت و صلح نیست.(31)

عمربن سعد، نامه عبیدالله بن زیاد را به اطلاع امام حسین نرساند، زیرا مى‏دانست كه آن حضرت با یزید هرگز بیعت نخواهد كرد.(32)

پس از اعزام عمربن سعد به كربلا، شمربن ذى الجوشن اولین فردى بود كه با چهار هزار نفر سپاهى آزموده براى جنگ با امام حسین علیه‏السلام اعلام آمادگى كرد و بعد یزیدبن ركاب كلبى با دو هزار نفر و حصین بن نمیر با چهار هزار نفر كه جمعا بیست هزار نفر مى‏شدند.

عبیدالله بن زیاد پس از اعزام عمربن سعد به كربلا، اندیشه اعزام سپاهى انبوه را در سر مى‏پروراند، و بعضى نوشته‏اند كه: مردم كوفه جنگ كردن با امام حسین علیه‏السلام را ناخوش مى‏داشتند و هر كس را به جنگ آن حضرت روانه مى‏كردند، باز مى‏گشت.

عبیدالله بن زیاد شخصى را به نام سوید بن عبدالرحمن فرمان داد تا در این مسأله (فرار از جنگ) تحقیق كند و متخلفان را نزد او برد، و او یك نفر شامى را كه براى انجام امر مهمى از لشكر گاه به كوفه آمده بود، گرفته و نزد عبیدالله برد و او دستور داد سر آن مرد شامى را از تنش جدا نمایند تا كسى دیگر جرأت سرپیچى از دستورات او را نكند! نوشته‏اند كه آن مرد شامى براى طلب میراث به كوفه آمده بود!(33)


عبیدالله در نخیله

عبیدالله شخصا از كوفه به طرف نخیله(34) حركت كرد و كسى را نزد حصین بن تمیم - كه به قادسیه رفته بود - فرستاد و او به همراه چهار هزار نفر كه با او بودند به نخلیه آمد، سپس كثیر بن شهاب حارثى و محمد بن اشعث و قعقاع بن سوید و اسمأ بن خارجه را طلب كرد و گفت: در شهر كوفه گردش كنید و مردم را به اطاعت و فرمانبردارى از یزید و من فرمان دهید، و آنان را از نافرمانى و بر پا كردن فتنه بر حذر دارید و آنان را به لشكرگاه فرا خوانید؛ پس آن چهار نفر طبق دستور عمل كردند و سه نفر از آنها به نخیله نزد عبیدالله باز گشتند، و كثیر بن شهاب در كوفه ماند و در میان كوچه‏ها و گذرگاه‌ها مى‏گشت و مردم را به پیوستن به لشكر عبیدالله تشویق مى‏كرد و آنان را از یارى امام حسین بر حذر مى‏داشت.(35)

عبیدالله گروهى سواره را بین خود و عمربن سعد قرار داد كه هنگام نیاز از وجود آنها استفاده شود، و هنگامى كه او در لشكرگاه نخیله بود شخصى به نام عمار بن ابى سلامه تصمیم گرفت كه او را ترور كند، ولى موفق نشد و به طرف كربلا حركت كرد و به امام ملحق گردید و شهید شد.(36)


روز چهارم محرم

در این روز(37) عبیدالله بن زیاد مردم را در مسجد كوفه گرد آورد و خود به منبر رفت و گفت: اى مردم! شما آل ابى سفیان را آزمودید و آنها را چنان كه مى‏خواستید، یافتید! و یزید را مى‏شناسید كه داراى سیره و طریقه‏اى نیكو است! و به زیر دستان احسان مى‏كند! و عطایاى او بجاست! و پدرش نیز چنین بود! و اینك یزید دستور داده است كه بهره شما را از عطایا بیشتر كنم و پولى را نزد من فرستاده است كه در میان شما قسمت نموده و شما را به جنگ با دشمنش حسین بفرستم! این سخن را به گوش جان بشنوید و اطاعت كنید.

سپس از منبر به زیر آمد و براى مردم شام(38) نیز عطایائى مقرر كرد و دستور داد تا در تمام شهر ندا كنند كه مردم براى حركت آماده باشند، و خود و همراهانش به سوى نخیله حركت كرد و حصین بن نمیر و حجار بن ابجر و شبث بن ربعى و شمر بن ذى الجوشن را به كربلا گسیل داشت تا عمربن سعد را در جنگ با حسین كمك نمایند.(39)

پس از اعزام عمربن سعد به كربلا، شمربن ذى الجوشن اولین فردى بود كه با چهار هزار نفر سپاهى آزموده براى جنگ با امام حسین علیه‏السلام اعلام آمادگى كرد و بعد یزیدبن ركاب كلبى با دو هزار نفر و حصین بن نمیر با چهار هزار نفر كه جمعا بیست هزار نفر مى‏شدند.(40)


روز پنجم محرم

در این روز كه مطابق با روز یكشنبه بوده است، عبیدالله بن زیاد مرادى را به دنبال شبث بن ربعى(41) فرستاد كه در دارالاماره حضور یابد، شبث بن ربعى خود را به بیمارى زده بود و مى‏خواست كه ابن زیاد او را از رفتن به كربلا معاف دارد، ولى عبیدالله بن زیاد براى او پیغام فرستاد كه: مبادا از كسانى باشى كه خداوند در قرآن فرموده است: «چون به مؤمنین رسند گویند: از ایمان آورندگانیم، و هنگامى كه به نزد یاران خود - كه همان شیاطینند - روند، اظهار دارند: ما با شماییم و مؤمنین را به سخره مى‏گیریم»(42)، و به او خاطر نشان ساخت كه اگر بر فرمان ما گردن مى‏نهى و در اطاعت مائى، در نزد ما باید حاضر شوى.

شبث بن ربعى، شبانگاه نزد عبیدالله آمد تا رنگ گونه او را نتوان به خوبى تشخیص داد! ابن زیاد به او مرحبا گفته و در نزد خود نشاند و گفت: باید به كربلا روى، پس شبث قبول كرد و عبیدالله او را به همراه هزار سوار به سوى كربلا گسیل داشت.(43)

در تعداد كل لشكریانى كه به همراه عمربن سعد در كربلا حضور پیدا كردند تا با امام حسین علیه‏السلام بجنگند، اختلاف است، ولى نكته‏اى كه نباید فراموش كرد این است كه تعداد نظامیان جیره‌خوارى كه از حكومت وقت، حقوق و لباس و سلاح و لوازم جنگى دریافت مى‏كردند سى هزار نفر بوده است.

سپس عبیدالله بن زیاد به شخصى به نام زحر بن قیس با پانصد سوار مأموریت داد كه بر جسر صراه(44) ایستاده و از حركت كسانى كه به عزم یارى امام حسین از كوفه خارج مى‏شوند، جلوگیرى كند، فردى به نام عامر بن ابى سلامه كه عازم بود براى پیوستن به امام حسین علیه‏السلام از برابر زحربن قیس و سپاهیانش گذشت، زحر بن قیس به او گفت: من از تصمیم تو آگاهم كه مى‏خواهى حسین را یارى كنى، باز گرد! ولى عامر بن ابى سلامه بر زحرى بن قیس و سپاهش حمله ور شد و از میان سپاهیان گذشت و كسى جرأت نكرد تا او را دنبال كند. عامر خود را به كربلا رساند و به امام حسین علیه‏السلام ملحق شد تا به درجه رفیع شهادت نائل آمد، او از اصحاب امیرالمؤمنین على بن ابى طالب علیه‏السلام بود كه در چندین جنگ در ركاب آن حضرت شمشیر زده است.(45)


تعداد لشكر عمر بن سعد

در تعداد كل لشكریانى كه به همراه عمربن سعد در كربلا حضور پیدا كردند تا با امام حسین علیه‏السلام بجنگند، اختلاف است، ولى نكته‏اى كه نباید فراموش كرد این است كه تعداد نظامیان جیره خوارى كه از حكومت وقت، حقوق و لباس و سلاح و لوازم جنگى دریافت مى‏كردند سى هزار نفر بوده است.(46) و (47)


روز ششم محرم

عبیدالله در این روز نامه‏اى به عمر بن سعد نوشت كه: من از نظر كثرت لشكر اعم از سواره و پیاده و تجهیزات، چیزى را از تو فروگذار نكردم، توجه داشته باش كه هر روز و هر شب گزارش كار تو را براى من مى‏فرستند!(48)


وضعیت لشكر دشمن

چون مردم مى‏دانستند كه جنگ با امام حسین علیه‏السلام در حكم جنگ با خدا و پیامبر اوست، تعداى در اثناى راه از لشكر دشمن جدا شده و فرار كردند.

نوشته‏اند كه: فرمانده‏اى كه از كوفه با هزار رزمنده حركت كرده بود، چون به كربلا مى‏رسید فقط سیصد یا چهار صد نفر و یا كمتر از این تعداد همراه او بودند، بقیه به علت اعتقادى كه به این جنگ نداشتند، اقدام به فرار كرده بودند.(49)


راز روضه گل یاس - حضرت ابوالفضل , دل نوشته های حسینی , مطالب ارسالی , وقایع عاشورا , مقالات محرم ,

نوحه، محرم، حضرت عباس

این چه سرّی است که در شب تاسوعا، عشاق حضرت عباس، روضه خوان گل یاس علی هستند و نغزتر این که در شب شهادت آن یاس کبود، کاروان دل را به کنار نهر علقمه فرود می‌آورند؟ شاید بپرسی چرا ذکر لبشان «یابن الزهرا یا ابوفاضل مدد» است؟ مگر نه این که عباس پسر ام البنین است؟

 

اینک به تو می‌گویم. ابتدای این داستان از آن جاست که عباس در آغوش ام البنین به بیعت حسین درآمد و پیش کشی این بیعت سبز را در ظهر عاشورا با دو دست و دو چشم آورد:

چون میوه داد فراوان درخت بشکند از پای

ثمر که داد نهالم چه غم اگر که شکستم

دو دست من ثمرم بود پیش پات افتاد

خجل ز هدیه ناقابلم به پیش تو هستم

و این داستان ادامه داشت تا آن جا که آن عمود آهنین بر فرق این نازنین متبرک شد! و آن سلاله ناس از مرکب بر زمین داغ کربلا افتاد:

بلند مرتبه شاهی ز صدر زین افتاد

اگر غلط نکنم عرش بر زمین افتاد

نه صبر کن! هنوز داستان تمام نشده؛ هنوز لحظه سبز دیدار را برایت نگفته ام. اکنون خودت را آماده کن. آری درست حدس زدی. زمزمه عباس به برادر در واپسین لحظات این بود:

بود امیدم که آید بر سرم ام البنین

مادرت فاطمه آمد عوض مادر من

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

در قلب، دو محبت نمی‎گنجد: محبت امام حسین علیه السلام - مناسبت ها , مطالب ارسالی , مقالات محرم , درس های عاشورا , محرم و زندگی امروز ,

 

محبت امام حسین علیه السلام
و لعن الله امة قتلتکم و لعن الله الممهدین لهم بالتمكین من قتالكم. برئت الى الله و الیكم منهم و من اتباعهم و اشیاعهم و اولیائهم؛ خدا لعنت كند گروهى را كه شما را کشتند و گروهی را که تهیه اسباب و امور قاتلین شما را کردند، تا بدان اسباب توانایی پیکار با شما را یافتند. به سوی خدا و شما(اهل بیت) از ایشان و پیروان و همراهان و دوستان ایشان، بیزاری می‎جویم.در ادامه شرح زیارت عاشورا، به شرح دو واژه مهم برائت و دوستی می‎پردازیم.

"ممهدین" از مهاد به معنای بستر و فراش است یا به معنای آماده نمودن و تسهیل امر است و در اینجا تهیه کنندگان و آماده کنندگان اسباب کشتار می‎باشد.

"تمکین" به معنای متمکن ساختن و نیرومند و تنومند و مستقر شدن است .

"قتال"، به معنای کشتار کردن و پیکار نمودن می‎باشد.

"برئت" از براءَت؛ به معنای بیزاری جستن است.

"اشیاع"؛ جمع شیع و شیع، جمع شیعه به معنای انصار و پیروان آمده است.

"اتباع"، به معنای پیروان است.

"اولیاء" جمع ولی، به معنای نزدیکی و دوستی است.

پس این چند كلمه را اینگونه باید معنى نمود، كه خدا لعنت كند آن جماعت و گروهى را كه توطئه و تسهیل امر نمودند براى دست یافتن و اعمال قدرت به جهت جنگ و كشتن شما خانواده. و آنان كسانى بودند كه در سقیفه جمع شدند و خلافت را غصب نمودند، چرا که اگر آنان به این راه نمی‎رفتند ظلم به آل محمد ( علیهم السلام) نمى‎شد و واقعه ی كربلایى به وجود نمی‎آمد و لذا درباره حضرت سیدالشهداء (علیه‎السلام) گفته‎اند: المقتول فى یوم الجمعة و الاثنین؛ حال آن که عاشورا روز جمعه و سقیفه در روز دوشنبه بود.
بیزارى می‎جویم به سوى خدا و شما آل محمد از غاصبین حق شما و ظالمین نسبت به شما و همچنین بیزارى می‎جویم از هر كسى كه دوست آنان باشد و مرام و مسلك آنان را متابعت و پیروى كرده باشد پس مطابق این جمله از زیارت دوست آل محمد باید، هم با دشمنان آنها بد باشد و هم با كسانی كه دوست دشمنان آل محمداند و از آنان پیروى می‎كنند.

بیزارى می‎جویم به سوى خدا و شما آل محمد از غاصبین حق شما و ظالمین نسبت به شما و همچنین بیزارى می‎جویم از هر كسى كه دوست آنان باشد و مرام و مسلك آنان را متابعت و پیروى كرده باشد پس مطابق این جمله از زیارت،    دوست آل محمد باید، هم با دشمنان آنها بد باشد و هم با كسانی كه دوست دشمنان آل محمداند و از آنان پیروى

می‎كنند.

اولین ثمرى كه از ایمان پیدا می‎شود دو چیز است: یكى برائت و بیزارى از دشمنان خدا و اولیاء دشمنان او و دیگر محبت به دوستان خدا و اولیای دوستان او.

مقصود از "امت" در اینجا یزید و لشگریان او که به جنگ امام حسین(علیه‎السلام) و یارانش آمدند، می باشد و یا تمام قاتلین ائمه اطهار(علیهم‎السلام) در طول تاریخ امامت شان منظور است که در صورت اول، خطاب "کم" اشاره به امام حسین و یارانش و در صورت دوم اشاره به تمام ائمه(علیهم‎السلام) است.

منظور از مهدین، آماده کنندگان اسباب کشتار، همان موسسین اولین ظلم و ستم هستند؛ زیرا آنها از اول، بنای مخالفت با خاندان نبوت را پایه ریزی و تهیه اسباب ظلم نمودند، که اگر آنها چنین نمی کردند اینان راه به این ظلم نمی یافتند و به خود اجازه چنین جسارت هایی نمی دادند که هر یک از امامان را به وجهی به انزوا کشیده و در نهایت به قتل برسانند، پس مسببین اصلی کشتار کربلا و قتل همه ی ائمه آنهایی هستند که مسیر تاریخ را عوض کردند.

 
برائت جستن از دشمنان

پس از آن که جنایات و دشمنی های مخالفین خاندان پیغمبر را بیان نمودیم و به آنها لعن و نفرین فرستادیم، نوبت به بیزاری جستن و اعلام نفرت و دشمنی با آنان و پیروان شان رسیده است؛ اگرچه خود لعن، علامت بیزاری و تنفر از آنهاست؛ ولیکن در این فراز شیوه ی خاصی به کار گرفته شده است؛ زیرا در لعن و نفرین، دعا و خواستن نهفته است، ولی در کلمه "برائت" ایجاد و تحقق این دوری و نفرت وجود دارد، گویی آنچه لعن به صورت دعا فرستادیم، مستجاب شده و صریحا لعن و دوری را در خارج عملی می‎نماییم.
منظور از مهدین، آماده کنندگان اسباب کشتار، همان موسسین اولین ظلم و ستم هستند؛ زیرا آنها از اول، بنای مخالفت با خاندان نبوت را پایه ریزی و تهیه اسباب ظلم نمودند، که اگر آنها چنین نمی‎کردند اینان راه به این ظلم نمی‎یافتند و به خود اجازه چنین جسارت هایی نمی‎دادند که هر یک از امامان را به وجهی به انزوا کشیده و در نهایت به قتل برسانند، پس مسببین اصلی کشتار کربلا و قتل همه ائمه آنهایی هستند که مسیر تاریخ را عوض کردند.
اقسام دوست و دشمن

انسان منحصرا سه قسم دوست دارد و سه قسم دشمن اما دوستان او:

1- دوست خود او .

2- دوست دوست او و هر چه بالا رود .

3- دشمن دشمن تو و هر چه بالا رود .

پس دشمن دشمن انسان هم تا مرتبه‎اى دوست انسان می‎شود و اما دشمنان انسان

دشمن خود انسان . دشمن دوست انسان . دوست دشمن انسان

البته قابل انكار نیست كه طبقات دوستى و دشمنى كه ذكر شد با هم تفاوت دارد ولى در اصل دوستى و دشمنى فرقى ندارد. مثلا كسى كه شما را دوست دارد با آن كه دوست دوست شماست قرق دارد ولى در اصل دوستى فرقى ندارد و همچنین است در طبقات دشمنى .

بنابراین اگر كسى واقعا شما را دوست داشته باشد باید آنچه را كه به شما بستگى دارد، دوست داشته باشد و لذا چون مردم امام خود را دوست دارند؛ وقتی به زیارت آن امام روند در و دیوار و ضریح آن امام را می‎بوسند و احترام فوق‎العاده‎اى نسبت به آنها می‎گذارند. این در و تخته و فولاد و نقره تا قبل از آن كه به حرم امام وصل شود براى ما ارزشى نداشت و به آن اعتنایى نمی‎كردیم ولى چون نزدیك قبر امام شد و انتساب به آن حضرت پیدا كرد ما آن را دوست می‎داریم .

پس چگونه می‎شود كسى ادعاى دوستى به امام را بكند ولى دوست آن امام را دشمن بدارد و یا دشمنان آن حضرت را دوست خود گرداند.

 
در قلب دو محبت نمى‎گنجد

خداى متعالى می‎فرماید: ما جعل الله لرجل من قلبین فى جوفه یعنى خدا براى کسی در وجود او دو قلب قرار نداده است. تمامى افراد بشر یك قلب بیشتر ندارند و آن قلب مانند ظرفى می‎باشد و بلكه واقعا ظرفست چنانچه از فرمایشات امیرالمؤمنین علی(علیه‎السلام) است: ان هذه القلوب اوعیة . اگر آن ظرف را پر از نور ایمان قرار دادى، مسلما پر از ظلمت شرك و كفر نخواهد شد. اگر ظرف قلبت مملو از محبت خدا و اولیای او گردید بدون شك محبت دشمن خدا و اولیایش در آن قلب، جاى نخواهد داشت. اگر در قلبى محبت على باشد در آن قلب محبت دشمن على محال است جاى گیرد.

امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) می‎فرماید: دوستى ما و دوستى دشمن ما ابدا در یك قلب جمع نمی‎شود. بعد فرمود خدا می‎فرماید: "ما جعل الله لرجل من قلبین فى جوفه"؛ خدا براى کسی در جوف او دو قلب قرار نداده كه با یك قلب قومی‎ را دوست بدارد و با قلب دیگر دشمنان آن قوم را دوست بدارد.

شایان ذکر است که که ایمان که شرط صحیح بودن همه ی اعمال و میزان هر نوع کمالی است، مرکب از دو جزء است؛ برائت از دشمنان خدا و ولایت و محبت خدا و دوستان او.


 

 

 

روضه دکتر شریعتی در روز عاشورا

www.takiye.mihanblog.com

آنچه می شنوید بخشی از کتاب "حسین وارث آدم" است که شامل مجموعه گفتار ها و نوشتارهای دکتر شریعتی درباره امام حسین(ع) است و عنوان آن از عنوان یک بخش (کتاب) آن، گرفته شده است . مطالب کتاب طی سال ۱۳۴۷ تا ۱۳۵۵ (۱۳۸۸-۱۳۹۶ق) گفته و نوشته شده و فهرست آن چنین است:

 

حسین وارث آدم، ثار، شهادت، پس از شهادت، بحثی راجع به شهید، بینش تاریخی شیعه، انتظار مذهب اعتراض، فلسفه تاریخ در اسلام و مقدمه بر کتاب حجربن عدی. در پنج بخش اول کتاب (تا صفحه ۲۲۵) ، بیش از دیگر بخش‌ها به امام حسین پرداخته شده است که در زیر به توصیف آنها پرداخته می‌شود:

«حسین وارث آدم»، عنوان کتابی است که با الهام از زیارت وارث نوشته شده و آن حضرت وارث همه انقلاب‌های انبیا شمرده شده که با زر و زور و تزویر پیکار کرد.

«ثار»، عنوان سخنرانی‌ای است که درآن از پیوند آن با ثور سخن رفته وگفته شده که از کلمه ثار سراسر تاریخ انسان و فلسفه تاریخ استخراج و تفسیر می‌شود .

«شهادت»، عنوان سخنرانی‌ای است که در آن ضمن بررسی قیام امام حسین ، از مفهوم شهادت سخن رفته وگفته شده که هدف آن حضرت از قیام ، شهادت بوده است . به نظر شریعتی ، شهادت در اسلام یک حکم، مانند جهاد، است و «شهید هنگامی به میدان می‌آید که مجاهد، شکست خورده است».(ص۱۸۹).وی معتقد است که «شهادت مرگی نیست که دشمن ما برمجاهد تحمیل کند ، (بلکه) شهادت مرگ دلخواهی است که مجاهد با همه آگاهی....خود ، انتخاب می کند.»(ص۱۹۲).

او بر آن است که امام حسین خواسته بود با شهادت خود ، دشمن را رسوا و محکوم کند .

«پس از شهادت»، عنوان سخنرانی‌ای است که در آن گفته شده هر انقلابی دو چهره دارد : خون و پیام . ودر انقلاب امام حسین ، رسالت خون را آن حضرت و یارانش انجام دادند و رسالت پیام را حضرت زینب به جا آورد .

«بحثی راجع به شهید»، عنوان سخنرانی‌ای دیگری است که در آن گفته شده دو گونه شهادت وجود دارد : شهادت حمزه‌ای و شهادت حسینی .«شهادت حمزه ای عبارت است از...کشته شدن مردی که آهنگ کشتن دشمن کرده است...اما شهادت حسینی کشته شدن مردی است که خود برای کشته شدن خویش قیام کرده است»،(ص۲۲۳).

در شهادت حمزه ای ، شهادت ، شهید(مجاهد) را انتخاب می کند، اما در شهادت حسینی، شهید، شهادت را انتخاب می‌کند . شهادت حمزه‌ای یک حادثه و رویداد منفی در مسیر راه است ، اما شهادت حسینی یک سر منزل در مسیر راه و یک ایده آل است (ص۲۲۳-۲۲۴).

(متن این سخنرانی را از اینجا ببینید)

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

مردی از خانه فاطمه بیرون آمده است . مدینه را می نگرد و مسجد پیامبر را و مکه ابراهیم را و کعبه ی به بند نمرود کشیده را و اسلام را و پیام محمد (ص) را و کاخ سبز دمشق را و در بندکشیدگان را و ...

 

مردی از خانه فاطمه بیرون آمده است . بار سنگین همه این مسئولیت ها بر دوش او سنگینی می کند .

او، وارث رنج بزرگ انسان است . تنها وارث آدم، تنها وارث ابراهیم و... تنها وارث محمد ! و...

مردی تنها !

اما نه، دوشادوش او زنی نیز از خانه فاطمه بیرون آمده است، گام به گام او ، نیمی از بار سنگین رسالت برادر را بر دوش خود گرفته است .

مردی از خانه فاطمه بیرون آمده است، تنها و بی کس ، با دست های خالی ، یک تنه به روزگار وحشت و ظلمت و آهن یورش برده است . جز مرگ سلاحی ندارد اما او فرزند خانواده ای است که "هنر خوب مردن" را در مکتب حیات خوب آموخته است .

در این جهان هیچکس نیست که همچون او بداند که :"چگونه باید مرد ؟"

آموزگار بزرگ "شهادت" اکنون برخواسته است تا به همه آنها که جهاد را تنها در "توانستن"می فهمند و به همه آنها که پیروزی بر خصم را تنها در "غلبه"می دانند، بیاموزد که :"شهادت" نه یک "باختن" که یک "انتخاب" است .

و حسین وارث آدم که به بنی آدم زیستن داد و وارث پیامبران بزرگ که به انسان، "چگونه باید زیست" را آموخت .

اکنون آمده است تا در این روزگار به فرزندان آدم "چگونه باید مرد" را بیاموزد .

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

حسین (ع) :: وارث رنج آدم تا خاتم - دکتر شریعتی - دل نوشته های حسینی , مناسبت ها , مقالات محرم , وقایع عاشورا , عمومی ,
یا شهید کربلا

مردی از خانه فاطمه بیرون آمده است . مدینه را می نگرد و مسجد پیامبر را و مکه ابراهیم را و کعبه ی به بند نمرود کشیده را و اسلام را و پیام محمد (ص) را و کاخ سبز دمشق را و در بندکشیدگان را و ...

 

مردی از خانه فاطمه بیرون آمده است . بار سنگین همه این مسئولیت ها بر دوش او سنگینی می کند .

او، وارث رنج بزرگ انسان است . تنها وارث آدم، تنها وارث ابراهیم و... تنها وارث محمد ! و...

مردی تنها !

اما نه، دوشادوش او زنی نیز از خانه فاطمه بیرون آمده است، گام به گام او ، نیمی از بار سنگین رسالت برادر را بر دوش خود گرفته است .

مردی از خانه فاطمه بیرون آمده است، تنها و بی کس ، با دست های خالی ، یک تنه به روزگار وحشت و ظلمت و آهن یورش برده است . جز مرگ سلاحی ندارد اما او فرزند خانواده ای است که "هنر خوب مردن" را در مکتب حیات خوب آموخته است .

در این جهان هیچکس نیست که همچون او بداند که :"چگونه باید مرد ؟"

آموزگار بزرگ "شهادت" اکنون برخواسته است تا به همه آنها که جهاد را تنها در "توانستن"می فهمند و به همه آنها که پیروزی بر خصم را تنها در "غلبه"می دانند، بیاموزد که :"شهادت" نه یک "باختن" که یک "انتخاب" است .

و حسین وارث آدم که به بنی آدم زیستن داد و وارث پیامبران بزرگ که به انسان، "چگونه باید زیست" را آموخت .

اکنون آمده است تا در این روزگار به فرزندان آدم "چگونه باید مرد" را بیاموزد .

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

زائرین قبر من این شـام عـبرتخانـه اسـت
مدفنم آباد و قصر دشـمنم ویـرانه اسـت
دخترى بودم سه سـاله دستــگیر و بی پـدر
مرغ بی بـال و پرى را این قفس كاشانه است

داشتم من بسترى از خاك و بالینى ز خـشت
همچو مرغى كو بسا محروم از آب و دانه است
تكیه میزد او به تخت سلطنت با كبر و وجـد
این تكبر ظالمـان را عـادت روزانـه اسـت
بر تن رنجور مـن شد كهنـه پیراهـن كـفن
پر شكسته بلبلى را ایـن خــرابه لانه است
محو شد آثـار او تـابنـده شـد آثـار مـن

ذلت او عـزت من هـر دو جـاویدانه است

                                                                                       التماس دعا

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

شمارش معکوس

مراکه سوخته جانم شراره لازم نیست
بیاکناریتیمت ,کناره لازم نیست
بیا که دردل این آسمان ظلمانی
چوماهروی تو باشدستاره لازم نیست
بیابرای گلکوچکت بخوان لالا
فقط همین شب آخر ,دوباره لازم نیست
بیاوقصه مارا خودت تماشا کن
که شرح غربت مارااشاره لازم نیست
بگو به مردم این شهر خالی از احساس
برای اذیت گل سنگ خاره لازم نیست
بگو به مردم این شهرما عزاداریم
برای دیدن ما جشنواره لازم نیست
زمان شمارش معکوس مرگ می خواند
به مرده متحرک شماره لازم نیست
عزیز نیزه نشیم چرا نمی آئی؟
برای مقصد خیر استخاره لازم نیست

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

در قلب، دو محبت نمی‎گنجد: محبت امام حسین علیه السلام - مناسبت ها , مطالب ارسالی , مقالات محرم , درس های عاشورا , محرم و زندگی امروز ,
محبت امام حسین علیه السلام
و لعن الله امة قتلتکم و لعن الله الممهدین لهم بالتمكین من قتالكم. برئت الى الله و الیكم منهم و من اتباعهم و اشیاعهم و اولیائهم؛ خدا لعنت كند گروهى را كه شما را کشتند و گروهی را که تهیه اسباب و امور قاتلین شما را کردند، تا بدان اسباب توانایی پیکار با شما را یافتند. به سوی خدا و شما(اهل بیت) از ایشان و پیروان و همراهان و دوستان ایشان، بیزاری می‎جویم.در ادامه شرح زیارت عاشورا، به شرح دو واژه مهم برائت و دوستی می‎پردازیم.

"ممهدین" از مهاد به معنای بستر و فراش است یا به معنای آماده نمودن و تسهیل امر است و در اینجا تهیه کنندگان و آماده کنندگان اسباب کشتار می‎باشد.

"تمکین" به معنای متمکن ساختن و نیرومند و تنومند و مستقر شدن است .

"قتال"، به معنای کشتار کردن و پیکار نمودن می‎باشد.

"برئت" از براءَت؛ به معنای بیزاری جستن است.

"اشیاع"؛ جمع شیع و شیع، جمع شیعه به معنای انصار و پیروان آمده است.

"اتباع"، به معنای پیروان است.

"اولیاء" جمع ولی، به معنای نزدیکی و دوستی است.

پس این چند كلمه را اینگونه باید معنى نمود، كه خدا لعنت كند آن جماعت و گروهى را كه توطئه و تسهیل امر نمودند براى دست یافتن و اعمال قدرت به جهت جنگ و كشتن شما خانواده. و آنان كسانى بودند كه در سقیفه جمع شدند و خلافت را غصب نمودند، چرا که اگر آنان به این راه نمی‎رفتند ظلم به آل محمد ( علیهم السلام) نمى‎شد و واقعه ی كربلایى به وجود نمی‎آمد و لذا درباره حضرت سیدالشهداء (علیه‎السلام) گفته‎اند: المقتول فى یوم الجمعة و الاثنین؛ حال آن که عاشورا روز جمعه و سقیفه در روز دوشنبه بود.
بیزارى می‎جویم به سوى خدا و شما آل محمد از غاصبین حق شما و ظالمین نسبت به شما و همچنین بیزارى می‎جویم از هر كسى كه دوست آنان باشد و مرام و مسلك آنان را متابعت و پیروى كرده باشد پس مطابق این جمله از زیارت دوست آل محمد باید، هم با دشمنان آنها بد باشد و هم با كسانی كه دوست دشمنان آل محمداند و از آنان پیروى می‎كنند.

بیزارى می‎جویم به سوى خدا و شما آل محمد از غاصبین حق شما و ظالمین نسبت به شما و همچنین بیزارى می‎جویم از هر كسى كه دوست آنان باشد و مرام و مسلك آنان را متابعت و پیروى كرده باشد پس مطابق این جمله از زیارت،    دوست آل محمد باید، هم با دشمنان آنها بد باشد و هم با كسانی كه دوست دشمنان آل محمداند و از آنان پیروى

می‎كنند.

اولین ثمرى كه از ایمان پیدا می‎شود دو چیز است: یكى برائت و بیزارى از دشمنان خدا و اولیاء دشمنان او و دیگر محبت به دوستان خدا و اولیای دوستان او.

مقصود از "امت" در اینجا یزید و لشگریان او که به جنگ امام حسین(علیه‎السلام) و یارانش آمدند، می باشد و یا تمام قاتلین ائمه اطهار(علیهم‎السلام) در طول تاریخ امامت شان منظور است که در صورت اول، خطاب "کم" اشاره به امام حسین و یارانش و در صورت دوم اشاره به تمام ائمه(علیهم‎السلام) است.

منظور از مهدین، آماده کنندگان اسباب کشتار، همان موسسین اولین ظلم و ستم هستند؛ زیرا آنها از اول، بنای مخالفت با خاندان نبوت را پایه ریزی و تهیه اسباب ظلم نمودند، که اگر آنها چنین نمی کردند اینان راه به این ظلم نمی یافتند و به خود اجازه چنین جسارت هایی نمی دادند که هر یک از امامان را به وجهی به انزوا کشیده و در نهایت به قتل برسانند، پس مسببین اصلی کشتار کربلا و قتل همه ی ائمه آنهایی هستند که مسیر تاریخ را عوض کردند.

 
برائت جستن از دشمنان

پس از آن که جنایات و دشمنی های مخالفین خاندان پیغمبر را بیان نمودیم و به آنها لعن و نفرین فرستادیم، نوبت به بیزاری جستن و اعلام نفرت و دشمنی با آنان و پیروان شان رسیده است؛ اگرچه خود لعن، علامت بیزاری و تنفر از آنهاست؛ ولیکن در این فراز شیوه ی خاصی به کار گرفته شده است؛ زیرا در لعن و نفرین، دعا و خواستن نهفته است، ولی در کلمه "برائت" ایجاد و تحقق این دوری و نفرت وجود دارد، گویی آنچه لعن به صورت دعا فرستادیم، مستجاب شده و صریحا لعن و دوری را در خارج عملی می‎نماییم.
منظور از مهدین، آماده کنندگان اسباب کشتار، همان موسسین اولین ظلم و ستم هستند؛ زیرا آنها از اول، بنای مخالفت با خاندان نبوت را پایه ریزی و تهیه اسباب ظلم نمودند، که اگر آنها چنین نمی‎کردند اینان راه به این ظلم نمی‎یافتند و به خود اجازه چنین جسارت هایی نمی‎دادند که هر یک از امامان را به وجهی به انزوا کشیده و در نهایت به قتل برسانند، پس مسببین اصلی کشتار کربلا و قتل همه ائمه آنهایی هستند که مسیر تاریخ را عوض کردند.
اقسام دوست و دشمن

انسان منحصرا سه قسم دوست دارد و سه قسم دشمن اما دوستان او:

1- دوست خود او .

2- دوست دوست او و هر چه بالا رود .

3- دشمن دشمن تو و هر چه بالا رود .

پس دشمن دشمن انسان هم تا مرتبه‎اى دوست انسان می‎شود و اما دشمنان انسان

دشمن خود انسان . دشمن دوست انسان . دوست دشمن انسان

البته قابل انكار نیست كه طبقات دوستى و دشمنى كه ذكر شد با هم تفاوت دارد ولى در اصل دوستى و دشمنى فرقى ندارد. مثلا كسى كه شما را دوست دارد با آن كه دوست دوست شماست قرق دارد ولى در اصل دوستى فرقى ندارد و همچنین است در طبقات دشمنى .

بنابراین اگر كسى واقعا شما را دوست داشته باشد باید آنچه را كه به شما بستگى دارد، دوست داشته باشد و لذا چون مردم امام خود را دوست دارند؛ وقتی به زیارت آن امام روند در و دیوار و ضریح آن امام را می‎بوسند و احترام فوق‎العاده‎اى نسبت به آنها می‎گذارند. این در و تخته و فولاد و نقره تا قبل از آن كه به حرم امام وصل شود براى ما ارزشى نداشت و به آن اعتنایى نمی‎كردیم ولى چون نزدیك قبر امام شد و انتساب به آن حضرت پیدا كرد ما آن را دوست می‎داریم .

پس چگونه می‎شود كسى ادعاى دوستى به امام را بكند ولى دوست آن امام را دشمن بدارد و یا دشمنان آن حضرت را دوست خود گرداند.

 
در قلب دو محبت نمى‎گنجد

خداى متعالى می‎فرماید: ما جعل الله لرجل من قلبین فى جوفه یعنى خدا براى کسی در وجود او دو قلب قرار نداده است. تمامى افراد بشر یك قلب بیشتر ندارند و آن قلب مانند ظرفى می‎باشد و بلكه واقعا ظرفست چنانچه از فرمایشات امیرالمؤمنین علی(علیه‎السلام) است: ان هذه القلوب اوعیة . اگر آن ظرف را پر از نور ایمان قرار دادى، مسلما پر از ظلمت شرك و كفر نخواهد شد. اگر ظرف قلبت مملو از محبت خدا و اولیای او گردید بدون شك محبت دشمن خدا و اولیایش در آن قلب، جاى نخواهد داشت. اگر در قلبى محبت على باشد در آن قلب محبت دشمن على محال است جاى گیرد.

امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) می‎فرماید: دوستى ما و دوستى دشمن ما ابدا در یك قلب جمع نمی‎شود. بعد فرمود خدا می‎فرماید: "ما جعل الله لرجل من قلبین فى جوفه"؛ خدا براى کسی در جوف او دو قلب قرار نداده كه با یك قلب قومی‎ را دوست بدارد و با قلب دیگر دشمنان آن قوم را دوست بدارد.

شایان ذکر است که که ایمان که شرط صحیح بودن همه ی اعمال و میزان هر نوع کمالی است، مرکب از دو جزء است؛ برائت از دشمنان خدا و ولایت و محبت خدا و دوستان او.

پس از شهادت امام حسین (ع) - وقایع عاشورا , مقالات محرم ,
یا حسین

چه درد است زنان را سربرهنه نگه دارند و جامه هایشان را به تارج ببرند و پاهای مباركشان برهنه و اشك چشمانشان جاری بود و با حالت تحقیرآمیزی اسیرشان كردند.

 

 اسرا عاجزانه درخواست كردند ما را نزدیك قتلگاه ببرید آنها را به قتلگاه حضرت بردند وقتی دیده زنان بر شهیدان افتاد، فریاد برآوردند و سیلی به صورت خود می زدند و حضرت زینب (س) با آوازی سوزناك فرمود:  اینها دختران تو هستند كه اسیر گشته اند، بخدا و به پیامبر و ع لی (ع) مرتضی و فاطمه زهرا و حمزه سیدالشهداء، شكایت می كنم. ای محمد (ص) این حسین (ع) توست كه در این دشت، غریبانه افتاده و باد صبا، گرد و غبار بر پیكر او می افكند. این حسین توست كه بدست فرزندان گردنكشان به شهادت رسیده است این حسین توست كه سر او را از تن جدا كرده اند، عمامه و ردای او را به تارج برده اند) خانم زینب (س) طوری نوحه سرایی می كرد كه دشمن و دوست را به گریه انداخت و سپس سكینه، قبر پدر را در آغوش كشید و جمعی اعراب جمع شدند و او را از قبر پدر جدا نمودند. سكینه می گوید وقتی پدرم را به آغوش كشیدم بیهوش شدم در آن حال شنیدم پدرم امام حسین می فرمود شیعیان هنگامیكه آب خنك میآشامید مرا یاد كنید و هر گاه ناله غریب یا شاهدی را می شنیدید برای من گریه نمائید.

حمیدبن مسلم می گوید همراه شمر ملعون در خیمه ها عبور می كردیم تا به خیمه امام سجاد (ع) رسیدیم دیدیم كه مریض است و در بستر بیماری افتاده است عده از پیادگان كه همراه شمر بودند به او گفتند علی ابن الحسین را نمی كشی؟ می گفتم (حمدبن مسلم) سبحان الله آیا او را هم باید كشت همین بیماری ای كه دارد برایش بس است و كار من همین بود  كه هر كس می آمد تا امام سجاد (ع) را بكشد از او جلوگیری می كردم. چون اراده الهی تعلق گیرد، عدو شود سبب خیر در اینجا چون امام بیمار است  و او و حجت پروردگار است، خداوند دشمنان اهل بیت را در برابر بگیرد به دفاع از او می گمارد و او را به سمت خود آنها نگهداری می كند همچنانكه فرعون به سمت خود، حضرت موسی را پرورش داد و خدا مهر او را در دل وی نهاد لذا خود بیماری امام سجاد یكی از اسباب حفظ او بود كه هم دفاع كردن از او ساقط شود و هم در چشم دشمنان ناتوان آید چون بیماری امام سجاد بسیار سخت و به نظر دشمن بهبودی او ممكن نبود البته بیرحمان ، پوستی را كه در زیر بدن امام سجاد بود كشیدند و به یغما بردند و آن حضرت را با صورت به زمین انداختند در این هنگام عمربن سعد وارد چادر امام سجاد شد و زنان اهل بیت نزد او گرد آمدند و در برابرش فغان كردند تا آن سنگدل بر حال آنها رقت كرد و به یاران خود امر كرد دیگر كسی به خیمه زنان داخل نشود و متعرض آن جوان بیمار نگردند زنان كه رقتی از او مشاهده كردند از آن پلید خواستند كه دستور دهد آنچه را به تارج برده اند به آنان برگردانند تا خود را به وسیله آنها بپوشانند عمر سعد به لشگر خود گفت ولی هیچكس به دستور او عمل ننمود سپس عمر سعد در میان لشگر فریاد زد چه كسی حاضر است داوطلب شود بر پشت و سینه حسین اسب بتازاند؟ 10 نفر كه همه حرام زاده بودند بر اسبان خود سوار شدند كه عبارتند از اسحاق بن حیوه حضرمی – احبش بن مرثه حضر می – اسید بن مالك- حكیم بن طفیل – عمر بن مبیح صیداوی صالح بن وهب – رجاء بن منقذ عبدی – و اخط بن ناعم – سلیم بن خثیمه جعفی هانی بن تثبیت.

سپس با سم اسبان خود بر بدن مبارك حضرت تاختند و استخوانهای سینه حضرت در هم شكستند . این گروه چون بر كوفه آمدند در برابر ابن زیاد ایستادند و اسید بن مالك كه یك از همان حرامزادگان بود برای اینكه اظهار خدمتی كند تا جایزه بسیار بگیرد گفت ما كسانی هستیم كه بر اسبان چالاك سوار شدیم و سینه حسین را زیر سم اسبان در هم كوبیدیم و ابن زیاد هم جایزه كمی به آنها داد.

خولی سر مطهر حضرت را به كوفه برد ولی چون شب به كوفه رسید و قصرابن زیاد بسته بود بناچار آن سر مقدس را به خانه خود برد و آن را زیر تشتی قرار داد نوار همسر خولی از وجود مطهر خبردار شد و از آن جریان پرسید خولی گفت آنرا برای تو سوغاتی آورده ام كه تا روزگار است ثروتمند خواهی بود و آن سر حسین (ع) است كه اینك در خانه تو قرار دارد نوار آن خانم فهمیده گفت وای بر تو سر مبارك فرزند دختر رسول الله را آورده ای از جای برخاست و به سوی تشت رفت نوار قسم یاد كرد كه والله نوری را دید همچون ستونی از آسمان تا آن تشت ادامه داشت و مرغان سفیدی در اطراف آن سر مطهر در آسمان پرواز می كردند عمربن سعد تا ظهر 11 محرم در كربلا ماند و بر كشتگان خود نماز خواند و همگی را به خاك سپرد ولی امام حسین (ع) و یارانش را در بیابان گذاشت سپس به حمید بن بكر احمدی دستور داد تا جار بزند كه لشگر روانه كوفه شوند آنگاه عمر بن سعد، اهل بیت امام را بر شترها سوار كرد در حالیكه زنان حرم، صورتشان باز بود. اهل بیت و امانتهای پیامبر را مانند اسیران ترك و روم در سخت ترین شرایط می برد وقتی آنها را از قتلگاه عبور دادند سیلی به صورت می زدند و صدای گریه و شیون بلند بود امام سجاد فرمود به شهدا نگریستم كه روی خاك افتادند و بدنشان برهنه و بی كفن است و كسی آنها را دفن نمی كند، سینه ام تنگ شد به حدی كه نزدیك بود جان بدهم سپس عمه ام زینب حالم را پرسید و گفت ای یادگار جد و پدر و برادرانم ، چرا با جان خود بازی می كنی . اول از نظر حال رقت بار آن تنهای پاره پاره و بی سر كه لخت روی خاكها فاتاده و هركس را متأثر می كند جز اشرار دشت كربلا كه كه خون جلوی چشم آنها را گرفته دوم از نظر تأسفی كه برای آن مردم گرماه می خوردم كه شمع هدایت خودشان را از دست دادند كه زینب از هر دو جهت خاطره امام سجاد را آرام كرد و فرمود این كشتار جمیع شهیدان را پیامبر پیش كرده است وما اهل بیت بر آن دل نهادیم و نشانه خواری نیست و در پرتو نور شهادت آنان، گروه بسیاری هدایت می شوند و خداوند گروهی را كه شناخته شده اهل آسمانند پیماندار كرده است كه این تنهای پاره پاره را جمع آوری كنند و به خاك سپارند و به سر قبر امام نشانه ای گدارند تا همیشه باقی بماند و هر چه پیشوایان كفر در محو آن بكوشند  روشن تر شود.

امام سجاد (ع) در زمان شهادت امام حسین در كربلا 22 سال و امام باقر (ع) چهار سال داشتند و خداوند آنها را حفظ نمود.

همسر امام حسین (ع) (حضرت شهربانو) در زایمان امام سجاد رحلت نمودند و در صحرای كربلا حضور نداشته است. دفن امام حسین (ع) هنگامیكه عمر سعد با سپاه خود حركت نمود جمعی از قبیله بنی اسد كه در دشت غاضریه منزل داشتند آمدند بر امام و یارانش نماز خواندند و امام را به خاك سپردند و حضرت علی اكبر را پائین پای حضرت به خاك سپردند و همینطور بقیه شهدای كربلا را پائین پای حضرت به خاك سپردند و حضرت عباس را در همان جائی كه به شهادت رسید كنار شریعه فرات به خاك سپردند اهل بنی اسد یك روز بعد از واقعه كربلا ، اجساد را به خاك سپردند و ابن شهر آشوب و مسعودی می گویند برای بسیاری از آنها قبرهای آماده یافتند و مرغان سفیدی بر گرد آنان دیدند.

متولی دفن و كفن امام معصوم (14 معصوم) باید معصوم باشد و امام را جز امام غسل ندهد از امام نهم (ع) روایت شده كه چون رسول الله وفات كرد جبرئیل با فرشتگان نازل شدند و دیده امیرالمومنین باز شد و دید كه با او وی را غسل می دهند و بر او نماز می خوانند و برای او قبر می كنند و در شهادت امیرالمومنین همسر امام حسن و امام حسین همین وضع را دیدند و دیدند كه خود پیامبر (ص) هم با فرشتگان كمك می كند و چون امام حسن (ع) شهید شدند امام حسین (ع) همین وضع را دید كه پیغمبر و علی با فرشتگان ، خارج شد و متصدی امر پدر گردید و برگشتند.

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

 

چهل وادی صبر - دل نوشته های حسینی , مطالب ارسالی , اربعین حسینی , مناسبت ها , شعر محرم , عکس محرم , وقایع عاشورا , عمومی ,
اربعین

سلام بر ستاره‎های سوخته بر اندام دشت!

سلام بر بدن‎های چاک چاک!

سلام بر خورشیدهای بر نیزه!

سلام بر مظلومیت بر خاک مانده.

سلام بر اربعین!

سلام بر لحظه‎های غریب وصال!

سلام بر لحظه‎ای که تو را از عطر خوش بهشتی‎ات باز شناختم!

سلام بر پیراهنی که بوی غربت مادر را می‎دهد!

سلام بر اجساد مطهری که غریب، بر خاک رها شدند!

سلام بر حنجره خشک و تشنه علی اصغر!

سلام بر خیمه‎های سوخته، بر بدن‎های جدا شده از سر، معصومیت خاکستر شده، سلام بر تو برادر!

چهل وادی دویدم منازل صبر را .

چهل وادی کشیدم بر دوش خود رنج را .

چهل وادی فرو خوردم بغض را .

چهل وادی ویران شدم در خویشتن؛

خراب گشتم برادر، در خرابه‎های شام .

فرو ریختم برادر، در گریه‎های شبانه سه ساله.

زینت پدر را زیر خنده‎های خویش به تاراج بردند.

حرمت فرزندانت را نادیده گرفتند.

چهل وادی صبر کردم، برادر! صبر کردم؛ صبری جمیل برادر؛ «ما رأیت إلاّ جمیلا.»

پروانه سان سوختم بر گرد خیمه سجاد.

شعله‎ها را در آویختم تا جگرگوشه‎ات را از هیمه آتش بیرون کشیدم.

ذره ذره آب شدم تا کودک هراسانت را از تاریکی‎ها بیرون کشیدم .

هزاران بار مرگ چشیدم تا ضجه‎های داغ دیده طفلان را آرام کردم.

هزاران بار بغض فرو خوردم تا از پس دروازه‎های نامردی گذشتم.

ایستادم، برادر؛ همانگونه که سزاوار خواهر چون تویی است.

ایستادم؛ سربلند، در اوج شکستگی.

ایستادم و یک به یک پرده‎های نیرنگشان را چون تار عنکبوتی سست، پاره کردم.

ایستادم و مصیبت حنجره‎های خشک را به گوش‎های غفلت زده رساندم. ایستادم و چشم‎های کور را به سوختگی خیام، باز کردم.

ایستادم و انگشت‎های ظلم را در جام‎های به خون آلوده شکستم.

چه کسی می‎توانست بعد از این همه رسوایی، صدای حقیقت را بر خاک ترک خورده کربلا نشنود؟!

چه کسی می‎توانست بعد از این رسوایی تظلم را نبیند؟! چه کسی می‎توانست بعد از این، مظلومیت تو را انکار کند؟! من آمدم برادر؛ با یک دنیا حرف‎های ناگفته، با کمری شکسته و گیسوانی به سپیدی نشسته.

من آمدم؛ با دلی داغ دیده و اندوهی فراوان و با قلبی سوخته.

حالا منم و تو و رنج چهل روز اسارت که بیش از چهل سال، مرا در هم شکست.

آرام بخواب، برادر! در آرامشی ابدی که خون سرخ تو و یارانت، تا قیامت بر صحنه تاریخ نقش بسته است

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

جلوه‏هاى قرآن در كربلا - مقالات محرم , وقایع عاشورا ,

امام حسین قرآن بارها مى‏فرماید: به منطق و حقّ فكر كنید، نه به تعداد نفرات و تعبیراتى از قبیل: «اكثرهم لا یعملون»(1)، «اكثرهم فاسقون»(2)، «اكثرهم كاذبون»(3) را به كار برده است.

قرآن مى‏فرماید: هر گامى و كلامى باید بر اساس بصیرت باشد «ادعوا الى اللَّه على بصیرة اَنا و مَن اتّبعنى»(4) امام حسین‏علیه السلام و حضرت ابوالفضل و اصحاب‏علیهم السلام روز عاشورا ده سخنرانى كوتاه براى موعظه و ارشاد مردم داشتند.

قرآن، از ایثارگران تجلیل مى‏كند؛ «و یؤثرون على انفسهم»(5)، در كربلا جلوه‏هاى بسیارى از ایثار به چشم مى‏خورد كه نمونه‏ى بارز آن ایثار حضرت ابوالفضل العباس‏علیه السلام است.

قرآن به عفو كردن و پذیرش عذر مردم سفارش مى‏كند كه نمونه‏ى بارز آن در كربلا عفو و بخشش حرّبن یزید ریاحى است.

قرآن مى‏فرماید: «و العاقبة للمتّقین»(6)و «و العاقبة للتقوى»(7) نام نیكى از دهها هزار جنایتكار در كربلا نیست، امّا نام 72 تن سرباز امام حسین‏علیه السلام همچنان زنده است.

قرآن مى‏فرماید: اى پیامبر! ما نامت را بلند داشتیم؛ «و رفعنا لك ذكرك»(8)، در كربلا نام حسین‏علیه السلام براى همیشه بلند آوازه ماند.

قرآن مى‏فرماید: «واُمرت لان اكون اوّل المسلمین»(9) یعنى رهبر باید پیشگام باشد و در كربلا امام حسین‏علیه السلام فرزندش على اكبرعلیه السلام را قبل از جوانان بنى‏هاشمى به میدان نبرد فرستاد.

قرآن مى‏فرماید: «فاستقم كما اُمرتَ و مَن تابَ مَعَك»(10) اى پیامبر! تو و یارانت استقامت بورزید، در كربلا بهترین جلوه‏هاى استقامت را در امام حسین ویارانش‏علیهم السلام مى‏بینیم.

قرآن به جاى نام‏بردن از افراد، ملاك‏ها و معیارها را بیان مى كند. مثلاً مى‏فرماید: مولاى شما كسى است كه در ركوع نمازش انگشتر خود را به فقیر داد و در یك لحظه بین نماز و زكات را جمع كرد، و این مردمند كه باید جستجو كرده مصداق آیه را پیدا كنند، در كربلا امام حسین‏علیه السلام نفرمود: من با یزید بیعت نمى‏كنم، بلكه فرمود: «مثلى لایبایع مثله» یعنى خطِ ستیز حقّ و باطل در طول تاریخ بوده، هست و خواهد بود. قرآن مى‏فرماید: بدى‏هاى مردم را با خوبى جواب دهید؛ «ویدرؤن بالحسنة السیئة»(11)، در كربلا حُرّ راه را بر امام مى‏بندد، ولى امام حسین‏علیه السلام به تشنگان لشكر حُر و حتّى به اسب‏هاى آنها آب مى‏دهد.

قرآن مى‏فرماید: «و العاقبة للمتّقین»(6)و «و العاقبة للتقوى»(7) نام نیكى از دهها هزار جنایتكار در كربلا نیست، امّا نام 72 تن سرباز امام حسین‏علیه السلام همچنان زنده است.

قرآن پیروى از خدا و اولیاى الهى و وفادارى را سفارش مى‏كند، برخى یاران امام حسین علیه السلام كه جان خود را براى نماز ظهر عاشورا سپر كرده و تیرها را به جان خریدند هنگامى كه امام بعد از نماز و در لحظه آخر عمر آنان بالاى سرشان آمد آنها پرسیدند: آیا وفا كردیم؟ گویا تا آن لحظه نسبت به وفادارى خود شك داشتند!

قرآن در بسیارى از آیات سفارش به توحید مى‏كند، جمله‏اى كه امام حسین علیه السلام فرمود: «لا معبود سواك» بهترین جلوه‏ى این آیات است.

قرآن به نهى از منكر و غیرت دینى و دفاع از حریم سفارش مى‏كند، در كربلا آخرین جمله امام حسین علیه السلام در گودى قتلگاه به لشكر یزید این بود كه به خیمه‏هاى من حمله نكنید و ناموس مرا پاس دارید و اگر دین ندارید لا اقل در دنیا آزاد مرد باشید!

قرآن به تسلیم و رضا در پیشگاه خدا سفارش مى‏كند، امام حسین علیه السلام نیز كه روزى بر دوش پیامبراسلام‏صلى الله علیه وآله و روزى زیر سُم اسبان بود، در هر حال راضى و تسلیم خداوند است.(

 

http://www.radsms.com/wp-content/gallery/cart-postale-veladate-emam-hosein/f9be3c60-b9f8-4f2a-846c-de85c64811ca.jpg

http://islamicthought.persiangig.com/hazrat-abolfazl.jpg

http://www.hymza.org/downloads/Islamic%20Pics/hazrat%20abbas%20river%20furat3.jpg

http://www.shiapics.ir/components/com_joomgallery/img_originals/___abbas_7/hazrat_abbas_wwwshiapicsir_20090829_1081544132.jpg

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

در کربلا چه گذشت؟ (وقایع روز هفتم تا شب عاشورا)
بهر حال هر لحظه تب عطش در خیمه‏ها افزون مى‏شد، امام علیه‏السلام برادر خود عباس بن على بن ابى طالب را فرا خواند و به او مأموریت داد تا همراه سه نفر سواره و بیست نفر پیاده جهت تدارك آب براى خیمه‏ها حركت ...
در روزهای گذشته به صورت روز شمار اقدام به بازخوانی وقایع تاریخی اتفاق افتاده در کربلا کردیم که مورد استقبال خوانندگان محترم جهان نیوز قرار گرفت.
در ادامه اتفاقات روز هفتم تا تاسوعا را ملاحظه می فرمائید . امید است اعضای تحریریه جهان نیوز را در عزاداری های خود فراموش نفرمائید.

روز هفتم محرم

در این روز عبدالله بن زیاد نامه‏اى به نزد عمربن سعد فرستاد و به او دستور داد تا با سپاهیان خود بین امام حسین و اصحابش و آب فرات فاصله ایجاد كرده و اجازه نوشیدن حتى قطره‏اى آب را به امام ندهد، همانگونه كه از دادن آب به عثمان بن عفان خوددارى شد!!(53)
عمربن سعد نیز فوراً عمر بن حجاج را با پانصد سوار در كنار شریعه فرات مستقر كرد و مانع دسترسى امام حسین و یارانش به آب شدند، و این رفتار غیر انسانى سه روز قبل از شهادت امام حسین علیه‏السلام صورت گرفت. در این هنگام مردى به نام عبدالله بن حصین ازدى كه از قبیله بجیله بود فریاد برداشت كه: اى حسین! این آب را دیگر بسان رنگ آسمانى نخواهى دید! به خدا سوگند كه قطره‏اى از آن را نخواهى آشامید تا از عطش جان دهى!
امام حسین علیه‏السلام فرمود: خدایا او را از تشنگى بكش و هرگز او را مشمول رحمت خود قرار مده!
حمید بن مسلم مى‏گوید: به خدا سوگند كه پس از این گفتگو به دیدار او رفتم در حالى كه بیمار بود، قسم به آن خدایى كه جز او پروردگارى نیست، دیدم كه عبدالله بن حصین آنقدر آب مى‏آشامید تا شكمش بالا مى‏آمد، و آن را بالا مى‏آورد! و باز فریاد مى‏زد: العطش! باز آب مى‏خورد تا شكمش آماس مى‏كرد ولى سیراب نمى‌شد! و چنین بود تا جان داد.(54)


روز هشتم محرم(55)

چون تشنگى، امام حسین و اصحابش را سخت آزرده كرده بود، آن حضرت كلنگى برداشت و در پشت خیمه‏ها به فاصله نوزده گام به طرف قبله، زمین را كند، آبى پس گوارا بیرون آمد، همه نوشیدند و مشگ‌ها را پر كردند، سپس آن آب ناپدید گردید و دیگر نشانى از آن دیده نشد.
خبر این ماجرا شگفت‏انگیز و اعجازآمیز توسط جاسوسان به عبیدالله رسید، و پیكى نزد عمربن سعد فرستاد كه: به من خبر رسیده است كه حسین چاه مى‏كند و آب به دست مى‏آورد، و خود و یارانش مى‏نوشند! به محض این كه نامه به تو رسید، بیش از پیش مراقبت كن كه دست آنها به آب نرسد و كار را بر حسین و اصحابش بیشتر سخت بگیر و با آنان چنان رفتار كن كه با عثمان كردند!!

چون تحمل عطش خصوصاً براى كودكان دیگر امكان‏پذیر نبود، مردى از یاران امام حسین علیه‏السلام به نام یزیدبن حصین همدانى كه در زهد و عبادت معروف بود به امام گفت: به من اجازه ده تا نزد عمربن سعد رفته و با او در مورد آب مذاكره كنم، شاید از این تصمیم برگردد!
امام علیه‏السلام فرمود: اختیار با توست.
او به خیمه عمربن سعد وارد شد بدون آن كه سلام كند، عمربن سعد گفت: اى مرد همدانى! چه عاملى تو را از سلام كردن به من بازداشت؟! مگر من مسلمان نیستم و خدا و رسول او را نمى‌شناسم؟!
آن مرد همدانى گفت: اگر تو خود را مسلمان مى‏پندارى، پس چرا بر عترت پیامبر شوریده و تصمیم به كشتن آنها گرفته‏اى و آب فرات را كه حتى حیوانات این وادى از آن مى‏نوشند، از آنان مضایقه مى‏كنى و اجازه نمى‌دهى تا آنان نیز از این آب بنوشند حتى اگر جان بر سر عطش بگذارند؟ و گمان مى‏كنى كه خدا و رسول او را مى‏شناسى؟!
عمربن سعد سر به زیر انداخت و گفت: اى همدانى! من مى‏دانم كه آزار كردن این خاندان حرام است! اما عبیدالله مرا به این كار واداشته است! و من در لحظات حساسى قرار گرفته‏ام و نمى‌دانم باید چه بكنم؟! آیا حكومت رى را رها كنم، حكومتى كه در اشتیاق آن مى‏سوزم؟ و یا این كه دستانم به خون حسین آلوده گردد در حالى كه مى‏دانم كیفر این كار، آتش است؟ ولى حكومت رى به منزله نور چشم من است. اى مرد همدانى! در خودم این گذشت و فداكارى را كه بتوانم از حكومت رى چشم بپوشم نمى‌بینم؟!
یزیدبن حصین همدانى باز گشت و ماجرا را به عرض امام رسانید و گفت: عمربن سعد حاضر شده است كه شما را براى رسیدن به حكومت رى به قتل برساند!(57)



آوردن آب از فرات

بهر حال هر لحظه تب عطش در خیمه‏ها افزون مى‏شد، امام علیه‏السلام برادر خود عباس بن على بن ابى طالب را فرا خواند و به او مأموریت داد تا همراه سه نفر سواره و بیست نفر پیاده جهت تدارك آب براى خیمه‏ها حركت كند در حالى كه بیست مشگ با خود داشتند. آنان شبانه حركت كردند تا به نزدیكى شط فرات رسیدند در حالى كه نافع به هلال پیشاپیش ایشان با پرچم مخصوص حركت مى‏كرد.

عمر و بن حجاج پرسید: كیستى؟
نافع بن هلال خود را معرفى كرد.
ابن حجاج گفت: اى برادر! خوش آمدى، علت آمدنت به اینجا چیست؟
نافع گفت: آمده‏ام تا از این آب كه ما را از آن محروم كرده‏اند، بنوشم.
عمرو بن حجاج گفت: بنوش، تو را گورا باد.
نافع بن هلال گفت: به خدا سوگند در حالى كه حسین و یارانش تشنه كامند هرگز به تنهایى آب ننوشم.
سپاهیان عمرو بن حجاج متوجه همراهان نافع بن هلال شدند، و عمرو بن حجاج گفت: آنها نباید از این آب بنوشند، ما را براى همین جهت در این مكان گمارده‏اند.
در حالى كه سپاهیان عمرو بن حجاج نزدیك‌تر مى‏شدند، عباس بن على به پیادگان دستور داد تا مشگ‌ها را پر كنند، و پیادگان نیز طبق دستور عمل كردند، و چون عمرو بن حجاج و سپاهیانش خواستند راه را بر آنان ببندند، عباس بن على و نافع بن هلال بر آنها حمله ور شدند و آنها را به پیكار مشغول كردند، و سواران، راه را بر سپاه عمرو بن حجاج بستند تا پیادگان توانستند مشگ‌هاى آب را از آن منطقه دور كرده و به خیمه‏ها برسانند.(58)
سپاهیان عمرو بن حجاج بر سواران تاختند و اندكى آنها را به عقب راندند تا آن كه مردى از سپاهیان عمرو بن حجاج با نیزه نافع بن هلال، زخمى عمیق برداشت و به علت خونریزى شدید، جان داد، و اصحاب به نزد امام باز گشتند.(59)


ملاقات امام علیه‏السلام و عمر بن سعد

امام حسین علیه‏السلام مردى از یاران خود به نام عمرو بن قرظه انصارى را نزد عمر بن سعد فرستاد و از او خواست كه شب هنگام در فاصله دو سپاه با هم ملاقاتى داشته باشند، و عمربن سعد پذیرفت. شب هنگام، امام حسین علیه‏السلام با بیست نفر از یارانش و عمربن سعد با بیست نفر از سپاهیانش در محل موعود حضور یافتند.
امام حسین علیه‏السلام به همراهان خود دستور داد تا برگردند و فقط برادر خود عباس بن على و فرزندش على اكبر را در نزد خود نگاه داشت، و همینطور عمربن سعد نیز به جز فرزندش حفص و غلامش، به بقیه همراهان دستور باز گشت داد.
ابتدا امام حسین علیه‏السلام آغاز سخن كرد و فرمود: اى پسر سعد! آیا با من مقابله مى‏كنى و از خدایى كه بازگشت تو به سوى اوست، هراسى ندارى؟! من فرزند كسى هستم كه تو بهتر مى‏دانى! آیا تو این گروه را رها نمى‌كنى تا با ما باشى؟ و این موجب نزدیكى تو به خداست.
عمربن سعد گفت: اگر از این گروه جدا شوم مى‏ترسم كه خانه‏ام را خراب كنند!
امام حسین فرمود: من براى تو خانه‌ات را مى‏سازم.
عمربن سعد گفت: من بیمناكم كه املاكم را از من بگیرند!
امام فرمود: من بهتز از آن به تو خواهم داد، از اموالى كه در حجاز دارم. و به نقل دیگرى امام فرمود كه: من «بغیبغه» را به تو خواهم داد، و آن مزرعه بسیار بزرگى بود كه نخل‌هاى زیاد و زراعت كثیرى داشت و معاویه حاضر شد آن را به یك میلیون دینار خریدارى كند ولى امام آن را به او نفروخت.
عمربن سعد گفت: من در كوفه بر جان افراد خانواده‏ام از خشم ابن زیاد بیمناكم و مى‏ترسم كه آنها را از دم شمشیر بگذراند!
امام حسین علیه‏السلام هنگامى كه مشاهده كرد عمربن سعد از تصمیم خود باز نمى‌گردد، از جاى برخاست در حالى كه مى‏فرمود: تو را چه مى‏شود ؟! خداوند جان تو را به زودى در بسترت بگیرد و تو را در روز قیامت نیامرزد، به خدا سوگند من مى‏دانم از گندم عراق جز به مقدارى اندك نخورى!
عمربن سعد با تمسخر گفت: جو، ما را بس است!!(60)
و برخى نوشته‏اند كه: امام حسین علیه السلام به او فرمود: مرا مى‏كشى و گمان مى‏كنى كه عبیدالله ولایت رى و گرگان را به تو خواهد داد؟! به خدا سوگند كه گواراى تو نخواهد بود، و این عهدى است كه با من بسته شده است، و تو هرگز به این آرزوى دیرینه خود نخواهى رسید! پس هر كارى كه مى‏توانى انجام ده كه بعد از من روى شادى را در دنیا و آخرت نخواهى دید، و مى‏بینم كه سر تو را در كوفه بر سر نى مى‏گردانند! و كودكان سر تو را هدف قرار داده و به طرف او سنگ پرتاب مى‏كنند.(61)


نامه عمربن سعد به عبیدالله

بعد از این ملاقات، عمربن سعد به لشكرگاه خود باز گشت و به عبیدالله بن زیاد طى نامه‏اى نوشت: خدا آتش فتنه را بنشانید و مردم را بر یك سخن و رأى متحد كرد! این حسین است كه مى‏گوید یا به همان مكان كه از آنجا آمده، بازگردد، یا به یكى از مرزهاى كشور اسلامى برود و همانند یكى از مسلمانان زندگى كند، و یا این كه به شام رفته تا هر چه یزید خواهد درباره او انجام دهد!! و خشنودى و صلاح امت در همین است! (62)

افترأ و بهتان

عقبة بن سمعان(63) مى‏گوید: من با امام حسین از مدینه تا مكه و از مكه تا عراق همراه بودم و تا لحظه‏اى كه آن حضرت شهید شد، از او جدا نشدم، آن بزرگوار نه در مدینه و نه در مكه و نه در میان راه و نه در عراق و نه در برابر سپاهیان دشمن، تا لحظه شهادت سخنى نگفت مگر این كه من آن را شنیدم، به خدا سوگند آنچه را كه مردم مى‏گویند و گمان دارند كه او گفته است كه: بگذارید من دستم را در دست یزید بگذارم، یا مرا به سر حدى از سر حدات اسلامى بفرستید، چنین سخنى نفرمود! فقط مى‏گفت: بگذارید من در این زمین پهناور بروم تا ببینم امر مردم به كجا پایان مى‏پذیرد.(64) و (65)
برخى نوشته‏اند كه: عمربن سعد، كسى را نزد عبیدالله فرستاد و این پیام را بدو رسانید كه: اگر یكى از مردم دیلم (كنایه از مردم بیگانه) این مطالب را از تو خواهد و تو آنها را نپذیرى، درباره او ستم روا داشته‏اى.(66)


پاسخ عبیدالله

چون عبیدالله نامه عمربن سعد را در نزد یاران خود قرائت كرد گفت: ابن سعد در صدد چاره‌جویى و دلسوزى براى خویشان خود است.
در این هنگام، شمربن ذى الجوشن از جاى برخاست و گفت: آیا این رفتار را از عمربن سعد مى‏پذیرى؟ حسین به سرزمین تو و در كنار تو آمده است، به خدا سوگند كه اگر او از این منطقه كوچ كند و با تو بیعت نكند، روز به روز نیر ومندتر گشته و تو از دستگیرى او عاجز خواهى شد، این را از او مپذیر كه شكست تو در آن است! اگر او و یارانش بر فرمان تو گردن نهند انگاه تو در عقوبت و یا عفو آنان مختار خواهى بود.
ابن زیاد گفت: نیكو رأیى است و رأى من نیز بر همین است. اى شمر! نامه مرا نزد عمربن سعد ببر تا بر حسین و یارانش عرضه كند، اگر از قبول حكم من سرباز زدند با آنها بجنگد، و اگر عمربن سعد حاضر به جنگ با آنها نشد تو امیر لشكر باش و گردن عمربن سعد را بزن و نزد من بفرست!(67)


تهدید به عزل

سپس نامه‏اى به عمربن سعد نوشت كه: من تو را به سوى حسین نفرستادم كه از او دفع شر كنى! و كار به درازا كشانى! و به او امید سلامت و رهایى و زندگى دهى و عذر او را موجه قلمداد كرده و شفیع او گردى! اگر حسین و اصحابش بر حكم من سر فرود آورده و تسلیم مى‏شوند آنان را نزد من بفرست، و اگر از قبول حكم من خوددارى كردند با سپاهیان خود بر آنان بتاز و آنان را از دم شمشیر بگذران و بند از بند آنان جدا كن كه مستحق آنند! و چون حسین را كشتى، پیكر او را در زیر سم اسباب لگدكوب كن كه او قاطع رحم و ستمكار است! و نمى‌پندارم كه پس از مرگ او این عمل (لگدكوب كردن) به او زیانى برساند ولى سخنى است كه گفته‏ام و باید انجام شود!! پس اگر فرمان ما را اطاعت كردى تو را پاداش دهم، و اگر از فرمان من سرباز زدى از لشكر ما كناره‌گیر و مسؤلیت آنها را به شمربن ذى الجوشن واگذار كه ما فرمان خویش را به او داده‏ایم، والسلام.(68)



روز نهم محرم (تاسوعا)

شمر نامه را از عبیدالله بن زیاد گرفته و از نخلیه كه لشكرگاه و پادگان كوفه بود به شتاب بیرون آمد و پیش از ظهر روز پنجشنبه نهم محرم الحرام وارد كربلا شد(69) و نامه عبیدالله را براى عمربن سعد قرائت كرد.
ابن سعد به شمر گفت: واى بر تو! خدا خانه‌ات را خراب كند، چه پیام زشت و ننگینى براى من آورده‏اى! به خدا سوگند كه تو عبیدالله را از قبول آنچه من براى او نوشته بودم باز داشتى و كار را خراب كردى، من امیدوار بودم كه این كار به صلح تمام شود، به خدا سوگند حسین تسلیم نخواهد شد زیرا روح پدرش در كالبد اوست.
شمر به او گفت: بگو بدانم چه خواهى كرد؟! آیا فرمان امیر را اطاعت كرده و با دشمنش خواهى جنگید و یا كناره خواهى گرفت و من مسؤلیت لشكر را به عهده خواهم داشت؟
عمربن سعد گفت: امیرى لشكر را به تو واگذار نمى‌كنم و در تو این شایستگى را نمى‌بینم، و من خود این كار را به پایان مى‏رسانم، تو امیر پیاده نظام باش.
و بالاخره عمربن سعد شامگاه روز پنجشنبه نهم محرم الحرام خود را براى جنگ آماده كرد.(70)

امام صادق علیه‏السلام فرمود: تاسوعا روزى است كه در آن روز امام حسین و اصحابش را محاصره كردند و لشكر كوفه و شام در اطراف او حلقه زده و ابن مرجانه و عمربن سعد به جهت كثرت لشكر و سپاه، اظهار شادمانى و مسرت مى‏كردند، و در این روز حسین را تنها غریب یافتند و دانستند كه دیگر یاورى به سراغ او نخواهد آمد و اهل عراق او را مدد نخواهند كرد، سپس امام صادق علیه‏السلام فرمود: پدرم فداى آن كسى كه او را غریب و تنها گذاشته و در تضعیف او كوشیدند.(71)


امان نامه

چون شمر، نامه را از عبیدالله گرفت تا در كربلا به ابن سعد ابلاغ كند، او و عبدالله بن ابى المحل (كه‏ ام البنین عمه او بود) به عبیدالله گفتند: اى امیر! خواهرزادگان ما همراه با حسین‌اند، اگر صلاح مى‏بینى نامه امانى براى آنها بنویس! عبیدالله پیشنهاد آنها را پذیرفت و به كاتب خود فرمان داد تا امان نامه‏اى براى آنها بنویسد.


رد امان نامه

عبدالله بن ابى المحل امان نامه را به وسیله غلام خود – كزمان(72) - به كربلا فرستاد، و او پس از ورود به كربلا متن امان نامه را براى فرزندان ام البنین قرائت كرد و گفت: این امان نامه‏اى است كه عبدالله بن ابى المحل كه از بستگان شماست فرستاده است؛ آنها در پاسخ كزمان گفتند: سلام ما را به او برسان و بگو: ما را حاجتى به امان نامه تو نیست، امان خدا بهتر از امان عبیدالله پسر سمیه است.(73)
همچنین شمر به نزدیكى خیام امام آمد و عباس و عبدالله و جعفر و عثمان علیه‏السلام فرزندان على بن ابى طالب علیه‏السلام (كه مادرشان ام البنین است) را صدا زد، آنها بیرون آمدند، شمر به آنها گفت: براى شما از عبیدالله امان گرفته‏ام!، و آنها متفقا گفتند: خدا تو را و امان تو را لعنت كند، ما امان داشته باشیم و پسر دختر پیامبر امان نداشته باشد؟!!(74)


اعلان جنگ

پس از رد امان نامه، عمربن سعد فریاد زد كه: اى لشكر خدا! سوار شوید و شاد باشید كه به بهشت مى‏روید!! و سواره نظام لشكر بعد از نماز عصر عازم جنگ شد.
در این هنگام امام حسین علیه‏السلام در جلوى خیمه خویش نشسته و به شمشیر خود تكیه داده و سر بر زانو نهاده بود، زینب كبرى شیون كنان به نزد برادر آمد و گفت: اى برادر! این فریاد و هیاهو را نمى‌شنوى كه هر لحظه به ما نزدیك‌تر مى‏شود؟!
امام حسین علیه‏السلام سر برداشت و فرمود: خواهرم! رسول خدا را همین حال در خواب دیدم، به من فرمود: تو به نزد ما مى‏آیى.
زینب از شنیدن این سخنان چنان بیتاب شد كه بى اختیار محكم به صورت خود زد و بناى بیقرارى نهاد.
امام گفت: اى خواهر! چاى شیون نیست، خاموش باش، خدا تو را مشمول رحمت خود گرداند.
در این اثنا حضرت عباس بن على آمد و به امام علیه‏السلام عرض كرد: اى برادر! این سپاه دشمن است كه تا نزدیكى خیمه‏ها آمده است!
امام در حالى كه بر مى‏خاست فرمود: اى عباس! جانم فداى تو باد! بر اسب خود سوار شو(75) و از آنها بپرس: مگر چه روى داده؟ و براى چه به اینجا آمده‏اند؟!
حضرت عباس علیه‏السلام با بیست سوار كه زهیر بن قین و حبیب بن مظاهر از جلمه آنان بودند، نزد سپاه دشمن آمده و پرسید: چه رخ داده و چه مى‏خواهید؟!
گفتند: فرمان امیر است كه به شما بگوییم یا حكم او را بپذیرید و یا آماده كارزار شوید!
عباس علیه‏السلام گفت: از جاى خود حركت نكنید و شتاب به خرج ندهید تا نزد ابى عبدالله رفته و پیام شما را به او عرض كنم. آنها پذیرفتند و عباس بن على علیه‏السلام به تنهایى نزد امام حسین علیه‏السلام رفت و ماجرا را به عرض امام رسانید، و این در حالى بود كه بیست تن همراهان او سپاه عمر بن سعد را نصیحت مى‏كردند و آنان را از جنگ با حسین بر حذر مى‏داشتند و در ضمن از پیشروى آنها به طرف خیمه‏ها جلوگیرى مى‏كردند.(76)


سخنان حبیب بن مظاهر و زهیر

حبیب بن مظاهر به زهیر بن قین گفت: با این گروه سخن باید گفت، خواهى تو و اگر خواهى من.
زهیر گفت: تو به نصیحت این قوم آغاز سخن كن.
حبیب رو به سپاه دشمن كرده و گفت: بدانید كه شما بد جماعتى هستید، همان گروهى كه نزد خدا در قیامت حاضر شوند در حالى كه فرزندان رسول خدا و عترت و اهل‌بیت او را كشته باشند.
عزرة بن قیس گفت: اى حبیب! تو هر چه خواهى و هر چه مى‏توانى خودستائى كن!
زهیر گفت: اى عزره! خداى عز و جل اهل‌بیت را از هر پلیدى دور نموده و آنها را پاك و منزه داشته است، از خدا بترس كه من خیر خواه توام، تو را به خدا از آن گروه مباش كه یارى گمراهان كنند و به خاطر خشنودى آنان، نفوسى را كه طیب و طاهرند، بكشند.(77)
عزره گفت: اى زهیر! تو از شیعیان این خاندان نبوده بلكه عثمانى هستى.
زهیر گفت: آیا در اینجا بودنم به تو نمى‌گوید كه من پیرو این خاندانم؟! به خدا سوگند كه نامه‏اى براى او ننوشتم و قاصدى را نزد او نفرستادم و وعده یارى هم به او ندادم، بلكه او را در بین راه دیدار نمودم و هنگامى كه او را دیدم، رسول خدا و منزلت امام حسین علیه‏السلام نزد او را به یاد آوردم، چون دانستم كه دشمن بر او رحم نخواهد كرد، تصمیم به یارى او گرفتم تا جان خود را فداى او كنم، باشد كه حقوق خدا و پیامبر او را كه شما نادیده گرفته‏اید، حفظ كرده باشم.(78)
امام علیه‏السلام به حضرت عباس بن على فرمود: اگر مى‏توانى آنها را متقاعد كن كه جنگ را تا فردا به تأخیر بیندازند و امشب را مهلت دهند تا ما با خداى خود راز و نیاز كنیم و به درگاهش نماز بگزاریم.(79) خداى متعال مى‏داند كه من به خاطر او نماز و تلاوت كتاب او (قرآن) را دوست دارم.(80)

 

قطعه و مفرد


آغوش
کف و سرنا مزنید لاله ی پرپر دارم
کنج آغوش دلم شبه پیمبر دارم

غم
ای که دل را به دلِ طبل و طرب می بندید
از چه رو بر غم این تازه جوان می خندید

ارباً اربا
لاله‌ام در پیشِ چشمانِ ترم
ارباً اربا شد علی اکبرم

 

رباعی و دوبیتی


تسلی
علی برخیز و قدری یاریم کن
تسلای دلِ پر زاریم کن
ببین که دشمنان غرق سرورند
به لبخندی مرا دلداریم کن

کبوتر
کبوتر از چه رو غمگین و خسته
چرا خون بر دو چشمانت نشسته
سفیدِ نازنینِ غرقِ در خون
بگو آخر چرا بالت شکسته

گره
فلک آتش زدی بر این دلِ من
تو خاکستر نمودی حاصلِ من
جوانم را گرفتی پیش چشمم
زدی صدها گره بر مشکلِ من

هلهله
صدای هلهله بزم عزایت
میان دشمنان ماتمسرایت
غریبی همچو بابایم علی جان
بمیرد ای علی بابا برایت

خزان
علیِ اکبرم عمرم تو هستی
چرا ای یاورم از پا نشستی
تو رفتی و خزان کردی دلِ من
ز داغت قامت بابا شکستی

امید
الا خورشید بی تو شب می آید
ز مرگت جان من بر لب می آید
ز جا برخیز ای امیدِ بابا
که اکنون عمه ات زینب می آید

 

اشعار عروضی


لاله
یارب این لاله ی لیلا که سپردی به منش
این بنی هاشمیان سوی کجا می برنش؟
دیدم آن شبه پیمبر که مرا طاقت بود
زره اش پاره و گلگون شده این پیرهنش
دیدم آن لحظه جوانم که به خود می پیچید
دشمنان از همه جا تیر و سنان می زدنش
دیدم آن دم که دو چشمان علی غرق به خون
بسترش خاک شد و نقش زمین پاره تنش
دیدم آن آهوی مستم که خرامی می رفت
لاله گون گشته خزان، شبنم خون بر چمنش
دیدم آن جا که لبش خشک و دهانش بی آب
قاب انگشتر من بود مرادِ دهنش
هر کجا از بدنش را که به کف می گیرم
می خورد روی زمین جای دگر از بدنش
آخر ای دار فنا خون به دلم افشاندی
که به دستم بکُنم غنچه ی خود در کفنش
فطرس آید به جنون از غم عظمای علی
که حسین از غم او چاک زند پیرهنش

خون پیکر
ای خدا قدم خمیده از فراق اکبر من
ای خدا رفته ز دستم این گلِ خون پیکر من
خون تشنه بر لبِ او اشک من شمعِ شبِ او
من چه سازم بی علی ام کشته شد آن یاور من
بعد او با دل چه سازم سوزم و با غم بسازم
دشمن از کینه گرفته نازنین تاجِ سرِ من
خون بگیرم از لبانش چون گلاب از قامتِ گل
رفته هستی ام ز دستم رفته از دل زیورِ من
از نگاهِ چشمِ زارش از لبانِ خشکِ لاله
مانده داغی روی سینه پر شد اینک ساغرِ من
من بنالم از غم او از شرارِ ماتمِ او
خورده ضربه بر سر او او چو آهو در برِ من
بعد تو دنیا ندارد بر دلِ زارم قراری
الوداع ای عمرِ بابا وای ازاین چشمِ ترِ من
می کشی پایت به خاک و می کنی خانه خرابم
روی ماهت چون پیمبر رفتی و شد باورِ من

تازه جوان
در میان خیمه های کربلا
بود یک تازه جوانی در نوا
در خیالِ لحظه ای پرواز بود
با خداوند جهان در راز بود
رفت سوی خیمه ای با شور و شین
تا بگیرد اذن میدان از حسین
گفت بابا مرحمِ جانم بده
ای پدر تو اذن میدانم بده
قامتش بوسید شاه کربلا
گفت با آمال و عمرش گفته ها
مظهر عشق خدا شد منجلی
عاقبت راهی میدان شد علی
دم به دم بابا دعایی می نمود
شکر الطاف خدایی می نمود
گفت یارب این ز نسل کوثرست
نوجوانِ من علیِ اکبرست
شمس رخسارش به مانند نبی ست
نام و اندامش چو بابایم علی ست
این دلم تا یاد جدم می نمود
روی ماهش غصه هایم می زدود
رفت آن سرو بلندِ پر شرر
تا کند ارض و سما را در به در
خطبه ای را خواند پیش دشمنان
کرد دل ها را به لرزیدان روان
گفت سوگندم به ربِّ عالمِیْن
من علی هستم علی بن حسین
هر که خواهد از حریمش بگذرد
تیغ شمشیرم دلش را می دَرَد
گشت مشغول ستیز و کار و زار
شد سیه پیش عدو این روزگار
گشت صدها از تبار ظالمین
همچو جدّ ِ خود امیر المؤمنین
خسته گشت و جسم او بی تاب شد
تشنه کام ِقطره ای از آب شد
آمد از میدان به سوی خیمه گاه
قطره ی آبی طلب کردی ز شاه
گفت بابا، گر کمی آبم دهی
قوّتی بر حالِ بی تابم دهی
می شود این خستگی از دیده پاک
می نمایم لشکر دشمن هلاک
گفت بابایش حسینِ تشنه لب
از من تشنه مکن آبی طلب
لحظه ای دیگر به سوز و اشک و آه
می روی دلبند من سوی اله
عشق جدم درّ نایابت کند
او به دست خویش سیرابت کند
بر دهان بنهاد مولای جهان
آن زبانِ حضرت شیرین زبان
یعنی ای آرامِ جانم ای پسر
از تو باشم من دهان خشکیده تر
یعنی از تشنه که هستی در برم
گر تو عطشانی منم عطان ترم
او میِ خود را بَرِ ساغر گذاشت
بر دهانِ عشق انگشتر گذاشت
قوّت آمد سوی اندامِ علی
پر شد از جام پدر جامِ علی
رفت فرزندش به سوی تیغ و تیر
کرد جنگی سرتر از صدها دلیر
لرزه آمد بر وجود دشمنان
از علی اکبر همان شیرِ ژیان
ناگهان ملغونی از معلونیان
آمد از پشت کمینش در میان
گفت جان را می گذارم پای او
تا گذارم داغ بر بابای او
زد به تیغی بر سرِ پورِ حسین
بر سر آهوی پر شورِ حسین
ناگهان دنیا به چشمش تار شد
ناله ای سر داد زار شد
خود به دست آویخت او بر یالِ اسب
خون سر را ریخت او بر بالِ اسب
چشم اسبش گشت از خونش کبود
اسب راه خیمه ها را گم نمود
ای خدا این اسب بین لشکر است
راکب آن نورِ چشمِ کوثر است
ای حرامیان چرا تیر و سنان
این همه آن هم به جسمی نوجوان
نعره یشیری ز سوی خیمه ها
کرد صحرا را حریم لرزه ها
شاه در اوج عزایش ناله کرد
لشکر کفار را آواره کرد
رفت بالای سر آهوی خویش
خاکِ ماتم ریخت بر گیسوی خویش
دشمنان با اینکه ترسان گشته اند
لیک بر این غصه خندان گشته اند
هر که با خود ساز و سرنا می زند
نغمه ی شادی به هر جا می زند
گفت بابا با پسر ای خسته جان
خیز تا با هم رویم از این میان
کار دشمن عمر من را کم کند
خنده هاشان قامتم را خم کند
خواست تا او را برد سوی خیام
کرد با قدی خمیده او قیام
جسم او برداشت از این سرزمین
قطعه می ماند آن سو برزمین
گریه آمد دیده ی شاهِ غریب
گفت دردِ دل به معبودِ حبیب
ای خدا رفت از کفم تازه جوان
بعد از این نفرین بر این دارِ جهان
ای بنی هاشم جوانان رو کنید
لاله ی من را به مقتل بود کنید
این گلی را که چو لاله پرپر است
روح و ریحانم علیِ‌ اکبر است
جانِ فطرس تشنه ی یک جامِ اوست
بر لبش پیوسته ذکرِ نامِ اوست

 

ذکر و سرود


آرزو
همه ی حاصلِ من
علی مسوزان دلِ من
پیش چشمِ دشمنان
داغِ تو شد قاتلِ من
ای علیِ اکبرِ من ـ ای علیِ اکبرِ من (2)
می خواستم یارم باشی
چاره ی هر کارم باشی
آرزو داشتم بابا
در کنارم باشی
ای علیِ اکبرِ من ـ ای علیِ اکبرِ من (2)
همه ی هستم تو بودی
آهوی مستم تو بودی
به خدا ای پسرم
قوتِ دستم تو بودی
ای علیِ اکبرِ من ـ ای علیِ اکبرِ من (2)
گریه ی من را ببین
خستگی تن را ببین
خیز و یارم نما
خنده ی دشمن را ببین
ای علیِ اکبرِ من ـ ای علیِ اکبرِ من (2)

توان
ای تاب و توان من
ای تازه جوان من
بنگر بعد رفتنت
این قدِ کمان من
در خون نشسته ام
قلبِ شکسته ام
جانم علی علی ـ علی جانم (4)
بسته اهل آسمان
دل بر عشقِ تو جوان
این شادیِ دشمنان
آتش می زند به جان
تسکین بدهِ مرا
حرفی بزن بابا
جانم علی علی ـ علی جانم (4)
برخیز و نظاه کن
شب را پر ستاره کن
با چشمِ سیاه خود
بر من یک اشاره کن
اشکم روان شده
باغم خزان شده
جانم علی علی ـ علی جانم (4)

جفا دیده
ای علی جان ای امید قلب زارم
از غمت شبه پیمبر بی قرارم
قامت من را شکستی
تا که تو در خون نشستی
یا علی اکبر(4)
چشم خود وا کن تو ای خون بر دو دیده
میوه‌ی قلبِ‌ مرا آخر که چیده؟
در کنارت غصه دارم
سر ز جسمت بر ندارم
یا علی اکبر(4)
دشمنان چشمان خود را بر تو بندند
من کنم ناله ولی آنها بخندند
لاله گونِ چاکِ چاکم
سرو افتاده به خاکم
یا علی اکبر(4)

شور و بحر طویل


علی(ع)
چرا بابا پریشونی ـ چرا بلبل نمی‌خونی ـ چرا می‌روی ز پیشم ـ چرا ای گل نمی‌مونی ـ نظری کن تو به چشمام ـ از غمت خانه خرابم ـ بنما نظر به بابا ـ‌ مرغکِ خسته‌ی خوابم ـ در کنار قد خونین ـ نوحه خوانِ تو علی‌ام ـ پیشِ خنده‌های دشمن ـ روضه‌ خوانِ تو علی‌ام ـ فکرِ حالِ زارِ من کن ـ خنک این شرارِ من کن ـ با نفس‌های دوباره ـ بیشتر این قرارِ من کن ـ گشته‌ام خمیده از غم ـ ای به زخمام شده مرهم ـ چه کنم بعد تو اکبر ـ  من و این عظیمِ‌ ماتم
گل و گلدسته‌ی بابا ـ مرغِ پر بسته‌ی بابا ـ چه کند با تو عزیزم ـ قابِ بشکسته‌ی بابا ...

علی علی الدنیا بعدکَ العفا
پسرم مثلِ گوهر بود
صورتش قرص قمر بود
شیر میدان بلا بود
پسرم سینه سپر بود
* * *
ای خدا دردم همینه
اکبرم نقشِ زمینه
دشمنان به من می خندند
الهی زینب نبینه
* * *
ای خدا دلم خزونه
اکبرم تازه جوونه
می کشه پا روی خاکا
بابا رو کرده دیوونه

علی جان علی جان
ساقی و ساغرم بود ـ هم دل و دلبرم بود ـ شبه پیمبرم بود ـ دو دستِ حیدرم بود ـ کمی نفس نفس زن ـ پیر شدم علی جان ـ بعد تو از جهان هم ـ سیر شدم علی جان ـ پدر فدای رویت ـ خونیِ تارِ مویت ـ با دستِ لرزان خود ـ خون کشم از گلویت ـ خیز و ببین علی جان ـ شکسته ساغرم من ـ غریب و بی کس اینجا ـ بی یار و یاورم من ـ  ای تو گلِ خزانم ـ ببین که نیمه جانم ـ برای بردنِ‌ تو ـ نشسته ناتوانم ـ‌ حرف بزن که بابا ـ با تو کند صفایی ـ دیده‌ی تار بابا ـ ببیندت کجایی ...
 
واویلا ـ وایلا
علی نما اشاره‌ای
جان پدر نظاره‌ای
می‌کشی‌ام ای پسرم
به حالِ من تو چاره‌ای
گر نظری به من کنی
مرهم جان و تن کنی
آه بکش که خونِ خود
برون ز این دهن کنی
آه زدی تو آتشم
پور عزیز و مه وشم
چگونه با قدِ خمم
تو را به خیمه‌هاکشم
برس به داد دلِ من
حل بنما مشکلِ من
مزن تو دست و پا پسر
که می‌شود قاتلِ من
دلم ز غم روان شده
سرخ که آسمان شده
بخنده گفته دشمنم
حسین بی جوان شده


بنشینم و از سوز جگر ناله برآرم

بر صورت خونین تو صورت بگذارم

بردار خدا را از خاک و دعا کن

تا من به سر کشته تو جان بسپارم

رسم است که بر نعش جوان لاله گذارند

من لاله به غیر از شرر لاله ندارم

از بس به تنت زخم روی زخم رسیده

ممکن نبود زخم تنت را بشمارم

با یاد لب خشک تو ای نور دو دیده

جا دارد اگر بر سر نی اشک ببارم

در خیمه زبان تو مکیدم جگرم سوخت

بگذار ز لب های تو یکی بوسه بر آرم

فریاد دلم سر زند از سینه (میثم)

گیرم که ببندم لب و فریاد نیارم

 

 

                      

 

                             وقایع عصر تاسوعا و شب عاشورا در کربلا

                      وقایع عصر تاسوعا در کربلا



شمربن ذی الجوشن با هزار نفر در روز تاسوعا وارد کربلا شد. دستور عبیدالله بن زیاد هم بسیار اکید و شدید بود که به سرعت و فوریت باید اجرا بشود. عصر روز نهم است. عمربن سعد برای اینکه از شمر کم نیاورده باشد و برای اینکه نزد ابن زیاد شهادت بدهند که دستور شما را خیلی خوب اجرا کرد فورا دستور داد که به لشکریان بگویید که حرکت کنند و همین الآن حمله کنند. نزدیک غروب آفتاب است. امام حسین علیه السلام در آن وقت در جلو یکی از خیمه ها در حالی که شمشیر و سرش را روی زانوهایش گذاشته و نشسته بود و دستهایش را روی شمشیر و سرش را روی دستش تکیه داده بود خوابش برده بود. یک وقت صدای همهمه لشگر و صدای سم اسبها و صدای بهم خوردن اسلحه برخاست و سی هزار نفر مکمل شده بودند، درست مثل دریایی که موج بزند و بخروشد. اینها هم که (افراد جنگاورشان) یک جمعیت 72 نفری بودند که برخی از آنها هم بچه بودند.
می گویند مردهایشان بیشتر از 60 نفر نبودند، باقی دیگرشان یک عده زن و بچه بودند. زن هم زیاد نبوده، یک عده معدودی بودند. بچه هم کم بود. یعنی همه نفوسشان، زن و مرد و بچه شان شاید به صد نفر نمی رسید. آنها دور تا دور اینها بودند، حلقه را تنگتر و تنگتر کردند. این صدا که پیچید، زینب کبری علیهاسلام در درون یک خیمه بود، فورا بیرون دوید ببیند چه خبر است. تا این وضع را دید آمد سراغ اباعبدالله. آرام دست روی شانه اباعبدالله گذاشت، عرض کرد برادر جان! این صداها را نمی شنوی؟ اباعبدالله سر را بلند کرد ولی بی اعتنا به این وضع. ظاهرا در همین جاست که فرمود: الآن در عالم رؤیا جدم پیامبر اکرم را در خواب دیدم و به من فرمود: حسینم! تو عن قریب به من ملحق خواهی شد. (حالا اینجا ببینید دیگر زینب چه حالی پیدا می کند!) فورا اباعبدالله از جا حرکت کرد و فرمود برادرم عباس بن علی بن ابیطالب بیاید. اباالفضل آمد با دو سه نفر از بزرگان و خیار صحابه که از مشاهیر دنیای اسلام بودند، مثل جناب حبیب بن مظهر و جناب زهیربن قین. اینها همه صحابه پیغمبر بودند.
فرمود: برادر! برو ببین چه تازه ای است، چه خبر است، سرشب وقت غروب اینها از ما چه می خواهند؟ ابی الفضل با این دو سه نفر رفتند و در مقابل لشگر ایستادند و اعلام کردند: بایستید، با شما حرف داریم. آنها هم ایستادند. فرمود: چه شده است، چه می خواهید؟ گفتند: امر قاطع از امیر ابن زیاد رسیده است که حسین باید یکی از دو کار را انتخاب کند: یا تسلیم، کت بسته او را تحویل ابن زیاد بدهیم یا جنگ. فرمود: پس شما بایستید، از جای خود تکان نخورید تا من بروم با برادرم در میان بگذارم. ابی الفضل می داند و شک ندارد که حسین چه راهی را انتخاب کرده است ولی به قدری در مقابل اباعبدالله با ادب است که هرگز نمی خواهد از طرف خودش حرف بزند، می خواهد پیغام اباعبدالله را برساند. برگشت ولی آن دو نفر ایستادند، شروع کردند به صحبت کردن، پند و اندرز دادن، نصیحت کردن.ابالفضل برگشت و گفت: برادر جان! چنین می گویند، حالا چه امر می فرمایید من همان را بگویم.
فرمود: اما تسلیم، محال است که من دست تسلیم .... (گریه استاد) من می جنگم تا در راه خدا شهید بشوم، ولی فقط یک موضوع هست تو با اینها در میان بگذار و آن اینکه الآن سرشب است، جنگ را بگذارند برای فردا. برادر جان! خدا خودش می داند که من که این جمله را می گویم نه برای این است که می خواهم شهادت را به تأخیر انداخته باشم بلکه می خواهم امشب را تا صبح با خدای خودم نماز بخوانم و راز و نیاز کنم. حضرت ابوالفضل برگشتند و فرمودند: برادرم می گوید من جنگ را انتخاب کردم ولی ما فقط یک استدعا از شما داریم، می پذیرید یا نه؟ و آن این است که امشب را به ما مهلت بدهید.
عده ای فریاد کردند که خیر مهلت نه، امیر گفته است که بعد از اینکه نامه من رسید معطل نشوید. یک عده هم گفتند چه عجله ای است برای امشب، باشد فردا. در میانشان اختلاف افتاد. یکی از رؤسای خود آنها که رویش حساب می کردند یکدفعه آمد جلو اینها ایستاد و با تغیر گفت: آخر شرم و حیا هم خوب چیزی است، وقتی ما با کفار و مشرکین می جنگیدیم اگر آنها به ما می گفتند شب را مهلت بدهید ما شب با آنها هرگز نمی جنگیدیم، حالا پسر پیغمبر خود ما از ما چنین مهلتی ....(گریه استاد). پسر سعد دید که کار به اختلاف کشیده است و اگر روی نظر خودش پافشاری کند ممکن است که در میان لشگر تفرقه بیفتد و بد بشود گفت: بسیار خوب، امشب را ما مهلت می دهیم

 

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤    یا  حسین  ع 

 

http://www.alevi.dk/images/kerbela%20huseyin%20alevi%20DABF.jpg

 

http://img144.imageshack.us/img144/3005/paint02ux7.jpg

http://img85.imageshack.us/img85/2793/paint03hx3.jpg

http://derinalem.com/wp-content/uploads/Kerbela-ve-olay-tasviri.jpg

http://img408.imageshack.us/img408/4150/200707192317wnpew4691eu7.jpg

http://www.alevigundem.com/wp-content/uploads/2010/11/kerbela.jpg

 

 
 
 
 
زمزمه های آسمانی
 
 

در زمزم مناجات

 

شایانِ شکوهِ تو چیست؟ این را به من بگو. مگر نه این که زبانِ ما از ستایشت ناتوان است؟ پس کدام زبان تو را به حقیقت ستایش می کند؟

آری! تو هنوز هم آن چنان که شایسته است، پرستیده نشده ای و ناشناخته مانده ای: «ما عَرَفْناکَ حَقَّ مَعْرِفَتِک و ما عَبَدناکَ حَقَّ عِبادَتِک».

ای تمامتِ عرفان! مردمانِ روستای فطرت را به کوچه باغ های سر سبزِ معرفت خود برسان و در تماشای جمال و جلالت مبهوت گردان.

کانون دل هاشان را سرشار عشق خودساز و پرنده اندیشه شان را از قفس اوهام وا رهان.

درِ باغ مکاشفه را به روی عاشقانت بگشا و عطر خوشِ حضورت را میهمانِ خانه هاشان گردان.

اگر نبود پیاله پیاله مهر تو، دل به ساغر کدام میخانه باید می سپردیم؟

اگر نبود بی کرانه لطف تو، سر به کدام صخره باید می ساییدیم؟

اگر نبود آبیِ مهربانی تو، به کدام آسمان پر می گشودیم؟

اگر نبود احساسِ با تو بودن، قناری روح را چگونه به آواز وا می داشتیم؟

اکنون که مرهم آلام و دردهایمان، یاد توست، ما را به دریای «أَلسَّابِقُونَ السَّابِقُون» برسان و به بهشت «أُولَئِکَ الْمُقَرَّبُونَ» امیدوارمان ساز. درختان مناجاتت را در سرزمین دلمان بکار تا در فردایی سبز، شکوفه شکوفه تو را فریاد بزنیم.

تاریکی تردیدمان را بزدا و به صبح روشن یقینمان برسان.

سینه هامان را از مالامالِ یاد خودت فراخ کن و با سحری پر از زمزمه، آرام بخش.

به ما خرّمی بده؛ آن گونه که به خوبانت عطا فرمودی و دلشان را از هر چه غیر یادت بود، بریدی.

به ما شوق بده؛ آن گونه که به مشتاقانت ارزانی داشتی و سینه شان را لبریزِ آن ساختی.

به ما شیرینی بده؛ آن گونه که به عبادت کنندگانت هدیه دادی و حلاوتِ عبادت خود را در کامشان فرو ریختی. «و به ما آن دِه که آن بِه»!

و دست هایم که به آسمان می رسند

دست هایم را در هوا بلند می کنم و چشم هایم را چون دو گودی تاریک، در زوایای متروک شب می چرخانم؛ چقدر تنهایی در تنم ریشه دوانده است!

چقدر روزهای مکرّرم تاریک و سردند و چقدر شب های مکدّرم از بوی رخوت سرشارند!

پروردگارا! صدایم در تهی گاه حنجره ام رو به خاموشی می رود و دست های بی هدفم، دست آویزی برای چنگ زدن نخواهند داشت.

خدایا!

دریچه های روبرویم پر پر می شوند و بال های پروازم بوی زخم های ناسور می دهند و جرأت گشوده شدن ندارند.

دیوارها امتداد آوارشان را تا شانه های خسته ام ادامه می دهند و رقص تازیانه عبور، زانوان مقاومتم را بر خاک می ساید.

چقدر دیوار روبرویم تکثیر می شوند و چقدر پنجره روبرویم بر خاک می افتند!

چقدر روزهای نیامده ام از آهنگِ مسمومِ مرگ به سماع می نشیند!

خاکستریِ آرزوهایم در انبوهیِ تلاقیِ روزها و شب ها، چون ضربه های ممتد سنج، گیج می رود.

معبودا!

مرا از این همه روزمرّگی نجات بده؛ طنین صدایم را کسی نخواهد شنید و فریادهای لالم، خوابِ سنگین شهر را نمی آشوبد.

بگذار تنهایی ام را برایت ضجّه بزنم.

بگذار در رستاخیز کلمات، از خواب هزار ساله غفلت بیدار شوم.

دهانم بوی پائیزهای سوخته می دهد و کفش های عابرم خمیازه هایِ کشدارِ خیابان های انبوه را مزه مزه می کند.

پای سفرم بوی آبله می دهد و ذهن کوچه از تکرار گام های بی فرجامم فرسوده است.

بالی برای پرواز می خواهم و دریچه ای که از آن به سویت پر بزنم.

دهانی می خواهم تا جسارت فریاد داشته باشد و چشمی که در تیرگی ها، ازدحامِ غبار را بشکافد و به نور برسد.

در ضرباهنگ نبضم عطش رسیدن به لطف تو تکرار می شود.

سجّاده نیایشم سال هاست که بر ایوان های باران خورده باز است و سال هاست عطر اطلسی های نورسته از جا نمازم بر می خیزد.

بگذار دست هایم را در هوا بلند کنم!

بگذار چون غباری در وزش نسیم، محو و نابود شوم.

معبودا! به تو پناه می برم که جز تو پناهی نیست.

نور نمای نیایش

محمد کامرانی اقدام

الهی! بیزارم از رؤیاهای سرابی

تو را می خواهم که حقیقت مطلقی و روشن ترین نور نمای نجوا و نیایشِ نیمه شب های عاشقان.

الهی! خدایان خفته در وجودم را خاکستر کن و «من»های دروغین و چرکین را از من بگیر و خود را به جای «من» بگذار و مرا سرشار از روشنایی اطراف کن.

الهی! مرا که محدود به حضور خود هستم و مجبور به وجود خویش، از خود جدا کن و در بی نهایت مهرت رها کن.

الهی! اراده کن تا با اختیار به خاک افتم و اشاره کن تا ستاره وار، با تمام سال های نوری ام به آتش مهر تو ملحق شوم.

«گر حکم کنی ز تن در آید جانم فتوا بدهی رود به باد ایمانم»

الهی! خوشنودی تو را برای خویش می خواهم و خشم تو را برای نفس بد اندیش.

الهی! هرگز خودم را نخواهم بخشید، جز به بخشش تو و اگر هم مرا ببخشی، خودم را نمی بخشم، جز به مهرت؛ که اگر چه گناهکاری بزرگم، امّا بزرگ شده مهر توأم.

«گر آب دهی نهال، خود کاشته ای ور پست کنی بنا خود افراشته ای
من بنده همانم که تو پنداشته ای از دست میافکنم چو برداشته ای

الهی! می خواهم آن قدر عاشقت باشم که هر چه «چشم» بگویم، خم به ابروانم نیاید.

الهی کودکانه عاشقم کن ترانه در ترانه عاشقم کن

الهی! بی برگ و بارم و سرا پایم عریانی است، برگ و بار عریانی ام را بریز.

ز دستم بر نیاید هیچ کاری به جز اظهار عجز و شرمساری

الهی! مرا غرق در محبت خویش کن که وابسته به محبت دیگران نگردم.

الهی! دست هایم را آن قدر غرق نیاز کن، که همواره از نیاز به تو سرشار باشد.

نجوای دل

الهام موگویی

الهی! می دانم هر آنچه دارم از لطف و احسان توست که جز تو دهنده بی منتی نمی شناسم.

کریما! پناه گرفتن جز در پناه تو بی پناهی بزرگ است؛ ما را معرفتی عطا کن تا پناهگاه های ظاهری فریبمان ندهند.

پروردگارا! چه بیراهه می روند آنان که جز راه تو می پویند و چه بی پاسخ می مانند آنان که غیر تو را نجوا می کنند!

استوارتر از تو تکیه گاهی، مهربان تر از دستانِ کریم تو دستانی و امید بخش تر از نگاه تو نگاهی نیست؛ هنگام تحیّر و سختی دستمان گیر تا در راه نمانیم.

بارالها! به ما توفیق عنایت کن که جز به مقام قرب تو نیندیشیم و جز به ریسمان محبّت تو چنگ نزنیم و جز رضای تو آرزویی نکنیم.

مهربانا! به ما بینشی عطا کن تا از سیاه دلی، سیاه اندیشی، کدورت و نفاق که ریشه محبّت ها را می خشکاند بپرهیزیم و صراط مستقیم را بپیماییم و در پناه مهربانی تو پناه گیریم.

«محبوبا! آن دل که در گروه مِهر تو باشد، هرگز خانه محبّت دیگری نخواهد شد.

آن چشم که جز الطاف تو نبیند، هرگز معشوق دیگری نپسندد.

آن که گرمی دستان تو را حس کند، هرگز نوازش دستانی دیگر، او را از تو دور نخواهد ساخت».

معشوقا! ما را چنان شیفته خود ساز که هیچ نگاهی، نگاهمان را از تو باز نگرداند و هیچ عشقی، به جای عشق تو، خانه دل را تصرف نکند.

مهر بی کرانه

محمد کامرانی اقدام

الهی! سرمایه عاشقانی و آرزوی عارفان و سرمشق مشتاقان؛ چگونه لب از ستایش تو بندم، که بند بند وجودم لب به ستایش تو گشوده است.

الهی! از دست من کاری بر نیاید جز خطا، ولی از دست تو هر کاری برآید جز خطا.

الهی! در هر آینه ای می نگرم تو پیدایی.

الهی! همه ذرات از آفتابی تو پُرند و تو مهر بی کرانه ای، تو نوری و من دیجور.

الهی! چون به خود نزدیک می شوم، از تو دور می گردم و چون نزدیک تو می شوم؛ به خود نزدیک تر می شوم، مرا به خویش و خودت نزدیک کن.

الهی! می خواهم آن قدر وجود داشته باشم که با تمامی وجودم، به وجد آیم و در حوالی مهر تو آفتابی شوم و پیرامون نور تو خویش را به خاک اندازم، که بی تو، یک ذره هم نخواهم بود.

«در هجر تو کار بی نظام است مرا شیرین همه تلخ و پخته خام است مرا
در عالم اگر هزار کار است مرا بی نام تو سر به سر حرام است مرا».

امید دل های شکسته

سیدکاظم سیدباقری

خدایا! ای همدم تنهایان! تنهایم و در هیاهوی آدم ها، کسی را برای بازگویی رازهای ناگفته ندارم؛ پس ای بزرگ! مونس و همدمم باش.

پروردگارا! ای آفرینشگرِ فیروزه بلند! چگونه می توانم این همه عظمت و زیبایی را ببینم و تو را به یاد نیاورم؟ چگونه سپهر لاجورد را ببینم و شکوهناکی اسمِ اعظم تو را در ذهن حقیر خویش مرور نکنم؟!

ای مهربان! یاری ام کن تا در هوای لحظه هایِ با تو بودن، مهرورزی و اشتیاق هایِ عاشقانه را در سر بپرورانم.

الهی! تو چقدر بزرگی، که به این قلم ضعیف و دستِ ناتوان اجازه داده ای تا از تو بگویند و بنویسند!

ای بخشنده بزرگ! به من توان آن ده تا انگشتانه ای از اقیانوس بی کران مهربانی ات را به قلم در آورم.

بارالها! انسان امروز هم گرفتار هوای نفس است و نام و یاد تو را از یاد برده است؛ از خویش خبر ندارد و گرفتار غفلت است؛ تنها مَرْهم دردهایِ ویرانگر تویی؛ عنایتی کن تا دیگر بار، شکوهِ اسم اعظمت را به یاد آوریم و با ذکرت، قلب های بیمارمان شفا بگیرد!

خدایا! در تاریکی و ظلمت اسیریم؛ نوری برای دل های خسته ما بفرست!

پروردگارا، ای امیدِ قلب های شکسته!

در تمنّای وصالت، دل های فرسوده خویش را لبریز از امید کرده ایم؛ به ما نظری از لطف کن، تا سرشار از نورانیّت و لطافتت گردیم.

ای قادر متعال! دست هایِ عاجز ما را نیرویی عطا کن تا به سوی آسمان به فراز در آیند و نام تو را زمزمه کنند؛ نامِ تو شیفتگی و شَعَفناکی ما را فزونی می دهد.

«دست نیاز»

محمد کامرانی اقدام

الهی! تقلید کردم که عاشق شوم، نتوانستم؛ آن را به قلبم تلقین نما.

الهی! با این که فقر، ایمان مرا مندرس، و موریانه شک، استخوان های اعتقاد مرا پوک کرده است، امّا هنوز قلبم دست نخورده است و برای تو می تپد.

الهی! عطرِ نامت را که بر آسمان جاری می نمایم، تمامِ ستارگان، برای سر کشیدن چشمانم طلوع می کنند.

الهی! با بال هایی بسته، سال هاست در تنهایی مرطوب و مردابی خویش فرو رفته ام؛ بندِ بال هایم را بگشا و مگذار آسمان ـ این جریان آبی رنگ ـ در بال هایم متوقف شود.

الهی! جز فقر، چیزی در بساط ما نیست؛ دست نیازمان را از سفره کرامتت خالی برمگردان.

الهی! مرا آن گونه بسوزان که تا همیشه، زمزمه سوختنم در خاطر باد بماند و مرا از نو برویان که رگ و ریشه ام، تا همیشه در باران به دنبال گم کرده خویش بدود.

الهی! زخمِ زبان خورده ام، امّا به زمین نخورده ام؛ روی ایمان خویش ایستاده ام، مرا در ایمان سرشارِ خویش شناور کن و زخم هایم را التیام بخش که:

این زخم ها برادر ایمانی منند عریان ترین دلیل مسلمانی منند

ای آفریدگار لحظه های آبی!

سید علی اصغر موسوی

وقتی که سیاهی شب آسمان را در آغوش می گیرد و بر پیراهن سیاهش ستاره می روید، نگاهم را به افق های آن سوتر می دوزم و فراتر از هیاهوی شهر، نجواهای شبانه را با نغمه یا قدوس پیوند می زنم:

الهی، ای آفریدگار جهان! شب، با یاد تو نورانی می شود؛ شب، این نهایت رنگ ها!

«اِلهی مَولایَ، کَمْ مِنْ قَبیحٍ سَتَرْتَهُ و کَمْ مِنْ مَکْروُهٍ دَفَعْتَهُ»

آه، که اگر چراغ دلم را نمی افروختی با تمامتِ شب چه می کردم!

آه، که اگر به اشک هایم شور عشق نمی دادی، هیچ ستاره ای برایم زیبا نبود و گناه، این ناعاشقانگیِ مذموم، برای همیشه تاوان ناسپاسی هایم می شد.

خدای من، ای آفریدگار لحظه های آبی! تو را به پروازهای سرخ سوگند می دهم که دلم را از عشق تهی نگردانی و نگاهم را با افق های سبز نیایش پیوند دهی!

الهی!

تمام سلّول هایم را با پرتو ایمان، سرشار ساز تا به معنی «قَوِّ عَلی خِدْمَتِکَ جَوارِحی» برسم!

الهی!

خونِ عشق را در رگ هایم جاری ساز، تا ضرباهنگِ «وَ اَنْ تُلْهِمَنی ذِکْرُکَ»، موسیقی هیجان را در دلم جاری سازد.

الهی!

نگاهم را تماشا بیاموز؛ تماشای رنگین کمان عشق، تماشای هفت رنگ معرفت؛ تا خیالم را به آن سوی اجابت ها ببرد!

الهی!

هَیْهاتَ! اَنْتَ اَکْرَمُ مِنَ اَنْ تُضَیِّعَ مَنْ رَبَیْتَهُ...

چگونه می شود از تو جز «رحمت» امید داشت...

همنشین الفت تو...

مرضیه کامرانی اقدام

خدایا! تمام لحظه هایم را به تو می سپارم.

تو اگر آنی از من چشم بپوشی، تمام وجودم غرقِ در عصیان می شود.

خدایا! دست هایی را که فقط لایق گدایی تواند، به آسمان بلندت دراز می کنم.

پروردگارا!

مرا در ژرفای بی کران الفت خود، همنشین کن.

خدایا! مرا در اقیانوس پلیدی ها تنها مگذار.

به من نیرو بده تا برای زیستن برای تو اندیشه کنم.

خدایا! مرا در درگاه عبودیت خود بپذیر و لایق آن گردان که در محراب بندگی ات سر به خاک بسایم.

ای غایت آمال!

ای که آرزوی وصالت در اندیشه های همیشگی ام رخنه کرده!

ای که بر دیده های پشیمان بندگانت، نگاه رحمت فرود می آوری! نیست جز تو مأوایی و نیست جز تو پناهگاهی.

خدایا! چگونه قلم جز تو را بنویسد؟!

چگونه می توان نام تو را بر زبان نیاورد؟!

چگونه می توان در ناکامی ها و ناامیدی ها، تو را فراموش کرد؟!

چگونه می توان تو را در تنگناها، به یاد نیاورد؟

یَا غِیَاثَ الْمُسْتَغیثین! دست رحمتت را از ما دریغ مدار و در سایه الطاف آسمانی ات، دیدگانمان را با نور ایمان روشنایی بخش!

بر آستان ملکوت

ابراهیم قبله آرباطان

خدایا! خیانت بر امانت نمی کنم و هم سفره عصیان شیطان نمی شوم.

می دانم که علف های هرز گناه، تار و پودِ وجودم را از مرحله تعالی دور افکنده است و گرد و غبار غفلت، چشم حقیقتم را کور کرده است، و می دانم که شاید شفافیت دلم از طراوت همیشگی افتاده باشد و غبار نادانی بر آینه دل نشسته باشد؛ ولی...

اما پنجره امیدم همیشه رو به باغ اجابتت باز است.

الهی! تو کریمی و من یقین دارم که از آستان رحمتت مأیوس نباید بود.

خداوندا! سر بر آستان ملکوتی ات می گذارم و با تمام وجود، با تمام شرمندگی و با تمام صداقت، از حنجره دل فریاد بر می آورم که:

با تمام گنهکاری ام و با تمام عصیان هایم، باز بنده توام و به مغفرتت امیدوار.

 

 

 

در رکاب حسین(ع)
 

آنانکه پای در رکاب ایمان داشتند و بر مرکب توکّل راهی دشت وصال بودند،آنانکه دلی به وسعت دریا و قامتی به رعنایی سرو و نگاهی به وسعت حقایق داشتند، مرکب اختیار به دست ساربان این کاروان سپرده بودند . اینجا، در این کاروا ن، خودی وجود ندارد، زیرا همه، اویند .

مگر عاشق صا دق را خودی جز دوست می توان متصوّر شد؟ مگر عاشقی ، جزدل سپردگی است ؟ و مگر د ل سپردگی جز گریختن از نفس و خویشتن خویش وجود ندارد، زیرا همه ، اویند . « خود » است ؟ اینجا اثری از

همه مستغرق اویند و هر چه می بینند از او می بینند و هر قدم که برمی دارند طریق محبّت او را می پویند. باید از خویش گذشت تا به دوست رسید .

اینجا و در این کاروان ، س خن از خویش نیست . سخن از حسین و علی اصغر وعبّاس نیست . اینها همه اویند . این اسامی برای تشخیص پروانه هاست . اینجا به گرد شمع محبّت جانان ، ه مه پروانه اند، و پروانه را نامی نهاد ه اند و عاقبت پروانه سوختن است و پروان ه های کربلا، در پس این آتش گدازان ، باغ مصفّای وصال را می دیدند .



"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""



  ایام محرم
 

واژۀ رایج روزنامه های « بیداری » چه خوش ایّامی ست دهۀ اوّل محرّ م ! ایّامی که شهر دلهاست . ایّامی که به یاد می آوریم مولا یی داریم حسین نا م ، که سلام خدا براو باد .

مولایی داریم که چون گل ، جامۀ تعلّق بر خود درید و سرخروی از سرخی خون عشق، بهشت وصال حضرت یار را دید . مولایی که قصّۀ خاموش صلح برادرش را که عاشورایی بی شهادت امّا، پر فایده بود، روشن کرد .

مولایی که سکوت 25 سالۀ پدرش را پژواک سان در گوش فلک فریاد زد .

مولایی که پرندگان از او سبکبا لی ، شیران از او شجاعت و آبها از او سیرابیآموختند .

محرّم دانشگاهی ست که حسینیان فراوانی از آن فارغ التّحصیل شده اند. مردانی که همچون امامشا ن، مردی را به تمامی در خود به ظهور رسانده اند .

محرّم استادی دارد به ن ام امام حسین و استادانی چون حرّ، حبیب بن مظاهردارد.

چه خوش ایّامی ست محرّم .


""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
 
ولادت حضرت علی اصغر علیه السلام

... و تو اتفاق افتادی

 

... و پلک گشودی دنیایی را که برایت کوچک بود

خدا تو را برای تاریخ مقدّر کرد تا چیزی را به ادراک برسیم

خورشید چشمانت را به زمین تاباند

تا دنیا را از دریچه نگاه نافذ تو ببینیم

چه تقدیری داشتی، طفل آفتاب!

درست لحظه ای آمدی که:

زمین در تیر رس نگاه سرد زمستان بود،

و در اسارت شیطان.

درست یک گام مانده به آغاز فراخوان بزرگ عشق و حماسه، آمدی؛

لحظه ای که تاریخ، در آستانه یک اتفاق سرخ بود.

... و تو هم به ضیافت عشق رفتی.

«قنداقه ات» را «اِحرام» خویش کردی و راهی «خانه دوست» شدی

به نیمه های حجّت که رسیدی

تقدیر این شد که پدر

حج نیمه تمامش را در کربلا کامل کند

بسیاری، حسین علیه السلام را که «باطن کعبه» بود، رها کردند و مسافر کربلا نشدند

اما تو ـ که از قبیله عشقی ـ

پشت به قبله قبیله نکردی

تا در «کربلا»، «حاجی» شوی

«شش ماه» برایت کافی بود

تا «کربلا»یی شوی

«شش ماه» کافی بود

تا از بند «ناسوت» برهی

ـ اگرچه آن «شش ماه» هم زمینی نبودی ـ

با یک حنجره «شش ماهه»

همه تاریخ را تکان دادی

با یک قلب «شش ماهه»

به تقدیر آسمانی خویش دل سپردی

یک گام «شش ماهه» برداشتی

تا به «ملکوت» رسیدی

«علی اصغر» بودی،

اما دلت بزرگ بود

گام هایت بلند بود ـ برای عروج به ملکوت ـ

خدا خواست تو بیایی

ـ درست، لحظه ای که تاریخ، در آستانه یک اتفاق سرخ بود ـ

و تو اتفاق افتادی

نگاه سبزت را روانه چشم اندازی سرخ کردی

و چشم به راه یک روز ماندی؛

روزی که قنداقه امروز و «لباس احرام» فردایت

بوی «شهادت» بگیرد

لالایی شمع... مرثیه پروانه

امیر مرزبان

لالا، لالا ... گل پرپر... لالا... لالا... علی اصغر...

چی داریم این جا شیرینم... بجز به مشت خون و پر

مادر بخواب!

امشب بوی کربلا می دهد لالایی هایم.

مادر بخواب؛ نمی خواهم امشب خون دلم را ببینی.

مادر بخواب... علی کوچکم بخواب!

چرا این همه زاری می کنی مادر؟

نکند تو هم فهمیده ای امشب ستاره ها برای که جشن تولد گرفته اند؟

چرا ضجّه می زنی مادر؟

آسمان امشب دارد خودش را سبک می کند روی شانه های زمین.

این باران نیست؛ اشک های ملایک است برای تطهیر خاک. می دانی کودکم، امشب عشق به دنیا می آید؛ با همه کودکی اش، با همه کوچکی اش. امشب، شیرین ترین خواب دنیا آشفته است.

می دانم که فهمیده ای مادر، بگذار قصه تشنه ترین لب های کوچک دنیا را برایت نگویم!

بگذار اندوهم را خواب کنم!

بگذار از ماهی های بیرون از آب چیزی نگویم!

لالا... لالا... بغضم چرا شکست مادر؟

تشنگی ات را پنهان کن! امشب تشنگی تازه به دنیا می آید.

امشب آب برای همیشه تلخ می شود

فرشته ها این پایین، گهواره یکی را نشان هم می دهند و برایش از همین امشب، بهشت را آذین می بندند.

فرشته ها می دانند طولی نخواهد کشید که عشق از گلوی کوچک این پروانه طلوع کند.

ماهی های بیرون از آب، قدر اشک های او را بهتر از ما می دانند، مادر!

لالایی امشب از من نخواه کودکم! این که می بینی نمی توانم آرامت کنم، از ضعف نیست؛ نمی توانم آهنگ منظّم نفس هایت را بشنوم امشب.

امشب شش ماهه ترین خورشید، بیدار می شود، امشب که ماه، خودش را بر آسمان می کشد، چطور می توانم تو را آرام کنم؟ کودکم، شیرین، علی کوچک! می دانی چرا تو را علی اصغر نام نهادم؟ آخر این ستاره ای که امشب طلوع می کند، چهارده قرنی است

معصومیت را می توان در قنداقه خونی نوزادها هم دید، می توان از گلوی شکفته، تصویر خُدا در چشم ها جاودانی کرد.

می توان به خُلود اندیشید، به جذبه رسید و دور گاهواره ای چرخ زد که تمام ستاره ها دور آن می چرخند... لالایی کودک شیرینم، لالایی!

این لالایی امشب برای سکوت خوانده می شود.

این لالایی برای اشک است.

این لالایی خون است، لالایی پروانه ها،

لالا لالا، گل بی سر.

لالا لالا علی اصغر...

مبارک است بانو!

نزهت بادی

مبارک است بانو!

شنیده ام که به لطف خدا مادر شده ای و برای حسین علیه السلام پسری ماه صورت به دنیا آورده ای.

چراغ چشم های رسول خدا صلی الله علیه و آله روشن باد. و نام اعظم علی مرتضی علیه السلام پایدار که کودک تو نیز همنام جدّ بزرگوارش است.

اما چرا چشمانت چون اناری سرخ، به دانه های یاقوت اشک نشسته است؟

نگاه کن بی بی!

ببین چگونه نوار سبز حسینی علیه السلام که به قنداقه اش بستی، در نوازش بال ملایک به رقص درآمده است؟

تو غمگین مباش که در پیشانی تقدیر کودکت، نام نحس و شوم حرمله نوشته شده است. و چیزی نخواهد گذشت که تو با طفلت در مجاورت مردی از نسل جنایت که بند نافش را با قساوت و سنگدلی بریده اند، در کربلای معلّی خیمه خواهی زد.

دل قوی دار به مقامی که اهالی آسمان و زمین، با آن، طفل صغیرت را به دعا می خوانند و از او طلب گشایش ابواب حوایجشان را دارند.

می دانم سخت است بانو!

دلت می خواهد می توانستی برای روزهای گرم و سوزان عطش در نینوا، اندکی شیر ذخیره کنی، اما می دانی که میان لب های کوچک و ترک خورده طفلت، با عطش، عهدی دیرینه بسته اند.

پس صبور باش و بگذار حسین علیه السلام ، هر قدر که دلش می خواهد، گلوی علی اصغر علیه السلام را ببوسد.

از زینب کبری علیهاالسلام مدد بگیر که چگونه با نگاهش بر حنجر حسین علیه السلام ، بوسه می زند، اما لب تر نمی کند

رباب!

در آیینه بختت بنگر

قدری از اندوهت کاسته خواهد شد.

ببین که درخت عمرت بعد از شهادت علی اصغر علیه السلام ، زیاد سبز نخواهد ماند. و خزان هجران شما، فصل کوتاهی خواهد بود که با مرگ تو در زیر آفتاب کربلا و بر مزار کوچک علی اصغر علیه السلام ، به اتمام خواهد رسید.

آن گاه در غرفه های بهشتی، حیات جاودان خود و کودکت را جشن شکرانه بگیر!

گلوی روشنِ ایمان

محمدسعید میرزایی

سلام، ای گل در غنچگی خود، پر پر!

بهشتِ خفته به گهواره، یا علی اصغر!

گلوی روشنِ ایمان! گلِ سپید شهود!

عزیز بود دلِ نازکت برای پدر

چه بی ملاحظه تیر و عطش رسید و گذشت

از آن گلوی زلال از آب نازک تر

هنوز، سنّ تو یک سال هم نبود و به تو،

رسید هدیه جشن تولّدی دیگر

تو یک بغل برفی، از بهشت باریده

به گاهواه آغوش تشنه مادر

چه زود آب شدی و چه زود پیوستی

ز تشنگی بیابان، به چشمه کوثر.

گل همیشه، تماشا

محمدجواد محبت

بلور روشن رؤیا، چه قدر، خوبی تو!

گُلِ همیشه تماشا، چه قدر، خوبی تو!

تو را به خاطر جان تو دوست باید داشت

چه قدر ساده و زیبا، چه قدر، خوبی تو!

دهان گشودنت آواز خنده ای خاموش

تبسّم خویش گُل ها، چه قدر خوبی تو!

تو را ز تار دل خویش می دهم آواز

درون پرده آوا، چه قدر خوبی تو!

تو ای شکوفه پاکی، گل همیشه بهار

به باغ حضرت زهرا علیهاالسلام چه قدر خوبی تو!

شفیع کوچک امّت ـ بزرگزاده دین

برای بغض دلِ ما، چه قدر خوبی تو!

مثل دست های کوچک

یحیی علوی فرد

کودکی صدای کوچکش

مانده بود و نای کوچکش

خاک کربلا همیشه ماند

تشنه صدای کوچکش

حرف های او بزرگ بود

مثل دست های کوچکش

داشت غربتی همیشگی

چشم آشنای کوچکش

توی ذهن کربلا هنوز

مانده رد پای کوچکش

ناخدای قلب های ماست

قلب با خدای کوچکش

 

 

اس ام اس مذهبی

www.Saeidpix.com

 

هر قدم قافله سوی خزان میرود / مشک به مهمانی تیر و کمان میرود . . .

.

.

.

اس ام اس تاسوعا ، اس ام اس عاشورا

 اردوی محرم به دلم خیمه به پا کرد

دل را حرم و بارگه خون خدا کرد

.

.

.

اس ام اس تاسوعا ، اس ام اس عاشورا

 السلام علیک یا أباعبدالله
وعلی الارواح التی حلت بفنائک علیکم منی جمیعا
سلام الله أبدا مابقیت وبقی اللیل والنهار
ولاجعله الله آخر العهد منی لزیارتکم
السلام علی الحسین
وعلى علی بن الحسین
وعلى أولاد الحسین
وعلى أصحاب الحسین

.

.

.

اس مخصوص عاشورا ، اس ام اس مخصوص تاسوعا

 منم نواده ی هاجر که پیش چشم ترم / به مذبح آمده این بار هر دو تا پسرم . . .

.

.

.

اس ام اس مخصوص عاشورا ، اس ام اس مخصوص تاسوعا

 دو تا کبوتر من قابل ضریح تو نیست / اگر به خاک می افتند هم فدای حرم . . .

.

.

.

اس ام اس مخصوص عاشورا ، اس ام اس مخصوص تاسوعا

 بر من لباس نوکری‌ام را کفن کنید / نوکر بهشت هم برود باز نوکر است . . .

.

.

.

اس ام اس مخصوص عاشورا ، اس ام اس مخصوص تاسوعا

به یاد داغ بانو، دلشکسته / محرم می روم دنبال دسته . . .

 


.

.

.

اس ام اس مخصوص عاشورا ، اس ام اس مخصوص تاسوعا

علم بر دوش مردان جوان است / علی اصغر امیر کودکان . . .

.

.

.

اس ام اس مخصوص عاشورا ، اس ام اس مخصوص تاسوعا

چشمی که در بهشت تو گریان نمی شود / باید حواله داد به دست جهنمش . . .

.

.

.

اس ام اس مخصوص عاشورا ، اس ام اس مخصوص تاسوعا

هر که غمت را خرید، عشرت عالم فروخت / با خبران غمت بی خبر از عالمند . . .

.

.

.

اس ام اس مخصوص عاشورا ، اس ام اس مخصوص تاسوعا

گشت چو در کربلا، رایت عشقت بلند / خیل ملک در رکوع پیش لوایت خمند . . .

.

.

.

اس ام اس مخصوص عاشورا ، اس ام اس مخصوص تاسوعا

به روی گونه ی گل رد پای شبنم ها / غمت به خاک رسانده است گُرده های غم ها . . .

.

.

.

اس ام اس مخصوص عاشورا ، اس ام اس مخصوص تاسوعا

ولحظه لحظه های این روزها عزادارند / دویده در رگشان خونی از محرم ها . . .

.

.

.

اس ام اس مخصوص عاشورا ، اس ام اس مخصوص تاسوعا

رسوائی امیه، قتل رقیه شد / این طفل به جمله عشاق رهبر است

دلم میخواد که توی هر دو عالم / سینه زن محرم تو باشم . . .

.

.

.

اس ام اس مخصوص عاشورا ، اس ام اس مخصوص تاسوعا

یه دختری گوشه ویروونه نشسته / رفته تو فکر باباشو و چشاشو بسته

.

.

.

اس ام اس مخصوص عاشورا ، اس ام اس مخصوص تاسوعا

مهمانم و بسترم زمین است / عطشانم و قلبم آتشین است

دشمن همه سوی در کمین است / من عاشقم و گناهم این است

.

.

.

اس ام اس مخصوص عاشورا ، اس ام اس مخصوص تاسوعا

دلم گردیده در بحر غمت غرق / مَنِه بین منو فرزند خود فرق

اگر عیبم بود کم سن و سالی / چرا پس گاهواره گشته خالی؟!

.

.

.

اس ام اس مخصوص عاشورا ، اس ام اس مخصوص تاسوعا

خنده کنان می رود روز جزا در بهشت / هر که به دنیا کند گریه برای حسین

.

.

.

اس ام اس مخصوص عاشورا ، اس ام اس مخصوص تاسوعا

فرموده است حضرت صادق هر آنکسی / گریان جدّ ما شده با من برادر است

در حج و در عبادت و در سجده‌های شب / گریه کن حسین شریک پیمبر است . . .

.

.

.

منزلگه عشاق دل آگاه حسین است ، بیراهه نرو ساده ترین راه حسین است

از مردم گمراه جهان راه مجویید ، نزدیکترین راه به الله حسین است . . .

.

.

.

علی یک دسته گل از یاس آورد / زطوبی شاخه ی احساس آورد

میان باغی از گل های زهرا / خوشا ام البنین عباس آورد . . .

.

.

.

شبای جمعه زهرا زائر این زمینه

سینه زن حسینه ، یل ام البنینه

 

 

 

گزارش تصویری از محرم در دزفول - روز تاسوعا و عاشورای حسینی دزفول
گزارش تصویری از محرم در دزفول - روز تاسوعا و عاشورای حسینی دزفول

گزارش تصویری از محرم در دزفول - روز تاسوعا و عاشورای حسینی دزفول
گزارش تصویری از محرم در دزفول - روز تاسوعا و عاشورای حسینی دزفول
گزارش تصویری از محرم در دزفول - روز تاسوعا و عاشورای حسینی دزفول
گزارش تصویری از محرم در دزفول - روز تاسوعا و عاشورای حسینی دزفول
گزارش تصویری از محرم در دزفول - روز تاسوعا و عاشورای حسینی دزفول
گزارش تصویری از محرم در دزفول - روز تاسوعا و عاشورای حسینی دزفول
گزارش تصویری از محرم در دزفول - روز تاسوعا و عاشورای حسینی دزفول
گزارش تصویری از محرم در دزفول - روز تاسوعا و عاشورای حسینی دزفول
گزارش تصویری از محرم در دزفول - روز تاسوعا و عاشورای حسینی دزفول

 

 


 

محرم 1



عکس محرم - تصاویر محرم - 2


محرم2

عکس محرم - تصاویر محرم - 3

محرم3

عکس محرم - تصاویر محرم - 4

محرم4


عکس محرم - تصاویر محرم - 5

محرم5


عکس محرم - تصاویر محرم - 6

محرم6


عکس محرم - تصاویر محرم - 7

محرم7


عکس محرم - تصاویر محرم - 8



محرم8


عکس محرم - تصاویر محرم - 9

محرم9


عکس محرم - تصاویر محرم - 10

محرم10


عکس محرم - تصاویر محرم - 11

محرم11
عکس محرم - تصاویر محرم - 12

محرم 12

 

تاسوعا ...... عاشورا

تاسوعا


سخن از قيام پيامبران، امامان و مصلحان بزرگ تاريخ  بسيار است كه در اين ميان حسين(ع) جايگاه ويژه اي دارد. او شاهد و وارث تاريخي است كه در آن جنايت و بيداد و نيرنگ و فريب به نهايت رسيده است. او مي بيند كه اگر ساكت بماند همه چيز پايمال مي شود. اين است كه مراسم حج را نيمه كاره مي گذارد و به سوي شهادت مي رود. «تا به بشريت و به تاريخ بفهماند كه در حاكميت جور، حج مفهومي ندارد. تا شعار عدالت اجتماعي و قيام مردم به قسط به اجرا در نيايد، تا استعدادهاي خدايي انسان مجالي براي شكوفايي پيدا نكنند»، اسلام كه خود براي نجات انسان از اسارت و بردگي است وسيله اي مي شود براي توجيه استبداد و استثمار و مي بينيم كه در عاشوراي سال ۶۱ هجري جبهه باطل نه به نام دفاع از ارزش هاي بي ارزش خويش كه به نام دفاع از اسلام، با همه نيرو و توان خود در مقابل حسين(ع) صف آرايي كرد. و يك بار ديگر سايه هاي شوم ابليس، زر و زور و تزوير آشكارا با هم، هم پيمان شدند و فرزند پاك محمد(ص) ،علي(ع) و فاطمه(ع) را به عنوان كسي كه از دين خارج شده است محكوم و قتل او را توجيه شرعي مي كنند. حسين(ع) در صحراي نينوا مردانه مي ايستد و با خون خويش نهال آزادي و رهايي انسان و اسلام را آبياري مي كند و سپاه كفر به شكرانه اين پيروزي جشن مي گيرد، خيمه هاي حسين(ع) را به آتش مي كشد و زنان و فرزندانش را به اسارت مي برد.

براي بزرگداشت آن حماسه، مسلمانان و آزادگان در سالگرد حماسه سازان عاشورا به سوگ مي نشينند.

روز تاسوعا

روز نهم ماه محرم كه معروف به تاسوعا است، آخرين روزى بود كه امام حسين عليه السلام و يارانش شبانگاه آن را درك كرده بودند و اين روز به شب عاشورا پيوند خورد. بدين جهت در نزد مسلمانان و محبان اهل بيت عليهم السلام از اهميت بالايى برخوردار است . مسلمانان تاريخ ساز ايران اسلامى همچون بسياري از مسلمانان سراسر گيتي، اين روز را منتسب به غيرت ا... و ساقي دشت کربلا، حضرت ابوالفضل العباس (ع) ميدانند،  بسان روز عاشورا گرامى داشته و به سوگوارى مى پردازند.

تاسوعا بزرگداشت شهادت اسوه ايثار و ادب و دلاوري و وفا و حقگزاري عباس بن علي(ع) است و با گذشت بيش از هزار و سيصد سال ، هنوز تاريخ، روشن از كرامتهاي اوست و نام او با وفا و ادب و مردانگي همراه است.

آن سردار فداكار با لبي تشنه و جگري سوخته، پا به فرات گذاشت، امّا جوانمردي و وفايش نگذاشت كه او آب بنوشد و امام و اهل ‏بيت و كودكان تشنه كام باشند. لب تشنه از فرات بيرون آمد تا آب را به كودكان برساند.

خود از آب ننوشيد و فرات را تشنه لبهاي خويش نهاد و برگشت و دستِ عطش فرات، ديگر هرگز به دامن وفاي عباس نرسيد. اين ايثار را كجا مي‏توان يافت و اين همه فداكاري مگر در واژه ميگنجد و با كلام قابل بيان است؟

دستان ابواالفضل(ع) قلم شد و اين دستها براي آزادگان جهان علم گشت و عباس آموزگار بي بديل فتوّت و مردانگي در تاريخ شد. و چه به حق او را غيرت ا... العظميم ناميده اند.
در اين روز مهم ، چند رويداد سرنوشت ساز در سرزمين كربلا واقع گرديد كه به آن ها اشاره مى كنيم:
1-  ورود شمر به كربلا

شمر بن ذى الجوشن كه در دشمنى به اهل بيت عليهم السلام پيش قدم تر از ديگران بود و با حرارت ويژه اى در واقعه كربلا حضور بهم رسانيد، نامه شديد اللحن عبيدالله را در روز نهم ماه محرم به دست عمر بن سعد رسانيد و او را از منظور عبيدالله باخبر گردانيد.

پسر سعد كه نسبت به صلح با امام حسين عليه السلام خوشبين بود و در اين راه تلاش زيادى به عمل آورده بود، يك باره در برابر نامه عبيدالله قرار گرفت و راه گريزى براى خود نيافت. او على رغم ميلش يا با امام حسين عليه السلام مى بايست نبرد مى كرد و يا فرماندهى را از دست مى داد و براى هميشه از دست يابى به حكومت رى محروم مى شد.

پذيرفتن هر يك از اين دو راه براى او دشوار بود، ولى حب رياست و هواى نفس ، چنان بر وى غلبه يافته بود كه بدون در نظر گرفتن قيامت و موقعيت دينى و اجتماعى امام حسين عليه السلام و قرابت وى با پيامبر صلى الله عليه و آله ، راه نخست را انتخاب كرد و با اين نيت كه مى توان امام حسين عليه السلام را به شهادت رسانيد ولى پس از آن ، توبه كرد و در پيش ‍ گاه جدش محمد مصطفى صلى الله عليه و آله درخواست بخشش نمود؛ ولى اگر حكومت رى را از دست بدهد، هرگز به آن نخواهد رسيد، تصميم گرفت كه فرمان عبيدالله را اجرا كند و با امام حسين عليه السلام به نبرد بپردازد. به همين جهت سپاهيانش را آرايش داد و آنان را آماده حمله نمود.

2 – امان نامه براى ابوالفضل العباس عليه السلام

شمر، كه فرمانده پيادگان قشون عمر بن سعد و از عناصر كليدى و پليد واقعه كربلا بود، در عصر روز تاسوعا، امان نامه اى از عمر بن سعد براى چهار فرزند رشيد و دلاور ام البنين عليهاالسلام يعنى عباس ، عبدالله ، جعفر و عثمان از برادران پدرى امام حسين عليه السلام آورد تا آنان را از سپاه خداجوى و حقيقت طلب امام حسين عليه السلام جدا سازد.

ام البنين ، همسر حضرت على عليه السلام داراى چهار فرزند دلاور و فداكار بود كه همگى در ركاب برادر و امامشان حضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام در كربلا حاضر بودند.
حضرت عباس عليه السلام كه بزرگترين آنان است ، از شهرت به سزايى برخوردار بود. وى به خاطر جمال زيبا، قامت موزون ، دلاورى ، غيرت و شجاعت بى مانندش ، به (( قمر بنى هاشم )) معروف شده بود.

ام البنين از قبيله بنى كلاب بود كه شمر بن ذى الجوشن نيز به همين تبار انتساب پيدا مى كرد. بدين جهت در عصر تاسوعا به نزديكى خيمه گاه امام حسين عليه السلام آمد و با صداى بلند فرياد زد: خواهرزادگانم كجايند؟

امام حسين عليه السلام كه منظور شمر را دانسته بود، به برادران خود فرمود: پاسخ شمر را بدهيد. اگر چه او فاسق است و ليكن با شما قرابت و خويشى دارد.

حضرت عباس عليه السلام به همراه سه برادر خود، در نزد شمر حاضر شدند و از او پرسيدند: حاجت تو چيست؟ شمر گفت : شما خواهرزادگان منيد. بدانيد تا ساعتى ديگر شعله هاى جنگ برافروخته مى گردد و از ياران حسين بن على عليه السلام زنده نمى ماند. من براى شما امان نامه اى از عمر بن سعد آوردم. شما از اين ساعت در امان هستيد، مشروط بر اين كه دست از يارى برادرتان حسين عليه السلام برداريد و سپاهيانش را ترك كنيد.

حضرت عباس عليه السلام كه كانون وفادارى و معدن غيرت بود، بر او بانگ زد: بريده باد دست هاى تو و لعنت خدا بر تو و امان نامه ات . اى دشمن خدا، ما را دستور مى دهى كه از ياران برادر و مولايمان حسين عليه السلام دست برداريم و سر در طاعت ملعونان و فرزندان ناپاك آنان درآوريم . آيا ما را امان مى دهى ولى براى فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله امانى نيست؟

شمر از پاسخ دندان شكن فرزندان ام البنين ، خشمناك شد و به خيمه گاه خويش برگشت . هم چنين روايت شده است : در ميان سپاه عمر بن سعد، فردى بود به نام ((عبدالله بن ابى محل بن حزام )) كه برادرزاده ام البنين عليهاالسلام بود. وى هنگامى كه با خبر شد عمه زادگانش (عباس ، عبدالله ، جعفر، عثمان ) در ميان سپاهيان امام حسين عليه السلام حضور دارند، امان نامه اى از عمر بن سعد براى آنان گرفت و به واسطه غلامش ((كزمان )) براى آنان ارسال كرد. او ، فرزندان ام البنين عليهاالسلام را صدا زد و آنان را امان نامه پسر دايى شان باخبر گردانيد. حضرت عباس عليه السلام و برادرانشان به وى گفتند: به پسر دايى ما سلام برسان و بگو كه ما نيازى به امان نامه شما نيست . امان خدا، بهتر است از امان شما.
3-  فرمان حمله عمومى  

عمر بن سعد، پس از دريافت نامه عبيدالله بن زياد، احساس كرد، اگر در مبارزه با امام حسين عليه السلام تعلل بورزد، موقعيت خويش را از دست خواهد داد و شمر به جاى او به فرماندهى سپاه خواهد رسيد. بدين جهت در عصر تاسوعا بدون هيچ گونه اخطار قبلى و با دست پاچگى تمام فرمان حمله عمومى به سوى خيمه هاى امام حسين عليه السلام را صادر كرد.

وى با گفتن (( يا خيل الله اركبى و بالجنة ابشرى )) تلاش ‍ نمود تا كردار خويش را بايسته جلوه دهد و روحيات متزلزل سپاهيان خويش را تقويت كند، تا مبادا در نبرد با فرزند زاده رسول خدا صلى الله عليه و آله دچار سردرگمى و سستى و پراكندگى گردند. سپاه كفر پيشه عمر بن سعد، يك پارچه به حركت درآمده و به سوى خيمه هاى امام حسين عليه السلام هجوم آوردند.

امام حسين عليه السلام در اين هنگام خيل عظيم سپاهيان دشمن را در روبروى خيمه هاى خود مشاهده نمود.

آن حضرت ، بلادرنگ برادرش عباس ين على عليه السلام را طلبيد و وى را به همراه بيست تن از ياران فداكارش چون زهير بن قين و حبيب بن مظاهر به سوى سپاه دشمن فرستاد، تا عمر بن سعد را ملاقات كرده و علت آتش افروزى هاى بى حاصل آنان را جويا گردند. حضرت عباس عليه السلام به همراه ياران امام حسين عليه السلام به سپاهيان دشمن نزديك شد و از سركردگان آنان پرسيد:

منظور شما از اين حركت بى جا و غوغاها چيست؟ آنان پاسخ دادند: از امير عبيدالله بن زياد فرمان آمده است كه بايد بر شما عرضه كنيم و آن اين است كه يا در طاعت او درآييد و با وى بيعت كنيد و يا آماده نبرد سرنوشت ساز باشيد!

حضرت عباس عليه السلام فرمود: پس قدرى تامل كنيد تا من اين گزارش را به سرورم حسين عليه السلام برسانم .

حضرت عباس عليه السلام ، پيام دشمن را به امام عليه السلام رسانيد. امام حسين عليه السلام به وى فرمود: به سوى ايشان برو و از آنان مهلت بخواه كه امشب را صبر كنند و كار نبرد را به فردا واگذار كنند. چون دوست دارم در شب آخر عمرم مقدارى بيشتر به نماز و عبادت بپردازم و خدا مى داند كه من به راز و نياز با وى و نيايش در درگاهش چه قدر علاقمندم .

حضرت عباس عليه السلام مجددا پيام امام حسين عليه السلام را به دشمن رسانيد. عمر بن سعد كه مظنون به مسامحه كارى شده بود و شمر را رقيب خود مى ديد، از درخواست امام حسين عليه السلام سرباز زد و گفت: براى حسين ، ديگر مهلتى نيست !

ليكن برخى از فرماندهان سپاه ، از جمله قيس بن اشعث و عمر بن حجاج بر او اعتراض كرده و گفتند: اگر سپاهيان كفر و شرك از ما مهلت مى خواستند، ما دريغ نمى كرديم ولى مهلت دادن به فرزند زاده رسول خدا صلى الله عليه و آله دريغ مى ورزيم؟ لازم است او را مهلت دهيد. عمر بن سعد، ناگزير درخواست امام حسين عليه السلام را پذيرفت و پيام داد كه يك شب را به شما مهلت دادم ولى بامدادان فردا اگر بر فرمان امير، سر طاعت فرود نياوريد، فيصله كار را به شمشير مى سپاريم . در اين هنگام ، آرامش نسبى حاكم گرديد و هر دو سپاه به خيمه گاه خويش برگشته و منتظر فرا رسيدن روز بعد شدند.

براي بهره مند شدن هر چه بيشتر از کرامات آن حضرت و توسل به باب الحوائج عباس بن علي عليهم السلام به لينک زير مراجعه نمائيد:

عاشورا

روزها رازهايي درسينه دارند كه تقديم روشن بينان مي شود . آنهايي كه چشم هاي خود را به روشنايي مي بندند توانايي نگريستن به خورشيد بر آمده روز را ندارند. رازدانان روزها  از حادثه ها عبرت مي آموزند و بر واقعه ها با ديده تعبير مي نگرند، آيات نيك را شاكرند و بر نشانه هاي هيبت و عسرت صابر. زيرا شكر به فراخي و صبر به تنگي نشان خردمندي است.

عاشورا ، دهم ماه محرم ، روزپيروزي خون برشمشير است. غلبه فرياد مظلوم بر عربده كشي ظالم تا بن دندان مسلح  پيروزي و نصرتي كه هلهله كنان كوفي و شامي آن را با چشمان بسته به آفتاب خود نديدندو از بالاي نيزه بردن آفتاب شادمان و خرسند شدند، درحالي كه نمي دانستند باخود رايت پيروزي حسين شهيد (ع) را به دوش مي كشند و با هلهله خويش كوس رسوايي خود رابر كوي و برزن مي زنند.

امروز ، تاريخ پيروزي حسين بن علي (ع) را به گواهي نشسته است، پيروزيي كه از بستر جهاد و متن خون شكوفا شد و آرمانهاي والاي اورا با جريان تاريخ نسل به نسل بشري واگويه كرد.

حماسه‌ي عاشورا  سر فصل عشق و شور و عرفان بزرگ مردان الهي و نشان آفرينش عزت و اقتدار و آرمان گرايي بزرگ زناني است كه حيات اسلام ناب محمدي (ص) و آزادگي و آزادي را امداد جاودانه پايمردي و استقامت خود ساخته اند، نهضت حسيني و انقلاب فياض و جوشان عاشورا يك بعثت بدون وحي و شكفتن گلبانگ توحيد در چكاچك شمشير بر بلنداي سر نيزه هاست،‌كربلا عرصه انفجار نور و ظهور حماسه از يك سو و تبلور قساوت و حد اعلاي فاجعه از طرف ديگر است و نينوا سرزميني بي مانند براي نمايش تمامي عشق بر پرده هستي است،‌ واضح است كه دايره آفرينش را بي كربلا وجودي نيست منظومه معارف عارفان و سير سالكان الي الله و جهاد مجاهدين في الله و مجاهده عالمان في سبيل الله را بي حسين (ع) و زينب در باغ خاطر نمي توان گذراند. به راستي اگر معمار ازل در خزانه خارج از وصف آفرينش، گوهري چون حسين (ع) و مرواريدي چون زينب (س) نداشت، كار كدامين نبي به كمال مي رسيد و راه كدامين رسول به نهايت پيوند مي خورد؟ حسين و عاشورا و زينب ناموس دهر و باعث بقاي هستي و تداوم راه پاكان و صالحان براي هميشه تاريخ بشر هستند، از پيامبران اولوالعزم تا مردمان عادي همه در جستجو و رهپوي مردان و زنان روزگار و سرزميني هستند كه پرچم هدايتشان در دستهاي استوار زينب (س) و نهال آرزويشان در چشمه سار هميشه جوشان حسين (ع) استقرار يافته و نور خود را در چهره‌ي گلگون عاشورا به نظاره مي نشينند.

كاروان اسرا

مورخان اسلامى نوشته‏ اند كه اسيران آل محمد(ص) را روز دوازدهم محرم وارد كوفه كردند. كوفه براى خاندان وحى شهرى آشنا بود، برخى از بانوان كاروان اسيران همچون زينب(س) روزگارى نه چندان دور، خود بانوى گرانقدر اين شهر بود. اين شهر مدتى مركز حكومت امام على(ع) بود و مردم اين شهر خاندان على(ع) را از ياد نبرده بودند. على ‏بن ‏الحسين ، زينب (س) دخت گرامي علي (ع) و ديگر اهل بيت پيامبر اكرم (ص) را.

اهـل بـيـت رسـول خـدا(ص ) را هـمـانـنـد اسـيـران وارد كوفه كردند امام سجاد(ص ) از شدت بيمارى رنجور شده بود، ولى با اين حال او را در غل و زنجير كرده بودند.
مـردم كـوفـه با ديدن كاروان اسيران شيون و زارى سر دادند. زينب كبرى (س) دختر اميرالمؤمنين به مـردم اشـاره كـرد كـه خاموش باشيد! يكباره نفس ها بند آمد و زنگها از صدا افتاد و زينب (س) زبان به سخن گشود:
سپاس خدا را و درود بر محمد و خاندان پاكش باد. اى اهـل كـوفـه! اى مـردم مكار حيله باز! آيا گريه مى كنيد؟
اشكتان خشك مباد، ناله هايتان آرام نـگـيرد. شما در مثل مانند زنى هستيد كه رشته خود را محكم تافته، سپس تارتار از هم مى گسلد. سـوگـندهايتان رادست آويز فساد كرده ايد، آيا جز لاف و تكبر و فساد و چاپلوسى كنيزان و سخن چينى دشمنانه چيزى ديگرى در شما هست؟
شما به سبزه خاكروبه و نقره بر قبر اندوده مى مانيد، براى خود توشه اى پيش فرستاديد كه خشم خدا را برانگيخت و در عذاب، جاودانه شديد. آيا گريه و زارى مى كنيد؟
آرى! بـه خدا شايسته گريه ايد، بسيار بگرييد و كم بخنديد كه نصيبتان ننگ و عار شد، ننگى كه تا ابـد پـاك نشود چگونه مى توانيد اين ننگ را از دامن خود بشوييد كه فرزند خاتم انبيا، سيد جوانان بـهـشتى را كشته ايد، آنكه در سرگردانى ها مرجع و در سختى ها پناه شما بود، آنكه دليل روشن و زبـان گـويـاى شـمـا بـود چه بار گناهى را بر دوش گرفتيد، دور باشيد از رحمت خدا و نابودى نـصـيـبـتـان بـاد، سـعـيتان به نوميدى انجاميد، دست ها بريده شد، سوداى پر زيانى كرديد، خشم پروردگار را براى خود خريديد و خوارى ذلت بر شما حتمى شد.
واى بـر شـمـا! مـى دانـيـد چـه جگرى از رسول خدا شكافتيد و چه پرده نشينى را از پرده بيرون كشيديد و چه خونى ريختيد و چه حرمتى را شكستيد، كار بسيار زشتى مرتكب شديد، چيزى نمانده كـه آسـمـان و زمين شكاف بردارد و كوهها ويران شوند. آنچه كرديد بزرگ، دشوار، بد، كژ، زشت و شوم است و چنان بزرگ كه زمين و آسمانها را پر كرده، آيا شگفت داريد اگر از آسمان خون ببارد و همانا عذاب آخرت خواركننده تر است و شما را در آن روز ياورى نيست.
مـهـلـت شـمـا را مـغـرور نـسازد كه خداى تعالى از شتابكارى به دور است و هميشه براى انتقام فرصت دارد و در كمين گاه است.

حال وظيفه امام سجاد(ع) بود كه آرمان كربلائيان را در لباس جهاد اسارت و در قالب جدال و مواعظ احسن به گوش همگان برساند. و مردمان مقهور سياست جهالت پرورى امويان را به اسلام راستين، اسلام محمد و على(ع) و اسلام قرآن رهنمون گردد. مسؤوليت سترگ پيام ‏رسانى عاشورائيان بر شانه ‏هاى امام ساجدان و عارفان سنگينى مى ‏كرد. او مى ‏بايست در عصر نوميدى از پيروزى حركت مسلحانه به روش ديگر به بيان مسأله رهبرى و امامت، لزوم شناخت امام عادل و نشانه‏ هاى امام عدل و نشانه‏ هاى رهبران فاسد و ستم پيشه بپردازد. و مردم غافل و به جهل واداشته را به وظايف شان در برابر رهبر عادل و همت براى اصلاح جامعه بيدار سازد. تفكر اصيل اسلامى را براى جامعه تبيين نمايد تا اميد به ايجاد حكومت اسلامى توسط خاندان وحى را در دل همگان احيا سازد. از سوى ديگر او خود شاهد واقعه كربلا بود و همت گمارد؛ تا ياد و خاطره حماسه‏سازان عاشورا را در نهاد جامعه اسلامى بارور سازد. دشمن نيز همچون تمامى عصرها اين نكته را دريافته بود كه مركز اصلى انقلاب‏ها و مبارزات عدالت‏خواهانه مردم، ولايت و امامت است. هدف قطعنامه عبيداللَّه ‏بن ‏زياد كه نوشته بود: «مردى از خاندان حسين(ع) را زنده مگذاريد». حتى نوشته ‏اند عبيدالله براى دستگيرى و تحويل امام زين‏ العابدين و تحويل او به مأموران پسر زياد، جايزه قرار داد.

على‏ بن‏ الحسين(ع) در سرزنش مردم شهر كوفه چنين فرمود:

مردم، آنكه مرا مى‏ شناسد، مى ‏شناسد. آنكه مرا نمى ‏شناسد خود را به او مى ‏شناسانم. من على، فرزند حسين، فرزند على‏ بن ‏ابيطالبم. من پسر آنم كه حرمتش را در هم شكستند و نعمت و مال او را به غارت بردند و خاندان وى را اسير كردند. من پسر آنم كه در كنار نهر فرات سر بريدند، در حالى كه نه به كسى ستم كرده و نه با كسى مكرى به كاربرده بود. من پسر آنم كه او را از قفا سر بريدند و اين مرا فخرى بزرگ است.

مردم آيا شما به پدرم نامه ننوشتيد؟ و با او بيعت نكرديد؟ و پيمان نبستيد؟ و فريبش نداديد؟ و به پيكار او برنخاستيد؟ چه زشت‏كارانيد و چه بدانديشه و كرداريد. اگر رسول خدا به شما بگويد: فرزندان من را كشتيد! و حرمت مرا در هم شكستيد! شما از امت من نيستيد، به چه رويى به او خواهيد نگريست؟

سخنان امام سجاد(ع) تحولى شگفت در كوفيان ايجاد كرد و از هر سو بانگ گريه برخاست. مردم يكديگر را سرزنش كردند. سپس على ‏بن‏ الحسين(ع) بر اين نكته تأكيد كرد كه سيرت ما بايد چون سيرت رسول خدا باشد كه نيكوترين سيرت است. مردم كوفه كه مجذوب سخنان حماسى و مخلصانه سيد ساجدان قرار گرفته بودند، فرياد برآوردند كه ما فرمانبردار توايم و از تو نمى ‏بريم و با هر كس كه گويى پيكار مى ‏كنيم و با آنكه خواهى در آشتى به سر مى ‏بريم! يزيد را مى ‏گيريم و از ستمكاران بر تو بيزاريم.

امام على ‏بن ‏الحسين(ع) از موضع سست كوفيان آشنا بود فرمود:

هيهات! اى فريبكاران دغل باز، اى اسيران شهوت و آز. مى ‏خواهيد با من هم كارى كنيد كه با پدرانم كرديد؟ نه به خدا. هنوز زخمى كه زده‏ ايد خون فشان است و سينه از داغ مرگ پدر و برادرانم سوزان است. تلخى اين غمها گلوگير و اندوه من تسكين‏ ناپذير است. از شما مى‏ خواهم نه با ما باشيد نه بر ما.

اولين رويارويى و برخورد زين ‏العابدين(ع) با حاكمان اموى پس از واقعه كربلا، برخورد و گفتگوى امام با پسر زياد حاكم خيره سر كوفه بود. وقتى اسيران آل محمد(ص) را وارد كاخ ابن ‏زياد نمودند، عبيدالله بن ‏زياد از نام او پرسيد. فرمود من على فرزند حسينم. ابن ‏زياد گفت: مگر خداوند على ‏بن‏ الحسين را نكشت؟ امام على(ع) فرمود: برادرى داشتم كه مردم او را كشتند. پس زياد گفت: خداوند او كشت، امام(ع) فرمود: «اللَّه يتوفى الانفس حين موتها». استدلال امام(ع) اشاره به اين بوده كه آنها برادرش را كشتند و خداوند او را قبض روح كرد.

ابن ‏زياد كه مست غرور و كينه بود از اين حركت استدلالى سيّد عارفان درمانده گشت و سخت خشم گرفت و دستور داد تا او را بكشند. اين منطق آنان بود كه هر كس در مقابل آنان با شجاعت به افكار و پندارهاى نارواى آنان پاسخ گويد و نقد كند، تهديد به مرگ شود. ولى پسر مرجانه مى ‏بايست دريابد كه على ‏بن ‏الحسين(ع) چونان بزدلان كوفى نبود كه با يك خروش، خويش را ببازد. او با قاطعيت و شجاعت تمام در پاسخ ابن زياد فرمود:

«أبالقتل تُهِدّدنى؟ أما علمت انّ القتلَ لَنا عادةً و كرامتنا الشَّهادة»؛

آيا من را از مرگ مى ‏ترسانى؟ مگر نمى ‏دانى شهادت ميراث كرامت و افتخار ماست.

آنگاه ابن زياد رو به حضرت زينب (س) كرده و گفت: سپاس خدا را كه رسوايتان كرد، شما را كشت و ادعايتان را تكذيب كرد.
زيـنـب (س) فـرمـود: سـپاس خدا را كه ما را به وسيله پيامبرش محمد(ص) گرامى داشت و از پليدى پاك كرد، تنها فاسق است كه رسوا مى شود و فاجر است كه تكذيب مى شود.
گفت: چگونه ديدى كارى را كه خدا با برادر و خاندانت كرد؟
حضرت فـرمـود: من جز زيبايى نديدم، آنها كسانى بودند كه خدا شهادت را برايشان مقدر كرده بود و آنها هم به قتلگاه خويش آمدند، به زودى خدا ترا با آنها در يك جا جمع خواهد كرد و به محاكمه خواهد كشيد، ببين آنگاه پيروزى از آن كيست، مادرت به عزايت بنشيند پسر مرجانه!
ابن زياد از خشم شعله ور شد، چنانكه گويى قصد جانش را دارد. عمرو بن حريث گفت: اى امير! اين زن است به خاطر گفته هايش نبايد مؤاخذه شود.
ابن زياد گفت: با كشتن حسين و عاصيان متمرد خاندانت، خدا قلبم را شفا داد.
زيـنـب دلـش شـكـسـت و گـريـسـت فرمود: به جان خودم، بزرگم را كشتى، خاندانم را اسير كردى، شاخه هايم را شكستى و ريشه ام را بريدى، آرى اگر شفاى تو در اين است شفا گرفته اى.

نكته مهمى كه در اين گفتگوها به چشم مى ‏خورد، اولاً قاطعيت و شجاعت و روحيه شهادت‏ طلبى اين دو بزرگوار است و ديگر آگاهى كامل امام سجاد(ع) و حضرت زينب(س) به نوع پشتوانه فكرى حكومت امويان در جوامع بشرى. حكومت‏ها هر اندازه كه توانمند و مقتدر باشند، بى‏ شك نيازمند پشتوانه فلسفى و عقيدتى ‏اند تا تكيه گاه نظام سياسى و اقتصادى آنان بوده و توجيه گر رفتار و مواضع آنها باشد. اين پشتوانه فكرى بر حسب تفاوت جامعه ‏ها مختلف است. بنى ‏اميه نيز براى تخدير افكار مردم و رام ساختن آنان شگردهاى زيادى داشتند كه يكى از راهكارهاى اساسى آنان جبرگرايى بود. در برابر هر كارى تلقين مى‏ نمودند كه اين كار خدا بود كه اينگونه شد و اگر مصلحت خدايى ايجاب نمى ‏كرد اين گونه نمى ‏شد. و اين خود يكى از حربه‏ هاى سياسى آنان براى ظلم و جنايت بود.

امام على ‏بن ‏الحسين(ع) بهمراه عمه بزرگوار خود به عنوان پيام رسانان كربلاي حسيني و با وقوف و آگاهى كامل به اين نيرنگ سياسى امويان، هم در كاخ ابن زياد و هم در قصر يزيد در شام، به مبارزه با اين پندار فكرى امويان پرداختند و آن را نشانه رفتند و با استدلال به آيات قرآن آن را مورد حمله قرار دادند.

اسـيـران را بـراى مـدتى كه در تاريخ ضبط نشده در كوفه نگه داشتند در اين مدت به دستور ابن زياد سرهاى شريف شهدا را گاهى بر درگاه كاخ نصب مى كردند و بر روى نى در كوچه هاى كوفه و قبايل اطراف مى چرخاندند.

سپس ابن زياد ملعون درباره اسيران و سرهاى شهدا از يزيد كسب تكليف كرده بود و يزيد به او دستور داده بود اهل بيت رسول خدا (ص) را به شام بفرستد

 

وقايع تا روز تاسوعا و ورود شمر ملعون

چون روز پنجشنبه نهم محرم الحرام رسيد شمر ملعون با نامه ابن زياد لعين در امر قتل امام عليه السلام به كربلا وارد شد و آن نامه را به ابن سعد نمود، چون آن پليد از مضمون نامه آگه گرديد خطاب كرد به شمر و گفت مالك وَيْلَكَ خداوند ترا از آبادانيها دور افكند و زشت كند چيزي را كه تو آورده‌اي، سوگند با خداي چنان گمان مي‌كنم كه تو بازداشتي ابن زياد را از آنچه من بدو نوشتم و فاسد كردي امري را كه اصلاح آن را اميد مي‌داشتم والله حسين آنكس نيست كه تسليم شود و دست بيعت به يزيد دهد چه جان پدرش علي مرتضي در پهلوهاي او جا دارد، شمر گفت اكنون با امر امير چه خواهي كرد؟ يا فرمان او بپذير و با دشمن او طريق مبارزت گير و اگرنه دست از عمل بازدار و امر لشكر را با من گذار، عمر سعد گفت لا وَلا كَرامَهَ لَكَ من اينكار را انجام خواهم داد تو همچنان سرهنگ پيادگان باش و من امير لشكرم، اين بگفت و در تهيه قتال با جناب سيدالشهداء عليه السلام شد.

شمر چون ديد كه ابن سعد مهياي قتال است به نزديك لشكر امام عليه السلام آمد و بانگ زد كه كجايند فرزندان خواهر من عبدالله و جعفر و عثمان و عباس چه آنكه مادر اين چهار برادر ام البنين از قبيله بني كلاب بود كه شمر ملعون نيز از اين قبيله بوده جناب امام حسين عليه السلام بانگ او را شنيد برادران خود را امر فرمود كه جواب او را دهيد اگرچه فاسق است لكن با شما قرابت و خويشي دارد، پس آن سعادتمندان با آن شقي گفتد چه بود كارت؟ گفت اي فرزندان خواهر من شماها در امانيد با برادر خود حسين رزم ندهيد از دور برادر خود كناره گيريد و سر در طاعت اميرالمؤمنين يزيد (ملعون) درآوريد.

جناب عباس بن علي عليه السلام بانگ بر او زد كه بريده باد دستهاي تو و لعنت باد بر اماني كه تو از براي ما آوردي، اي دشمن خدا امر مي‌كني ما را كه دست از برادر و مولاي خود حسين بن فاطمه عليه السلام برداريم و سر در طاعت ملعونان و فرزندان ملاعينان درآوريم آيا ما را امان مي‌دهي و از براي پسر رسول خدا صلي الله عليه و آله امان نيست؟ شمر از شنيدن اين كلمات خشمناك شد و به لشكرگاه خويش بازگشت.

پس ابن سعد لشكر خويش را بانگ زد كه يا خليل الله اركبي و بالجّنه ابشري اي لشكرهاي خدا سوار شويد و مستبشر بهشت باشيد، پس جنود نامسعود او سوار گشته و رو به اصحاب حضرت سيدالشهداء عليه السلام آوردند در حالي كه حضرت سيدالشهداء عليه السلام در پيش خيمه شمشير خود را برگرفته بود و سر به زانوي اندوه گذاشته و به خواب رفته بود و اين واقعه در عصر روز نهم محرم الحرام بود.

شيخ كليني از حضرت صادق عليه السلام روايت فرموده كه آن جناب فرمود روز تاسوعا روزي بود كه امام حسين عليه السلام و اصحابش را در كربلا محاصره كردند و سپاه اهل شام بر قتال آن حضرت اجتماع كردند، و ابن مرجانه و عمر سعد خوشحال شدند به سبب كثرت سپاه و بسياري لشكر كه براي آنها جمع شده بودند و حضرت امام حسين عليه السلام و اصحاب او را ضعيف شمردند و يقين كردند كه ياوري از براي آن حضرت نخواهد آمد و اهل عراق او را مدد نخواهند كرد، پس فرمود پدرم فداي آن ضعيف و غريب.

و بالجمله چون جناب زينب سلام الله عليها صداي ضجه و خروش لشكر را شنيد نزد برادر دويد و عرض كرد برادر مگر صداهاي لشكر را نمي‌شنويد كه نزديك شده‌اند، پس حضرت سر از زانو برداشت و خواهر را فرمود كه اي خواهر اكنون رسول خدا (ص) را در خواب ديدم كه به من فرمود تو به سوي ما خواهي آمد، چون حضرت زينب سلام الله عليها اين خبر وحشت اثر را شنيد طپانچه بر صورت زد و صدا را به واويلا بلند كرد، حضرت فرمود كه اي خواهر ويل و عذاب از براي تو نيست ساكت باش خدا ترا رحمت كند. پس جناب عباس عليه السلام به خدمت آن حضرت آمد و عرض كرد برادر لشكر روي به شما آورده حضرت برخاست و فرمود اي برادر عباس سوار شو جانم فداي تو باد و برو ايشان را ملاقات كن و بپرس چه شده كه ايشان رو به من آورده‌اند. جناب عباس عليه السلام با بيست سوار كه از جمله زهير و حبيب بودند به سوي ايشان شتافت و از ايشان پرسيد كه غرض شما از اين حركت و غوغا چيست؟ گفتند از امير حكم آمده كه بر شما عرض كنيم كه در تحت فرمان او در آئيد و اطاعت او را لازم دانيد و اگرنه با شما قتال و مبارزت كنيم، جناب عباس عليه السلام فرمود پس تعجيل مكنيد تا من برگردم و كلام شما را با برادرم عرضه دارم. ايشان توقف نمودند جناب عباس (ع) به سرعت تمام به سوي آن امام انام شتافت و خبر آن لشكر را بر آن جناب عرضه داشت. حضرت فرمود به سوي ايشان برگرد و از ايشان مهلتي بخواه كه امشب را صبر كنند و كارزار به فردا اندازند كه امشب قدري نماز و دعا و استغفار كنم چه خدا مي‌داند كه من دوست مي‌دارم نماز و تلاوت قرآن و كثرت دعا و استغفار را، و از آن سوي اصحاب عباس در مقابل آن لشكر توقف نموده بودند و ايشان را موعظه مي‌نمودند تا جناب عباس (ع) برگشت و از ايشان آن شب را مهلت طلبيد.

سيد فرموده كه ابن سعد خواست مضايقه كند عمرو بن الحجاج الزبيدي گفت به خدا قسم اگر ايشان از اهل ترك و ديلم بودند و از ما چنين امري را خواهش مي‌نمودند ما اجابت مي‌كرديم ايشان را، تا چه رسد به اهل بيت (صلي الله عليه و آله).

و در روايت طبري است كه قيس بن اشعث گفت اجابت كن خواهش ايشان را و مهلتشان ده لكن به جان خودم قسم است كه اين جماعت فردا صبح با تو مقاتله خواهند كرد و بيعت نخواهند نمود. عمر سعد گفت به خدا قسم اگر اين بدانم امر ايشان را به فردا نخواهم افكند پس آن منافقان آن شب را مهلت دادند، و عمر سعد رسولي در خدمت جناب عباس (ع) روان كرد و پيام داد براي آن حضرت كه يك امشب را به شما مهلت داديم بامدادان اگر سر به فرمان درآوريد شما را به نزد پسر زياد كوچ خواهيم داد و اگر نه دست از شما برنخواهيم داشت و فيصل امر را بر ذمت شمشير خواهيم گذاشت، اين هنگام دو لشكر به آرامگاه خود باز شدند

 

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤    یا  حسن   َع




فلسفه نام نهادند ن روز عاشورا و تاسوعا

 

تسع« در عربى به معناى نٌه و تاسع و تاسوعا به معناى نهم مى باشد. چنانكه »عشر« به معناى ده و عاشورا به معناى دهم مى باشد. كاروان اباعبدالله الحسين عليه السلام در روز دوم محرم به سرزمين مقدس كربلا فرود آمد و تا روز عاشورا در آن سرزمين بودند به لحاظ آن كه حوادث مهم كربلا در روز نهم و دهم ماه محرم الحرام اتفاق افتاد اين دو روز را برجسته تر نموده و به نام تاسوعا و عاشورا يعنى روز نهم و دهم محرم الحرام ناميدند.
عصر روز تاسوعا، لشكريان عمر بن سعد با محاصره سپاه امام حسين عليه السلام قصد آغاز حمله را داشتند كه بنا به درخواست امام حسين عليه السلام كه توسط حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام با طرف مقابل در ميان گذاشته شد، جنگ را به فردا يعنى روز عاشورا موكول نمود و علت درخواست اين مهلت، شب عاشورا را براى راز و نياز بيشتر با خدا بود. از طرف ديگر روز عاشورا كه اوج مصيبت هاى خاندان اهل بيت پيامبر بود و متعلق به خود امام حسين عليه السلام و روز قبل از آن به نزديك ترين افراد آن سپاه يعنى پرچمدار رشيد كربلا ابوالفضل العباس عليه السلام كه مظهر غيرت و وفا و خشم عليه ظالمين است مى باشد.

 

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤    یا  حسن   َع

 

اس ام اس تاسوعا و عاشورا

 

قیامت بی حسین غوغا ندارد"شفاعت بی حسین معنا ندارد"حسینی باش كه در محشر نگویند"چرا پرونده ات امضاء ندارد

آبروی حسین به كهكشان می ارزد ، یك موی حسین بر دو جهان می ارزد ، گفتم كه بگو بهشت را قیمت چیست ، گفتا كه حسین بیش از آن می ارزد

ماه خون ماه اشك ماه ماتم شد ، بر دل فاطمه داغ عالم شد . فرا رسیدن ماه محرم را به عزادارن راستینش تسلیت عرض میكنم

ای وجودت عشق را معنای حسین عالمی یك قطره تو دریا حسین فرا رسیدن ماه محرم را به تمامی مسلمانان جهان تسلیت می گم

پرسیدم:ازحلال ماه، چراقامتت خم است؟ آهی كشیدوگفت:كه ماه محرم است.گفتم:  كه چیست محرم؟باناله گفت:ماه عزای اشرف اولادآدم است

السلام علیكم یااباصالح المهدى (عج)السلام علیك یاامین الله فى ارض وحجته على عباده(یاصاحب الزمان آجرک الله)ماه محرم بر شما وعاشقان حسین تسلیت عرض مینمایم)

اردوی محرم به دلم خیمه به پا كرد

دل را حرم و بارگه خون خدا كرد

محرم آمد و ماه عزا شد

مه جانبازی خون خدا شد

جوانمردان عالم را بگویید

دوباره شور عاشوار به پا شد

حسین میا به کوفه ، کوفه وفا ندارد ...

ای به دل بسته ، قدری آهسته

کن مدارا با ، زینب خسته ...

یا حسین مظلوم ...

یه جائیه تو دنیا همه براش می میرن

تموم حاجتا رو همه از می گیرن

بین دو نهر آبه ، یه سرزمین خشکه

شمیم باغ و لاله اش خوشبو ز عط مُشکه

شبای جمعه زهرا زائر این زمینه

سینه زن حسینه ، یل ام البنینه ...

دوست دارم هر چی دارم بدم به راه تو حسین

تا که سینه خیز بیام میون بین الحرمین

السلام ای وادی کرببلا

السلام ای سرزمین پر بلا

السلام ای جلوه گاه ذوالمنن

السلام ای کشته های بی کفن

ایکاش بودیم آن زمان کاری کنیم

از تو و طفلان تو یاری کنیم

کاش ما هم کربلایی می شدیم

در رکاب تو فدایی می شدیم

السلام علیک یا ابا عبدالله ...

كربلا لبریز عطر یاس شد. . . .نوبت جانبازی عباس شد

دیباچه ی عشق و عاشقی باز شود

دلها همه آماده ی پرواز شود

با بوی محرم الحرام تو حسین

ایام عزا و غصه آغاز شود

نازم آن آموزگاری را که در یک نصف روز

دانش‌آموزان عالم را همه دانا کند

ابتدا قانون آزادی نویسد بر زمین

بعد از آن با خون هفتاد و دو تن امضا کند

دل را اگر از حسین بگیرم چه كنم

بی عشق حسین اگر بمیرم چه كنم

فردا كه كسی را به كسی كاری نیست

دامان حسین اگر نگیرم چه كنم

گویند كه در روز قیامت علمدار شفاعت زهراست . . . علم فاطمه دست قلم عباس است.

پرسیدم از هلال چرا قامتت خم است ؟

آهی کشید و گفت ماه محرم است...

باز محرم رسید، ماه عزای حسین

سینه‌ی ما می‌شود، كرب و بلای حسین

كاش كه تركم شود غفلت و جرم و گناه

تا كه بگیرم صفا، من ز صفای حسین

فرشته‌ها از امشب صبوی غم می‌نوشن

دوباره اهل جنت پیرهن سیاه می‌پوشن

با آب طلا نام حسین قاب کنید

با نام حسین یادی از آب کنید

خواهید مه سربلند و جاوید شوید

تا آخر عمر تکیه بر ارباب کنید

فرا رسیدن ماه محرم تسلیت باد

باز محرم شدو دلها شکست              از غم زینب دل زهرا شکست

باز محرم شد و لب تشنه شد            از عطش خاک کمرها شکست

آب در این تشنگی از خود گذشت       دجله به خون شد دل صحرا شکست

قاسم ولیلا همه در خون شدند          این چه غمی بود که دنیا شکست

محرم ماه غم نیست ماه عشق است     محرم مَحرم درد حسین است

هر دم به گوش می رسد آوای زنگ قافله ، این قافله تا كربلا دیگر ندارد فاصله . حلول ماه محرم ، ماه پژمرده شدن گلستان فاطمه تسلیت باد . التماس دعا

نام من سرباز کوی عترت است ، دوره آموزشی ام هیئت است . پــادگــانم چــادری شــد وصــله دار ، سر درش عکس علی با ذوالفقار . ارتش حیــدر محــل خدمتم ، بهر جانبازی پی هر فرصتم . نقش سردوشی من یا فاطمه است ، قمقمه ام پر ز آب علقمه است . رنــگ پیراهــن نه رنــگ خاکــی است ، زینب آن را دوخته پس مشکی است . اسـم رمز حمله ام یاس علــی ، افسر مافوقم عباس علی (ع)

عالم همه محو گل رخسار حسین است ، ذرات جهان درعجب از كار حسین است . دانی كه چرا خانه ی حق گشته سیه پوش ، یعنی كه خدای تو عزادار حسین است

عالم همه قطره و دریاست حسین ، خوبان همه بنده و مولاست حسین ، ترسم كه شفاعت كند از قاتل خویش ، از بس كه كَرَم دارد و آقاست حسین

 

 

 

دانلود مداحی ترکی، سینه زنی آذری، از مداحان مختلف،محرم 87

*****دانلود در ادامه مطلب*****
فریاد بر آرم الایا اهل عالم
من سائل دست کریم مجتبایم
یا حق امام حسن مجتبی علیه السلام پشت وپناه تون

امین مقدم

سینه زنی - 1

سینه زنی - 2

سینه زنی - 3

سینه زنی - 4

سینه زنی - 5

سینه زنی - 6

سینه زنی - 7

سینه زنی - 8

سینه زنی - 9

 

باقر منصوری

 

سینه زنی - 1

سینه زنی - 2

سینه زنی - 3

سینه زنی - 4

 

داوود علیزاده

 

سینه زنی - 1

سینه زنی - 2

سینه زنی - 3

سینه زنی - 4

سینه زنی - 5

سینه زنی - 6

سینه زنی - 7

سینه زنی - 8

سینه زنی - 9

 

اسفندیاری

 

سینه زنی - 1

 

غلامرضا زنجانی

 

سینه زنی - 1

 

ایمان نژاد

 

سینه زنی - 1

سینه زنی - 2

سینه زنی - 3

سینه زنی - 4

سینه زنی - 5

سینه زنی - 6

سینه زنی - 7

سینه زنی - 8

سینه زنی - 10

سینه زنی - 11

سینه زنی - 12

سینه زنی - 13

سینه زنی - 14

سینه زنی - 15

سینه زنی - 16

سینه زنی - 17

سینه زنی - 18

 

رضوان پور

 

سینه زنی - 1

سینه زنی - 2

سینه زنی - 3

سینه زنی - 4

سینه زنی - 5

 

سلیم موذن زاده

 

سینه زنی - 1

سینه زنی - 2

سینه زنی - 3

سینه زنی - 4

سینه زنی - 5

سینه زنی - 6

سینه زنی - 7

سینه زنی - 8

سینه زنی - 10

سینه زنی - 11

سینه زنی - 12

سینه زنی - 13

سینه زنی - 14

سینه زنی - 15

سینه زنی - 16

سینه زنی - 17

سینه زنی - 18

سینه زنی - 19

سینه زنی - 20

سینه زنی - 21

سینه زنی - 22

سینه زنی - 23

سینه زنی - 24

سینه زنی - 25

سینه زنی - 26

سینه زنی - 27

سینه زنی - 28

سینه زنی - 29 - شام غریبان

سینه زنی - 30 - شام غریبان

سینه زنی - 31 - شام غریبان

سینه زنی - 32

سینه زنی - 33

سینه زنی - 34

سینه زنی - 35

سینه زنی - 36

سینه زنی - 37

سینه زنی - 38

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

دانلود نوحه ، مداحی و مرثیه ویژه محرم

دانلود نوحه ” باز به عشق کربلا “با صدای حاج جواد مقدم 

دانلود نوحه ، مرثیه و مداحی محرم


    برای دانلود اینجا کلیک کنید

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

جلسه عزاداری شب ششم محرم 1389 هیئت رایت العباس(ع) با مداحی حاج محمود کریمی بصورت صوتی آماده دریافت می باشد.

دریافت فایلهای صوتی:

بخش اول - به راه توست شهادت به از ولادت من (غزل مصیبت)

بخش دوم - روضه حضرت قاسم (ع)

بخش سوم - وای شاخه ی شمشاد حرم (زمینه)

بخش چهارم - رو چشمام نم بارون (واحد)

بخش پنجم - روی نیازم کجاست روی حسین است و بس (شور)

بخش ششم - اذان کربلایی (شور)

 

 

 

 

مکر خدا به چه معناست؟

قرآن
«بعد از وفات ابوطالب و خدیجه، سختگیری بر رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) به حد اعلا رسید در این میان خدا وسیله عجیبی فراهم کرد. مردم مدینه دو قبیله بودند به نام اوس و خزرج که همیشه با هم جنگ داشتند. یک نفر از آنها به نام اسعدبن زراره به مکه می آید برای اینکه از قریش استمداد کند... اتفاقا او موقعی برای طواف می رود که رسول اکرم(صلی الله علیه وآله) در کنار کعبه در حجر اسماعیل نشسته بودند و با خودشان قرآن می خواندند. در گوش این شخص پنبه کرده بودند... یک وقت با خودش فکر کرد عجب دیوانگی است که من گوشهایم را پنبه کرده ام... پنبه از گوشش بیرون انداخت. آیات قرآن را شنید. تمایل پیدا کرد. این امر منشأ آشنایی مردم مدینه با رسول اکرم شد.» (آشنایی با قرآن، ج3، ص 26 و 27 )

مکر خدا به چه معناست؟


«بعد از وفات ابوطالب و خدیجه، سختگیری بر رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) به حد اعلا رسید در این میان خدا وسیله عجیبی فراهم کرد. مردم مدینه دو قبیله بودند به نام اوس و خزرج که همیشه با هم جنگ داشتند. یک نفر از آنها به نام اسعدبن زراره به مکه می آید برای اینکه از قریش استمداد کند... اتفاقا او موقعی برای طواف می رود که رسول اکرم(صلی الله علیه وآله) در کنار کعبه در حجر اسماعیل نشسته بودند و با خودشان قرآن می خواندند. در گوش این شخص پنبه کرده بودند... یک وقت با خودش فکر کرد عجب دیوانگی است که من گوشهایم را پنبه کرده ام... پنبه از گوشش بیرون انداخت. آیات قرآن را شنید. تمایل پیدا کرد. این امر منشأ آشنایی مردم مدینه با رسول اکرم شد.» (آشنایی با قرآن، ج3، ص 26 و 27 )

«بعد حضرت رسول(صلی الله علیه و آله) مصعب بن عمیر را به مدینه فرستادند و او در آنجا به مردم قرآن تعلیم داد.» (همان، ص27)

«تقریبا جوّ مدینه مساعد شد. قریش هم روز به روز بر سختگیری خود می افزودند، و در نهایت امر تصمیم گرفتند که دیگر کار رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) را یکسره کنند. در دارالندوه تشکیل جلسه دادند که این آیه قرآن[30 انفال] اشاره به آنهاست.» (همان، ص28 )

«در آن مجلس شیخ نجدی هم اظهار نظر کرد و در آخر هم نظر شیخ نجدی تصویب شد... مورد قبول واقع شد که او را بکشند ولی به این شکل که از هر یک از قبایل قریش یک نفر در کشتن شرکت کند و از بنی هاشم هم یک نفر باشد و دسته جمعی او را بکشند و به این ترتیب خونش را لوث کنند... همان شبی که اینها تصمیم گرفتند.. وحی الهی بر پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله) نازل شد: " وَ إذ یَمکُر بِکَ الذین کفروا لِیُثبِتوک أو یَقتُلوک..." از مکه بیرون برو.»

«در این جهت حتی یک نفر تشکیک نکرده است که پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله) علی علیه السلام را خواست و فرمود: علی جان! تو امشب باید برای من فداکاری کنی.» (همان، ص 29 و 30 ) 

خدا چنان نیست که آنها را عذاب کند در حالی که تو(پیامبر) در میان آنها هستی، و خدا چنان نیست که آنها را عذاب کند در حالی که گنهکارند و استغفار می کنند. در نهج البلاغه نقل شده که: خدا در امان داشت؛ اول رسول خدا و دوم استغفار. ایها الناس! یک امان رفت، امان دیگر را میان خودتان حفظ کنید.

معنای مکر خدا


آیا خداوند متعال حیله می کند یا معنای مکر چیزی جز این است؟ «مکر نقشه ای است که هدفش روشن نیست. اگر انسان نقشه ای بکشد که آن  نقشه هدف معینی در نظر دارد اما مردم که می بینند خیال می کنند برای هدف دیگری است، این را می گویند «مکر»؛ خدا هم گاهی حوادث را طوری به وجود می آورد که انسان نمی داند این حادثه برای فلان هدف و مقصد است ... حالا قرآن می گوید ببینید خداوند پیغمبر را در چه سختیهایی به چه نحوی کمک و مدد کرد. آنها نقشه کشیدند و فکر کردند و سیاست بکار بردند ولی نمی دانستند که خدا اگر بخواهد، مکر او بالاتر است.»(همان، ص 33)
 

بهانه جویی مدعیان بشری بودن قرآن

«می دانیم که ابزار پیغمبر، معجزه پیغمبر و آن چیزی که برای پیغمبر نظیر عصای موسی بود، قرآن بود و بس. و پیغمبر مددکار دیگری نداشت... قریش ناچار بود با این وسیله پیغمبر به مبارزه بپردازد. پیغمبر می گفت این کتاب، سخن خدا و مافوق سخن بشر است. آنها [کفار] می بایست پاسخی تهیه کنند... آنها برای اینکه با پیغمبر مبارزه کنند رؤسایشان گاهی می آمدند بصورت ادعا پارازیت می دادند ولی هیچگاه عمل نمی کردند. می گویند ما هم شنیدیم "قالوا قد سمعنا" اگر ما بخواهیم می توانیم مثلش را بگوییم اما نمی خواهیم بگوییم. خیلی حرف عجیبی است! اگر می توانستند، همان ساعت اول می گفتند.»(همان، ص 34)

«این سخن برای این بود که بلکه بعضی از مستضعفین[فکری] و بیچاره ها را گول بزنند... گفتند: "لو نشاءُ لقلنا لقُلنا مثلَ هذا" میل ما نیست و الا اگر میل ما باشد مثل این می توانیم بگوییم چیزی نیست، اینها افسانه های گذشتگان است و افسانه های گذشتگان موضوع مهمی نیست.»(همان، ص35)

 

تسلیم در مقابل حق


«ما نباید به خودمان خوشبین باشیم. مسلّما آن حالت واقعی در مقابل حقیقت، صد در صد در ما نیست... تسلیم در مقابل حق یعنی [انسان] وقتی مواجه با حق شد حالت طغیان و عصیان نداشته باشد... آیا در اصول[دین] ، علم یا یقین کافی است؟ این طور نیست. البته اعتقاد و علم لازم است... ولی غیر از اعتقاد، درمقابل اصول دین ، تسلیم لازم است یعنی تمرّد نداشتن.» (همان، ص 38)
آیا خداوند متعال حیله می کند یا معنای مکر چیزی جز این است؟ «مکر نقشه ای است که هدفش روشن نیست. اگر انسان نقشه ای بکشد که آن  نقشه هدف معینی در نظر دارد اما مردم که می بینند خیال می کنند برای هدف دیگری است، این را می گویند «مکر»؛ خدا هم گاهی حوادث را طوری به وجود می آورد که انسان نمی داند این حادثه برای فلان هدف و مقصد است ... حالا قرآن می گوید ببینید خداوند پیغمبر را در چه سختیهایی به چه نحوی کمک و مدد کرد. آنها نقشه کشیدند و فکر کردند و سیاست بکار بردند ولی نمی دانستند که خدا اگر بخواهد، مکر او بالاتر است.

دو مانع عذاب مسلمین


"و ما کان اللهُ لیُعذّبَهم و أنتَ فیهم و ما کان اللهَ مُعذُّبَهم و هم یَستغفرون" (آیه 33، انفال)
«خدا چنان نیست که آنها را عذاب کند در حالی که تو(پیامبر) در میان آنها هستی، و خدا چنان نیست که آنها را عذاب کند در حالی که گنهکارند و استغفار می کنند. در نهج البلاغه نقل شده که: خدا در امان داشت؛ اول رسول خدا و دوم استغفار. ایها الناس! یک امان رفت، امان دیگر را میان خودتان حفظ کنید.»(همان، ص39)

«آیا مقصود این است که جسم پیغمبر در میان مردم باشد؟ ظاهر همین است . ولی بعید نیست که منظور، سنت و احکام پیغمبر و تعلیمات او باشد. در این صورت معنی آیه چنین می شود: مادامی که دستورات و تعلیمات تو در میان آنهاباشد ویا حالت توبه و بازگشت داشته باشند، خداوند عذابشان نمی کند.»(همان، ص40)

 

مسجدالحرام متعلق به همه

«قریش خودشان را متولیان کعبه و مسجدالحرام می دانستند، می گفتند کعبه مال ماست... قرآن با این فکر مبارزه کرد، گفت هیچ کس تا دامنه قیامت حق ندارد ادعا کند من اختیار دار مسجدالحرام هستم. این دو متعلق به عموم مردم متّقی و مسلمان است.»(همان، ص41)

«مهدی [عباسی] می خواست مسجدالحرام را توسعه بدهد. برخی گفتند: نمی فروشیم ... امام باقر علیه السلام استدلال عجیبی کرد، ثابت نمود چون مسجدالحرام است اگر مصلحت مسجدالحرام ایجاب کرد، رضایت صاحبخانه شرط نیست...[فرمود:] در همه دنیا یک نقطه است که اول مسجد در آنجا بنا شده، آن سرزمین را احیا کرده و آن سرزمین مکه است؛ زیرا مکه وادی غیر ذی زرع [یعنی غیر قابل کشت] بود و مالکی نداشت... حق کعبه و مسجدالحرام محفوظ است.»(همان، ص43)

 

تعبّد در عبادت


«قرآن عمل این اولیاء را که خودشان را صاحب اختیار می دانستند نشان می دهد که با کعبه چه کردند... یکی از کارهایی که باید انجام می شد نماز بود. آنقدر از سر و ته آن زدند و بر آن افزودند که بصورت سوت و کف زدن درآمد، و حال آنکه عبادتها توقیفی هستند؛ یعنی در عبادت خدا از نظر کیفیت و کمیّت نباید اِعمال سلیقه کرد. بلکه باید همان طور که برای ما بیان کرده اند بدون کم و زیاد اجرا شود. چون چرا بردار نیست... اگر در عبادتها سلیقه را دخالت بدهیم به تدریج چیزی از آب در می آید که مصداق این شعر می شود:
 

بس که ببستند بر او برگ و ساز

 
 
 گر تو ببینی نشناسیش باز »

(همان، ص44)
«ممکن است بپرسید چرا انسان در بعضی مسائل، فهمیده یا نفهمیده باید متعبد باشد، مانند اخفات نماز ظهر؟ البته فلسفه دارد، تأمل کن، اما هیچ وقت فکر نکن که بخاطر فلسفه انجام می دهی بلکه بگو انجام می دهم و سعی می کنم بیشتر بفهمم.»(همان، ص45)

استاد شهید اشاره به شبهه ای می کنند که الان نیز سر زبانهاست ولی در صدد جواب تفصیلی نیستند تنها بیان می کنند که باید هدف از عبادت  خدا باشد نه فلسفه آن.


 

 

 


حاج محمود کریمی

 

خدا رو شکر محرم رو دیدم دوباره Play
کی میدونه شاید امسال برای آقا بمیرم Play
دلم برات تنگه Play

 

حاج حسن خلج
یا قوم حی علی العزا    Play
ستاره شب¬نشین عاشقات                 Play

 

حاج احمد واعظی
باز به عشق کربلا                                  Play
ای اختر آسمان دلها Play

 

حاج جواد مقدم
بازم دلم گرفته                                    Play

 

حاج مهدی اکبری
کوفه سرفصل خزان است کجا می¬آیی Play
آقا دلم تنگ برات Play

 

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""   یا حسین    َع



 

وسعت علم در كودكی امام حسن مجتبی

حذیفة بن یمان نقل می‏كند كه روزی بر بلندای كوهی، درمجاورت پیامبر بودیم و امام حسن علیه‏السلام كه كودكی خردسال بود، با وقار و طمأنینه در حال راه رفتن بود. پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله فرمودند: «اِنَّ جَبْرَئیلَ یَهْدیهِ وَ میكائیلَ یُسَدِّدُهُ وَ هُوَ وَلَدی وَالطّاهِرُ مِنْ نَفْسی وَ ضِلْعٌ مِنْ أَضْلاعی هذا سِبْطی وَ قُرَّةُ عَیْنی بِأَبی هُوَ؛ همانا جبرئیل او را همراهی می‏كند و میكائیل از او محافظت می‏نماید و او فرزند من و انسان پاكی از نفس من و عضوی از اعضاء من و فرزند دختر و نور چشم من است. پدرم فدای او باد.»

پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله ایستاد و ما هم ایستادیم، ایشان به امام حسن علیه‏السلام فرمود: «أَنْتَ تُفّاحَتی وَ أَنْتَ حَبیبی وَ مُهْجَةُ قَلْبی؛ تو ثمره من و محبوب من و روح و روان منی.»

در این هنگام یك مرد اعرابی به سوی ما می‏آمد، حضرت صلی‏الله‏علیه‏و‏آله فرمود: مردی به سوی شما می‏آید كه با كلامی تند با شما سخن می‏گوید و شما از او بیمناك می‏شوید. او سؤالهایی خواهد پرسید و در كلامش درشتی و تندی است.

اعرابی نزدیك شد و بدون اینكه سلام كند گفت: كدام یك از شما محمّد است؟ گفتیم: چه می‏خواهی؟ پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله به او فرمودند: «مَهْلاً؛ آهسته [ای اعرابی].» او كه از این برخورد، پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله را شناخت گفت: «یا مُحَمَّدُ! لَقَدْ كُنْتُ أُبْغِضُكَ وَ لَمْ أَرَكَ وَالآنَ فَقَدِ ازْدَدْتُ لَكَ بُغْضا؛ ای محمّد! درگذشته كینه تو را به دل داشتم ولی تو را ندیده بودم و الآن بغضم نسبت به تو بیشتر شد.»

وسعت علم در كودكی امام حسن مجتبی

حذیفة بن یمان نقل می‏كند كه روزی بر بلندای كوهی، درمجاورت پیامبر بودیم و امام حسن علیه‏السلام كه كودكی خردسال بود، با وقار و طمأنینه در حال راه رفتن بود. پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله فرمودند: «اِنَّ جَبْرَئیلَ یَهْدیهِ وَ میكائیلَ یُسَدِّدُهُ وَ هُوَ وَلَدی وَالطّاهِرُ مِنْ نَفْسی وَ ضِلْعٌ مِنْ أَضْلاعی هذا سِبْطی وَ قُرَّةُ عَیْنی بِأَبی هُوَ؛ همانا جبرئیل او را همراهی می‏كند و میكائیل از او محافظت می‏نماید و او فرزند من و انسان پاكی از نفس من و عضوی از اعضاء من و فرزند دختر و نور چشم من است. پدرم فدای او باد.»

پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله ایستاد و ما هم ایستادیم، ایشان به امام حسن علیه‏السلام فرمود: «أَنْتَ تُفّاحَتی وَ أَنْتَ حَبیبی وَ مُهْجَةُ قَلْبی؛ تو ثمره من و محبوب من و روح و روان منی.»

در این هنگام یك مرد اعرابی به سوی ما می‏آمد، حضرت صلی‏الله‏علیه‏و‏آله فرمود: مردی به سوی شما می‏آید كه با كلامی تند با شما سخن می‏گوید و شما از او بیمناك می‏شوید. او سؤالهایی خواهد پرسید و در كلامش درشتی و تندی است.

اعرابی نزدیك شد و بدون اینكه سلام كند گفت: كدام یك از شما محمّد است؟ گفتیم: چه می‏خواهی؟ پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله به او فرمودند: «مَهْلاً؛ آهسته [ای اعرابی].» او كه از این برخورد، پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله را شناخت گفت: «یا مُحَمَّدُ! لَقَدْ كُنْتُ أُبْغِضُكَ وَ لَمْ أَرَكَ وَالآنَ فَقَدِ ازْدَدْتُ لَكَ بُغْضا؛ ای محمّد! درگذشته كینه تو را به دل داشتم ولی تو را ندیده بودم و الآن بغضم نسبت به تو بیشتر شد.»

پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله تبسّم كردند، ماخواستیم به اعرابی حمله كنیم كه آن حضرت با اشاره ما را منع فرمودند. اعرابی گفت: تو گمان می‏كنی پیامبری؟ نشانه و دلیل نبوّت تو چیست؟ رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله فرمودند: «اِنْ أحْبَبْتَ أَخْبَرَكَ عُضْوٌ مِنْ أَعْضائی فَیَكُونُ ذلِكَ أَوْكَدَ لِبُرهانی؛ اگر دوست داشته باشی عضوی از اعضاء من به تو خبر دهد تا برهانم كامل‏تر شود.»

اعرابی پرسید: مگر عضو می‏تواند سخن بگوید؟ پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله فرمود: «نَعَمْ، یا حَسَنُ قُمْ؛ آری، ای حسن! برخیز.» آن مرد امام حسن علیه‏السلام را به خاطر كودكیش، كوچك شمرد و گفت: پیامبر فرزند كوچكی را می‏آورد و بلند می‏كند تا با من تكلّم كند. پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله فرمودند: «اِنَّكَ سَتَجِدُهُ عالِما بِما تُریدُ؛ تو او را به آنچه اراده كرده‏ای دانا خواهی یافت.» امام حسن علیه‏السلام شروع به تكلّم كرد و فرمود:


ما غَبِیّا سَأَلْتَ وَابْنَ غَبِیٍّ فَإِنْ تَكُ قَدْ جَهِلْتَ فَإِنَّ عِنْدی وَ بَحْرا لاتُقَسِّمُهُ الدَّوالی تُراثا كانَ أَوْرَثَهُ الرَّسُولُ؛
بَلْ فَقیها اِذَنْ وَ أَنْتَ الْجَهُولُ شِفاءَ الْجَهْلِ ما سَأَلَ السَّؤُولُ تُراثا كانَ أَوْرَثَهُ الرَّسُولُ؛ تُراثا كانَ أَوْرَثَهُ الرَّسُولُ؛
آرام باش ای اعرابی! تو از انسان كند ذهن و فرزند شخص كند ذهن سؤال نكردی، بلكه از یك فقیه و دانشمند سؤال كرده‏ای ؛ ولی تو جاهل و نادانی.

پس اگر تو نادانی، همانا شفای جهل تو نزد من است؛ زمانی كه سؤال كننده‏ای سؤال كند. دریای علمی نزد من است كه آن را با هیچ ظرفی نمی‏توان تقسیم كرد و این ارثی است كه پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله از خود به جای گذاشته است.»

سپس فرمودند: «لَقَدْ بَسَطْتَ لِسانَكَ وَ عَدَوْتَ طَوْرَكَ وَ خادَعْتَ نَفْسَكَ غَیْر اَنَّكَ لاتَبْرَحُ حَتّی تُؤْمِنُ اِنْ شاءَ اللّهُ؛ هر آینه زبانت را باز كردی و از حدّ خود فراتر رفتی و خود را فریفتی، ولی از اینجا نمی‏روی مگر اینكه ایمان می‏آوری، اگر خدا بخواهد.»

بعد از آن، امام علیه‏السلام جزء به جزء وقایعی را كه برای او اتفاق افتاده بود، بیان كرد و فرمود: «شما درمیان قومتان اجتماع كردید وگمان كردید كه پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله فرزندی ندارد و عرب هم از او بیزار است، لذا خون خواهی ندارد و تو خواستی او را بكشی و نیزه‏ات را برداشتی، ولی راه بر تو سخت شد، در عین حال از تصمیم خود منصرف نشدی و در حال ترس و واهمه به سوی ما آمدی. من به تو از سفرت خبر می‏دهم كه در شبی صاف و بدون ابر خارج شدی، ناگهان باد شدیدی وزیدن گرفت و تاریكی شب بیشتر شد و باران شروع به باریدن كرد و تو با دلتنگی تمام باقی ماندی و ستاره‏ای در آسمان نمی‏دیدی تا بواسطه آن راه را پیدا كنی... .»

مرد عرب با تعجّب گفت: «مِنْ أَیْنَ قُلْتَ یا غُلامُ هذا، كَأَنَّكَ كَشَفْتَ عَنْ سُوَیْدِ قَلْبی وَ لَقَدْ كُنْتَ كَأَنَّكَ شاهَدْتَنی وَ ما خَفِیَ عَلَیْكَ شَیْ‏ءٌ مِنْ أَمْری وَ كَأَنَّهُ عِلْمُ الْغَیْبِ؛ ای كودك! این خبرها را از كجا گفتی؟ تو از تاریكی و سیاهی قلب من پرده برداشتی، گویا تو مرا نظاره كرده بودی و از حالات من چیزی بر تو مخفی نیست؛ چنان كه گویی این علم غیب است.»

سپس آن مرد به دست امام حسن علیه‏السلام مسلمان شد و رسول گرامی اسلام صلی‏الله‏علیه‏و‏آله مقداری قرآن به او آموخت و او از پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله اجازه گرفت و به سوی قوم و قبیله خود بازگشت و عده‏ای را به دین اسلام وارد كرد.

بعد از آن، هر موقع كه امام حسن علیه‏السلام را می‏دیدند، خطاب به ایشان می‏گفتند: «لَقَدْ أُعْطِیَ مالَمْ یُعْطَ أَحَدٌ مِنَ النّاسِ؛ همانا به امام حسن علیه‏السلام نعمتی عطا شده كه به أحدی داده نشده است.11»


""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""   یا حسین    َع

 

مجموعه مداحی ویژه محرم 88با بیش از 15000لینک مداحی  از

برای دانلود روی لینک ها کلیک کنید

دانلود مداحی مرحوم سید جواد ذاکر


دانلود مداحی مرحوم اغاسی


دانلود مداحی حاج محمود کریمی


دانلود مداحی حاج منصور ارضی


دانلود مداحی حمید رضا علیمی



دانلود مداحی مهدی مختاری


دانلود مداحی جواد مقدم


دانلود مداحی عبدالرضا هلالی


دانلود مداحی حسین سیب سرخی


دانلود مداحی مهدی اکبری


دانلود مداحی حاج احمد واعظی


دانلود مداحی سید مجید بنی فاطمه


دانلود مداحی سید مهدی میر داماد


دانلود مداحی روح الله بهمنی


دانلود مداحی حاج محمد رضا طاهری


دانلود مداحی مهدی سلحشور -سید مهدی حسینی


دانلود مداحی حاج حسن خلج


دانلود مداحی احد قدمی


دانلود مداحی ملاباسم


دانلود مداحی نریمان پناهی

مناجات خمس عشره


مداحی وکلیپ های تصویری

دانلود مقتل خوانی

گلچین مداحی آذری روضه و سینه زنی

 

 

 

زیبایی شناسی رفتاری و گفتاری حضرت زهرا صلی الله علیه و آله درباره همسرش

مقدمه

خانواده کانون عشق و محبتی است که در آن زمینه رشد و تعالی انسان فراهم می شود و بنایی است که زوجین، دو رکن اساسی آن را تشکیل می دهند تا به فرموده پروردگار، بدین وسیله به آرامش و آسایش برسند.

و من آیاتِهِ ان خلق لکم من انفسکم ازواجا لِتسکنوا الیها و جَعَل بینکم مودةً و رحمة. (روم: 30)

یکی از آیات و نشانه های خداوند، این است که از خود شما برایتان همسرانی آفرید تا در کنار آنها آرامش خاطر پیدا کنید و میان شما و همسران شما مهر و محبت را قرار داد.

آنچه در خانواده چراغ دوستی و محبت را فروزان تر می کند، رابطه صمیمانه ای است که بین زن و شوهر برقرار می شود و آنچنان این ارتباط و صمیمیت مهم و پرارزش است که در دین مقدس اسلام درباره نحوه برخورد هر یک از زوجین با یکدیگر در رفتار و گفتار سفارش های متعددی شده است. همچنین، اسلام در تمامی زمینه ها به معرفی طرح ها و برنامه های آماده اجرا می پردازد و برای غنیمت بیشتر و ملموس شدن اندیشه، طرح و مکتبش، با عنایت به شیوه های رفتاری متکامل و توحیدی، الگوها و نمونه هایی را معرفی می کند تا از این رهگذر، پاسخگوی تمام نیازهای مادی و معنوی ما باشد.

الگوهایی که اسلام معرفی می کند، الگوهای اصیل و با لیاقتی هستند که بر اساس «واقعیت ها» و «ارزش ها» استوارند؛ الگوهای معنوی که در طول تاریخ، جاویدان و ماندگار خواهد بود. الگوهایی لایق تقلید و پیروی، الگوهایی با اصالت، پویایی و جاذبه، استوار بر پایه ایمان به خداوند و ارزش های متعالی معنوی؛ الگویی نظیر بزرگ بانو و سالار زنان عالم فاطمه زهرا علیهاالسلام .

اندیشیدن در ابعاد شخصیتی زهرای بتول علیهاالسلام و نقش سازنده اش در صحنه های پاسداری از فضیلت و دیانت، از آن رو دارای اهمیت و توجه است که آموزگارش پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و تعالیمش، تعالیم انسان ساز قرآن کریم است.

توجه به زندگانی آن حضرت در عصر غربت انسان و کسادی بازار ایمان، برای انسان های گریزپا و سرگردان، حیات بخش و راهگشا خواهد بود تا روح انسان امروزی، در سایه سار نخل وجود فاطمه زهرا علیهاالسلام آرامش گیرد و جان تشنه انسان سراب زده قرن ما، از شراب طهور کوثر وجودش سیراب شود.

یکی از ویژگی هایی که تشنگان حقیقت در سیره آن بزرگوار با حساسیت خاصی آن را بررسی می کنند، توجه به جلوه های رفتاری و گفتاری صدیقه طاهره در خانه و خانواده و مهم تر از آن، در چگونگی ارتباط با همسر بزرگوارش علی علیه السلام است.

آری، زهرای بتول در گفتار و عمل با شوهر بزرگوارش ، روش و منشی زیبا و دلپسند از خود بر جای گذارده است، که چون مشعلی فروزان در تاریخ بشریت می درخشد و راهنمای تمام زنانی است که دل به خوبی ها و روشنایی ها سپرده اند. در این گفتار سعی می شود که به گوشه ای از این زیبایی ها به اجمال اشاره شود.

;ای که در عرصه گاه توحیدت ;فکر را نیست جای جولانی
;گرچه وصف تو در کتب ناید ;هست محدود فکر انسانی

قائمی همدانی

هنر شوهرداری

خانه، کانون روش محبت و جوشش عشق و عطوفت است. محیطی که شخصیت انسان در آن شکل می گیرد. فضایی که مجموعه خانواده باید در آن تنفس کنند و بخش قابل توجهی از توانمندی های خود را در بستر خانواده جست وجو نمایند و رشد دهند.

خانه، محل آرامش و سکون است و روح و روان انسان در چنین فضایی باید به بار بنشیند. اداره امور این محیط به ظاهر کوچک که به منزله اداره یک کشور است، نیاز به درایت خاصی دارد.

دو رکن خانواده که همه برنامه ها و فعالیت ها، بر محور آنها باید شکل بگیرد، زن و شوهر هستند. این دو باید فرهنگ خانواده را پاسدار باشند و اقتصاد خانواده را متناسب با نیازها سامان بخشند.

اخلاق و رفتار زن و شوهر و سیره و سلوک آنان در زندگی، بر دیگر اعضای خانواده اثر می گذارد و زمینه رشد و بالندگی را در فرزندان به وجود می آورد.

خانواده، گنجینه ای است که مجموعه بسیاری از ارزش های والای انسانی را در خود جای داده است. تربیت، عفت، عطوفت و رحمت، عشق و محبت و ده ها خصلت دیگرِ ارزشی در این کانون پرورش می یابد.

یکی دیگر از این ارزش ها تلاش زن در جهت خوب شوهرداری کردن است. امیرالمؤمنین علی علیه السلام درباره اهمیت خوب شوهرداری کردن زن، می فرماید: «جِهادُ المَرأَةِ حُسنُ التَّبَعُل؛جهاد زن این است که خوب شوهر داری کند».

می دانیم که جهاد اهمیت بسیاری دارد و در ردیف بزرگ ترین عبادات به حساب می آید و وقتی از امام می پرسند: کدام عمل بهترین اعمال است؟ در جواب می فرماید: «اَلصَّلواةُ لِوَقْتِها و بِرُّ الوالدینِ و الجِهادُ فی سبیل الله؛ نماز اول وقت، نیکی به والدین و جهاد در راه خدا».

خداوند نیز در قرآن برای مجاهدان پاداشی بزرگ در نظر گرفته است. (نساء: 95) ولی همین جهاد، با این همه فضیلت از عهده زن برداشته شده است و بر او واجب نیست.

علی علیه السلام در حدیث دیگری می فرماید:

خدای تعالی جهاد را بر مردان و زنان واجب فرمود. پس جهاد مرد به این است که از بذل جان و مال تا سر حد شهادت و کشته شدن در راه خدا دریغ نکند و جهاد زن به آن است که در برابر تندی و آزار شوهر و غیرت او بردباری نماید.

بنابراین روایت، همان پاداشی را که خداوند به مجاهدان می دهد، به چنین زنانی هم می دهد؛ زیرا این بردباری که جهادی مقدس است و زن در برابر نفس خود انجام می دهد، در نتیجه آن، پایه های خانه و خانواده و زندگی متزلزل نخواهد شد و جلوی اختلاف و نزاع و جدایی ها گرفته می شود.

خوب شوهرداری کردن؛ یعنی این که زن کاری کند که وقتی مرد پس از برخورد با مشکلات و سختی ها و کار روزانه با تنی خسته و روحی گرفته و پر ملال به خانه آمد، با دیدن چهره همسرش و شنیدن سخنان او و نیز مشاهده وضع خانه خستگی هایش برطرف شود.

خوب شوهرداری کردن به این است که زن از نظر اداره امور داخلی خانه و حفظ عفت و آبرو، خیال مرد را آسوده کند تا وی با خیالی راحت به کسب و کار و اداره امور خارج از منزل یا حل و فصل کارهای مردم، یا مطالعات عملی و یا دیگر کارها بپردازد.

فاطمه علیهاالسلام نیز در این مدت کمی که در خانه علی علیه السلام زندگی کرد، دقیقه ای از این جهاد مقدس و وظیفه سنگین غفلت نکرد. وقتی این نکته را به یاد داشته باشیم که زندگی زناشویی فاطمه علیهاالسلام همراه با بچه داری هم بود و با سخت ترین دوران تاریخ اسلام و مسلمانان شروع شد، به عظمت وجودی و شخصیت فاطمه علیهاالسلام و جهادی که در این راه انجام داد به خوبی پی خواهیم برد؛ زیرا اسلام، تازه به مدینه آمده بود و خاندان پیغمبر ـ که از آن جمله علی و فاطمه علیهماالسلام بودند ـ از جمله زنان و مردان مهاجری بودند که از مکه به مدینه هجرت کرده و خانه و مِلک و کسب و کار معینی نداشتند تا از این راه امرار معاش کنند و نیز آسایش و امنیتی هم نداشتند که در سایه آن به فکر تأمین زندگی باشند.

برای مبارزه با شرک و بت پرستی و پایه گذاری مرام توحیدی ناچار بودند هر روز به سویی بروند و با دشمنان سرسختی که از هر لحاظ مسلمانان را احاطه کرده بودند و می خواستند این ندای مقدس را خاموش کنند، بجنگند و در این میان وظیفه علی علیه السلام و فاطمه علیهاالسلام ، دختر پیغمبر اسلام، از همه سخت تر و مشکل تر بود؛ زیرا سپهسالار همه این جنگ ها علی علیه السلام بود و همه جا با فداکاری و جانبازی او فتح و پیروزی نصیب مسلمانان می شد. گواه این مدعا، تاریخ درخشان اسلام است.

چنین مجاهد بزرگی، باید همسر فداکار و وظیفه شناسی همچون فاطمه علیهاالسلام داشته باشد و اگر فاطمه علیهاالسلام نبود، چنین همسری برای علی علیه السلام یافت نمی شد. چنان که اگر علی علیه السلام نمی بود، مرد دیگری که در خور همسری فاطمه علیهاالسلام باشد، پیدا نمی شد. سپهسالاری همچون علی علیه السلام ، همسری می خواهد که به شایستگی امور داخلی خانه را اداره کند، به رشد و تعالی فرزندانش بپردازد و به خوراک و لباس و تعلیم و تربیت آنان با کمال دلسوزی رسیدگی کند تا خیال او را در میدان های جنگ و آن همه مسافرت های جنگی که پیاپی پیش آمد، آسوده سازد. با سختی ها و مشکلات و کم و زیاد امکانات زندگی بسازد و از نظر فکری و روحی نیز هم فکر و مشوق همسرش باشد و نیز نوازش ها و تحسین های او پشتوانه و تکیه گاهی برای ادامه مبارزات و درمانی برای رفع خستگی های جسم و جان او شود.

اداره شایسته امور منزل

یکی از حیاتی ترین فنون و هنرهایی که هر زن لایق و شایسته باید در کنار دیگر خصلت های پسندیده داشته باشد، اداره امور خانه و تدبیر منزل است تا موجبات آرامش خاطر و آسودگی بقیه اعضای خانواده به ویژه همسر را فراهم آورد.

حضرت فاطمه علیهاالسلام ، ده سال بیشتر نداشت که قدم به خانه شوهر گذاشت، ولی در طول زندگی کوتاه خود، شرایط و موقعیت خاص علی علیه السلام را به خوبی درک کرد و در چارچوب خواسته های معقول و مشروع و خیرخواهانه شوهر که چیزی جز خیر و صلاح و اعتلای بشریت نبود، اداره زندگی علی علیه السلام را در بالاترین سطح از موفقیت و درخشانی، به سامان رساند. در گفتار و کردار خود با همسرش، شیوه و سیره ای را برگزید که آن را در محضر بزرگ ترین معلم تاریخ بشر، پیامبر بزرگوار و والای اسلام، آموخته بود.

«هرگز کاری او را از کار دیگر باز نمی داشت.» این گونه نبود که عبادت و مناجاتش، او را از اداره منزل بازدارد و تربیت و سازندگی و مبارزاتش، او را از رسیدگی به فرزندان و همسرش مانع شود. او علی علیه السلام را بهترین همسر می دانست و همواره به تمامی وظایف همسری خود عمل می کرد.

همیاری و همکاری

دو اصل لازم اخلاقی در تشکیل پایه های نظام خانواده «تفاهم» و «تعاون» است که اگر این دو اصل در این امر تحقق یابد، فضای خانه به محیط دوست داشتنی، آرام و سازنده تبدیل می شود. با نگاهی گذرا به زندگی حضرت زهرا علیهاالسلام ، می توانیم اصل تعاون و همکاری و مشارکت در امور مادی و معنوی و همچنین تفاهم و درک متقابل اعضای خانواده اش را مشاهده کنیم. حاکمیت و تحقق این مهم در زندگی مشترک حضرت زهرا و امیرالمؤمنین علی علیهماالسلام ، بر اساس تقسیم مطلوب وظایف زندگی مشترک آن دو بزرگوار صورت می پذیرفت.

یکی از عوامل شادابی و تکامل خانواده ایشان، تعیین حدود مسئولیت افراد در خانواده بود که با تقسیم کار، عدالت اجتماعی در جامعه کوچک خانواده آن بزرگواران به وجود آمد تا زمینه سعادت مادی و معنوی هرچه بیشتر آنها را فراهم آورد. امام باقر علیه السلام فرمود:

حضرت فاطمه علیهاالسلام کارهای منزل را با حضرت علی علیه السلام این گونه تقسیم می کردند که خمیر کردن آرد و نان پختن و تمیز کردن و جارو زدن خانه به عهده فاطمه علیهاالسلام باشد و کارهای بیرون از منزل، از جمله جمع آوری هیزم و مواد اولیه غذایی را علی علیه السلام عهده دار شود.

امام صادق علیه السلام فرمود: این تقسیم کار با رهنمود رسول خدا صلی الله علیه و آله انجام گرفت. آن گاه که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: کارهای منزل را فاطمه علیهاالسلام و کارهای بیرون منزل را علی علیه السلام انجام دهد. حضرت زهرا علیهاالسلام با خوشحالی فرمودند:

فَلا یَعْلَمُ ما داخَلَنی مِنَ السُّرُورِ اِلاّ الله بِاِکْفائی رسول اللّه تَحَمُّلَ رِقابِ الرِّجال.

جز خدا کسی نمی داند که از این تقسیم کار تا چه اندازه خوشحال شدم؛ زیرا رسول خدا صلی الله علیه و آله مرا از انجام کارهایی که مربوط به مردان است، بازداشت.

قناعت

احساس بی نیازی و رضایت، خصوصیتی ارزشمند است که می تواند هر انسانی را در رسیدن به آرامش و خوش بختی در زندگی فردی، خانوادگی و اجتماعی یاری کند. این احساس با دست یابی به مال و ثروت حاصل نمی شود. چه بسا انسان های ثروتمندی که خود را محتاج ترین می بینند و برای به دست آوردن دنیای بیشتر، آرام و قرار ندارند. آری، احساس رضایت و بی نیازی تنها و تنها با قناعت به وجود می آید.

قناعت یکی از صفات پسندیده ای است که اسلام اهمیت فراوانی برای آن قایل شده است. انسان هایی که بینش الهی دارند، آنچنان دیدگاهشان وسیع و والا می شود که در امور دنیوی برای رسیدن به آنچه ندارند و نمی توانند به دست آورند، آرامش خود را به هم نمی زنند و طعم شیرین زندگی را بر خود تلخ نمی کنند.

حضرت زهرا علیهاالسلام ، برترین الگوی تاریخ بشریت، در زندگی مادی خود، انسانی قانع بودند و هیچ درخواستی از شوهر خود نمی کردند که نتواند آن را برآورده سازد و با همان امکانات کم، شیرین ترین زندگی را برای خود و خانواده بزرگوارش فراهم می ساختند.

روزی امام علی علیه السلام فرمود:

فاطمه جان! آیا غذایی موجود است که بیاوری؟ پاسخ شنید:

والّذی عَظَّمَ حَقَّکَ ما کان عِندنا مُنْذُ ثَلاثِ اِلاّ شی ءً اثَرْتُکَ بِهِ؛

سوگند به خداوندی که حق و قدر تو را بزرگ شمرد! سه روز است که غذای کافی در منزل نداریم و همان مقدار ناچیزِ خوراکی را به شما بخشیدم و خود گرسنگی را تحمل کردم».

امام علی علیه السلام فرمودند: چرا اطلاع ندادی؟

حضرت زهرا علیهاالسلام جواب دادند:

کان رسول الله صلی الله علیه و آله نَهانی اَن اَسْأَلَکَ شیئاً فقال علیه السلام لا تسألی اِبْنَ عَمِّکَ شیئا اِن جاءَکِ بشی ءٍ عفوا و اِلاّ فَلا تسألیهِ.

رسول خدا صلی الله علیه و آله مرا نهی نمود از تو چیزی درخواست کنم و به من سفارش فرمود: دخترم، چیزی از پسرعمویت درخواست نکن، اگر چیزی برایت آورد بپذیر و الا تو درخواست چیزی را نداشته باش.

همچنین فرمود:

یا ابالحسن! اِنّی لاستحیْیِ مِنْ اِلهی اَن أُحَکَّفَ نَفْسَکَ ما لا تَقْدِرُ عَلَیهِ.

ای اباالحسن! من از پروردگار خود حیا می کنم که چیزی را که تو بر آن توان و قدرت نداری، از تو درخواست کنم.

عشق و عاطفه و محبت

از روزگاران گذشته این بحث مطرح بوده است که مدیریت خانه و خانواده از آن کیست؟ برخی با روحیه مردسالاری بر امور خانواده مدیریت کرده اند؛ مرد بر مسند مدیریت خانواده نشسته است و چون فرمان روایی مقتدر محیط خانواده را اداره کرده است و در برابر این گونه مدیریت، خانواده هایی نیز بوده اند که عنان اداره امور خانواده را به دست زن سپرده اند و با روحیه زن سالاری در محیط خانه حکومت کرده اند.

در خانه علی و فاطمه علیهماالسلام ، نه مرد سالاری بود و نه زن سالاری، بلکه در این خانه پاک و مطهر، محبت سالاری بود و محبت و عشقِ زن و مرد به یکدیگر، چرخ های زندگی ساده آن خانواده را می چرخاند.

نگاه های مهربان و عاطفی فاطمه علیهاالسلام ، اندوه ها را از دل همسرش برطرف می کرد. فاطمه علیهاالسلام به گونه ای روح آرامش را بر خانواده حاکم کرده بود که نگاه علی علیه السلام به خانه و زندگی اش، نگاه کسی بود که از میان امواج سهمگین دریا به ساحل نجات می نگرد.

چنان که امیرالمؤمنین علی علیه السلام می فرماید: «دائما به فاطمه می نگریستم و از دلم اندوه ها برطرف می شد».

آری، انسان های کامل در تمام ابعاد وجودی به کمال رسیده اند و در هر زمینه عالی ترین رتبه را احراز کرده اند. خاندان فاطمه زهرا علیهاالسلام ، به عنوان کامل ترین انسان ها، از لحاظ عاطفی و محبت ورزی به یکدیگر، خالص ترین محبت ها و عشق ها را داشتند. محبت فاطمه علیهاالسلام به امیرالمؤمنین علی علیه السلام و محبت علی علیه السلام به فاطمه علیهاالسلام در تاریخ، صحنه های بسیار زیبایی را آفریده است.

هنگامی که امیرالمؤمنین علی علیه السلام را برای بیعت از خانه بیرون می بردند، عشق مشتعل فاطمه علیهاالسلام به علی علیه السلام فروزان تر می شود و با عواطف پاک خود به سلمان می گوید:

ای سلمان، آنها قصد جان علی را دارند و من به شهادت علی نمی توانم صبر کنم. صبرم تمام شده! مرا به حال خود بگذار تا کنار قبر پدرم بروم، گیسوانم را پریشان کنم، گریبان چاک سازم و به درگاه خدا ناله سردهم!

پس از لحظاتی چند که در میان سکوت و اندوه و شگفتی حاضران، مهاجمان دست از امام کشیدند و امام علی علیه السلام ، تنها و مظلوم از مسجد مدینه بیرون آمد، راه خانه را در پیش گرفت. حضرت زهرا علیهاالسلام شوهر معصوم خود را نگریست و فرمود:

رُوحی لروحِکَ الْفِداءُ و نَفْسی لِنَفْسِکَ الْوِقا یا اَبَالحَسَنْ اِن کُنْتَ فی خیرٍ کُنْتُ مَعَکَ و اِنْ کُنْتَ فی شَرٍّ کُنْتُ مَعَک.

علی جان، جانم فدای جان تو و جان و روح من سپر بلای جان تو. یا اباالحسن! همواره با تو خواهم بود؛ اگر تو در خیر و نیکی به سر می بری، با تو خواهم زیست و اگر در سختی و بلاها گرفتار شدی، باز هم با تو خواهم بود.

اطاعت از شوهر

یکی دیگر از ویژگی های حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام به عنوان کامل ترین اسوه، در عین آزادی و آزادگی، اطاعت از همسر و مطیع بودن او در برابر علی علیه السلام است.

زهرا علیهماالسلام هرگز علی علیه السلام را عصبانی نکرد و هرگز بر خلاف خواسته او گامی برنداشت و همواره مطیع او بود.

روزی امام علی علیه السلام وارد منزل شد و فرمود: فاطمه جان، خلیفه به همراه عمر در پشت در خانه منتظر اجازه ورود هستند تا نظر شما چه باشد؟ حضرت زهرا علیهاالسلام به شوهر خویش فرمود:

البیت بیتک و الحرّة زوجَتُکْ افعل ما تشاء.

علی جان! خانه، خانه توست و من همسر تو هستم. هر آنچه می خواهی انجام ده.

امام علی علیه السلام درباره فاطمه علیهاالسلام می فرمایند: «قسم به خدا! من فاطمه علیهاالسلام را هرگز خشمگین و مجبور به کاری نکردم، او هم هیچ گاه مرا خشمگین و از دستورم سرپیچی نکرد».

رازداری

ادب و احترام زن به همسرش، اقتضا می کند که نه تنها از طرح ساختن و بزرگ جلوه دادن کمبودهای خانه خودداری کند، بلکه در حد امکان، کاستی ها را نادیده بگیرد و یا آنها را کوچک انگارد. هنگامی که اظهار ناراحتی، نتیجه ای جز رنجش شوهر ندارد، زن نباید در این رابطه واکنشی از خود نشان دهد. ایثار و محبت، حکم می کند که او خود، به ترتیبی که می داند سختی ها را برطرف سازد و زحمت مضاعف را بر همسر خود، تحمیل نکند.

روزی فاطمه علیهاالسلام به حضور پدرش رسید، در حالی که آثار ضعف و گرسنگی از چهره اش نمایان بود. رسول خدا صلی الله علیه و آله وقتی این حال را مشاهده کرد، دست هایش را به سوی آسمان برافراشت و گفت: خدایا! گرسنگی فرزندم را به سیری تبدیل کن و وضع او را سامان بده!

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بدون این که زهرا علیهاالسلام سخنی به او بگوید، از ضعف و گرسنگی او باخبر می شود که این خود، یکی دیگر از نمونه های پای بندی به اساس و اسرار خانواده است.

آراستگی و پاکیزگی در عین سادگی

انسان به طور طبیعی و فطری آراستگی و زیبایی را دوست می دارد. چنان که حضرت علی علیه السلام فرموده است: «ان الله جمیلٌ و یحبُّ الجمال؛ خداوند زیباست و زیبایی را دوست دارد».

حضرت رضا علیه السلام در تشریح سیره و سنت انبیا می فرماید: «مِن اخلاقِ الانبیاء التَّنظُّفِ؛ آراستگی و نظافت از اخلاق پیامبران است».

بر هر انسانی لازم است که آراستگی به آرایش و نظافت را همچون یکی از وظایف روزانه در زندگی خود رعایت کند و بخشی از اجناس سبد خانوادگی خود را به وسایل آراستگی و نظافت اختصاص دهد.

از لحاظ روانی، آراستگی، نظافت و زیبایی و زیبا سازی محیط خانه و خانواده، آرامش اعضای آن را فراهم می سازد و عامل مؤثری برای افزایش محبت و همگرایی بیشتر خواهد بود.

اگر نظافت و زیبایی برای همه انسان ها لازم و مفید باشد، برای برخی از افراد واجب است. زن و شوهر از کسانی هستند که آراستگی برای آنان واجب و از ضروریات زندگی است.

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:

لیتهیأ احدکم لزوجته کما عیب ان تتهیأ له.

هر مردی از شما مسلمانان موظف است خودش را برای همسرش آراسته کند، همچنان که دوست دارد زنش برای او آراسته باشد.

فاطمه زهرا علیهاالسلام که در مکتب نبوت تربیت شده بود و به فرهنگ و اخلاق اسلامی آشنایی کامل داشت، به رعایت اصل آراستگی در زندگی خانوادگی آگاهی کامل داشت و آراستگی و نظافت را پیش از آن که یک امر شخصی و فردی بداند، آن را حق خانوادگی و همسر خود می دانست و ازاین رو، به آن بسیار اهمیت می داد.

یکی از سنت های مورد تأکید رسول خدا صلی الله علیه و آله به کار بردن عطر و سفارش به استفاده از بوهای خوش بوده است. آمده است فاطمه علیهاالسلام تا آن هنگام که در خانه بودند، مرتب از عطرهای گوناگون استفاده می کردند و فضای زندگی را علاوه بر عطر روح و معنویت به عطر ظاهری معطر می کردند.

درباره زندگی فاطمه زهرا علیهاالسلام آمده است که ام السلمه می گوید: «از حضرت زهرا علیهاالسلام پرسیدم: آیا عطری ذخیره کرده ای؟ فرمودند: آری. رفت و شیشه عطری آورد و مقداری در کف دست من ریخت. بوی خوشی داشت که هرگز نشنیده بودم. گفتم این عطر خوشبو را از کجا تهیه کرده ای؟ فرمود: این عطر مُشکی است که از بال و پر جبرئیل فرو ریخته است.» پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به عمار یاسر مأموریت داد برای شب عروسی حضرت زهرا علیهاالسلام عطرهای خوشبو تهیه کند.

احترام به همسر در گفتار

یکی از زیبایی های زندگی زناشویی این است که هرکدام از زن و مرد نسبت به یکدیگر گفتار نیکو داشته باشند و از هر سخنی که موجب شکستن حرمت دیگری می شود، خودداری کنند.

فاطمه و علی علیهماالسلام نیز یکدیگر را با احترام خطاب می کردند. به گونه ای که حضرت زهرا علیهاالسلام ایشان را «امیرالمؤمنین» و «خیرِ بَعْلٍ؛ بهترین شوهر» خطاب می کرد. علی علیه السلام نیز درباره حضرت زهرا علیهاالسلام تعابیری چون؛ «خیر نساء الأمة؛ برترین زنان امت» یا «بأبی انت و امی؛ پدر و مادرم فدایت» یا «نعم العون علی طاعة الله؛ بهترین یار بر بندگی خدا» را به کار می برد. اگرچه کلمات و تعبیرات این دو بزرگوار درباره یکدیگر خیلی کوتاه است، معانی بلندی دارد که نشانه اوج احترام و معرفت این زوج به یکدیگر است.

ابراز عشق و محبت

یکی از امتیازات اهل بیت علیهم السلام ، قدرت بیان، شیرینی و غنای کلام آنان است. از فاطمه علیهاالسلام نیز اشعاری باقی مانده است که حکایت از قدرت بیان او در ابراز عشق و علاقه وافر به خانواده اش و به ویژه همسر بزرگوارش دارد.

حضرت زهرا علیهاالسلام ، در لحظه های آغازین زندگی زناشویی، لب به ستایش از شوهر نمونه اش، امام علی علیه السلام گشود و فرمود:

;أضْحتی الفِخارُ لنا و عِزُّ شامِخٌ ;و لَقَدْ سَمُونا فی بَنِی عَدْنانِ

افتخار و عزت والا از آن ما شد و ما در میان فرزندان عدنان سربلند شدیم.

;نِلْتَ العُلا و عَلَوْتَ فِی کُلِّ الْوَری ;و تَقاصَرَتْ عن هَجْدِک الثَّقلانِ

تو به بزرگی و برتری رسیدی و از همه آفریده ها والاتر شدی و جن و انس از عظمت تو عقب ماندند.

;أعنِی عَلِیّاً خَیْرَ مَنْ وَطَأ الثَّری ;ذواْلمَجْدِ و الإفضالِ والإحسانِ

مقصودم علی است، بهترین کسی که گام بر خاک نهاده، بزرگوار و دارای احسان و نیکی.

;فَلَهُ المکارِمُ و المَعالی و الْحِبا ;ما ناحَتِ الأطیارُ فی الأغصانِ

برتری های اخلاقی و بزرگی ها از آن اوست، تا آن گاه که مرغان بر شاخه ها به ترنم مشغولند.

سخن آخر

در یک کلام، زهرا علیهاالسلام ، علی علیه السلام را بهترین همسر می دانست و همواره به تمامی وظایف همسری خود عمل می کرد:

از پاکیزگی وساده پوشی و آرایش و عطر زدن گرفته تا کارهای منزل و آرد کردن و نان پختن و قناعت به یک زندگی ساده و گفت و گو و مزاح با همسر و ایثار و فدا کردن مال وجان خود برای همسرش.

و سرانجام تحمل تمامی سختی ها، مشقت ها و فقرها در کنار همسرش و شریک بودن با او در تمامی شادی ها و رنج ها، از جمله خصلت ها و کارهایی بود که حضرت زهرا علیهاالسلام ، به آنها آگاه بود و به شایستگی عمل می کرد.

زهرا علیهاالسلام آرامش و انس علی علیه السلام بود. علی علیه السلام با نگاه به او رنج هایش را از یاد می برد.

علی علیه السلام خود، می گوید: زهرا شادی من بود. ازاین رو، تا خبر شهادت او را شنید، از پا افتاد و تا آبی به صورتش نزدند، به هوش نیامد.

زهرا علیهاالسلام سعادت واقعی را در محبت به علی علیه السلام می دانست. ازاین رو، مردم را به یاد روز غدیر و حدیث منزلت می انداخت. او همچنین راوی بسیاری از فضایل و مناقب علی علیه السلام است.

زهرا علیهاالسلام ، محبوب ترین افراد در نزد علی علیه السلام بود.

زهرا علیهاالسلام ، همواره مایه افتخار و مباهات علی علیه السلام بود.

زهرا علیهاالسلام ، تکیه گاه علی علیه السلام و یکی از دو بال پرواز علی علیه السلام بود.

زهرا، فدایی علی علیه السلام بود. او رفت تا علی علیه السلام بماند.

 

Image

 

 

 

 

 

 

 

 

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

مجموعه صلوات های زیبا مخصوص زنگ موبایل

 

Image مجموعه 25 صلوات زیبا با پسوند MP3 تقدیم به کاربران عزیز

دانلود در ادامه مطلب