زمزمه های آسمانی
 
 

در زمزم مناجات

 

شایانِ شکوهِ تو چیست؟ این را به من بگو. مگر نه این که زبانِ ما از ستایشت ناتوان است؟ پس کدام زبان تو را به حقیقت ستایش می کند؟

آری! تو هنوز هم آن چنان که شایسته است، پرستیده نشده ای و ناشناخته مانده ای: «ما عَرَفْناکَ حَقَّ مَعْرِفَتِک و ما عَبَدناکَ حَقَّ عِبادَتِک».

ای تمامتِ عرفان! مردمانِ روستای فطرت را به کوچه باغ های سر سبزِ معرفت خود برسان و در تماشای جمال و جلالت مبهوت گردان.

کانون دل هاشان را سرشار عشق خودساز و پرنده اندیشه شان را از قفس اوهام وا رهان.

درِ باغ مکاشفه را به روی عاشقانت بگشا و عطر خوشِ حضورت را میهمانِ خانه هاشان گردان.

اگر نبود پیاله پیاله مهر تو، دل به ساغر کدام میخانه باید می سپردیم؟

اگر نبود بی کرانه لطف تو، سر به کدام صخره باید می ساییدیم؟

اگر نبود آبیِ مهربانی تو، به کدام آسمان پر می گشودیم؟

اگر نبود احساسِ با تو بودن، قناری روح را چگونه به آواز وا می داشتیم؟

اکنون که مرهم آلام و دردهایمان، یاد توست، ما را به دریای «أَلسَّابِقُونَ السَّابِقُون» برسان و به بهشت «أُولَئِکَ الْمُقَرَّبُونَ» امیدوارمان ساز. درختان مناجاتت را در سرزمین دلمان بکار تا در فردایی سبز، شکوفه شکوفه تو را فریاد بزنیم.

تاریکی تردیدمان را بزدا و به صبح روشن یقینمان برسان.

سینه هامان را از مالامالِ یاد خودت فراخ کن و با سحری پر از زمزمه، آرام بخش.

به ما خرّمی بده؛ آن گونه که به خوبانت عطا فرمودی و دلشان را از هر چه غیر یادت بود، بریدی.

به ما شوق بده؛ آن گونه که به مشتاقانت ارزانی داشتی و سینه شان را لبریزِ آن ساختی.

به ما شیرینی بده؛ آن گونه که به عبادت کنندگانت هدیه دادی و حلاوتِ عبادت خود را در کامشان فرو ریختی. «و به ما آن دِه که آن بِه»!

و دست هایم که به آسمان می رسند

دست هایم را در هوا بلند می کنم و چشم هایم را چون دو گودی تاریک، در زوایای متروک شب می چرخانم؛ چقدر تنهایی در تنم ریشه دوانده است!

چقدر روزهای مکرّرم تاریک و سردند و چقدر شب های مکدّرم از بوی رخوت سرشارند!

پروردگارا! صدایم در تهی گاه حنجره ام رو به خاموشی می رود و دست های بی هدفم، دست آویزی برای چنگ زدن نخواهند داشت.

خدایا!

دریچه های روبرویم پر پر می شوند و بال های پروازم بوی زخم های ناسور می دهند و جرأت گشوده شدن ندارند.

دیوارها امتداد آوارشان را تا شانه های خسته ام ادامه می دهند و رقص تازیانه عبور، زانوان مقاومتم را بر خاک می ساید.

چقدر دیوار روبرویم تکثیر می شوند و چقدر پنجره روبرویم بر خاک می افتند!

چقدر روزهای نیامده ام از آهنگِ مسمومِ مرگ به سماع می نشیند!

خاکستریِ آرزوهایم در انبوهیِ تلاقیِ روزها و شب ها، چون ضربه های ممتد سنج، گیج می رود.

معبودا!

مرا از این همه روزمرّگی نجات بده؛ طنین صدایم را کسی نخواهد شنید و فریادهای لالم، خوابِ سنگین شهر را نمی آشوبد.

بگذار تنهایی ام را برایت ضجّه بزنم.

بگذار در رستاخیز کلمات، از خواب هزار ساله غفلت بیدار شوم.

دهانم بوی پائیزهای سوخته می دهد و کفش های عابرم خمیازه هایِ کشدارِ خیابان های انبوه را مزه مزه می کند.

پای سفرم بوی آبله می دهد و ذهن کوچه از تکرار گام های بی فرجامم فرسوده است.

بالی برای پرواز می خواهم و دریچه ای که از آن به سویت پر بزنم.

دهانی می خواهم تا جسارت فریاد داشته باشد و چشمی که در تیرگی ها، ازدحامِ غبار را بشکافد و به نور برسد.

در ضرباهنگ نبضم عطش رسیدن به لطف تو تکرار می شود.

سجّاده نیایشم سال هاست که بر ایوان های باران خورده باز است و سال هاست عطر اطلسی های نورسته از جا نمازم بر می خیزد.

بگذار دست هایم را در هوا بلند کنم!

بگذار چون غباری در وزش نسیم، محو و نابود شوم.

معبودا! به تو پناه می برم که جز تو پناهی نیست.

نور نمای نیایش

محمد کامرانی اقدام

الهی! بیزارم از رؤیاهای سرابی

تو را می خواهم که حقیقت مطلقی و روشن ترین نور نمای نجوا و نیایشِ نیمه شب های عاشقان.

الهی! خدایان خفته در وجودم را خاکستر کن و «من»های دروغین و چرکین را از من بگیر و خود را به جای «من» بگذار و مرا سرشار از روشنایی اطراف کن.

الهی! مرا که محدود به حضور خود هستم و مجبور به وجود خویش، از خود جدا کن و در بی نهایت مهرت رها کن.

الهی! اراده کن تا با اختیار به خاک افتم و اشاره کن تا ستاره وار، با تمام سال های نوری ام به آتش مهر تو ملحق شوم.

«گر حکم کنی ز تن در آید جانم فتوا بدهی رود به باد ایمانم»

الهی! خوشنودی تو را برای خویش می خواهم و خشم تو را برای نفس بد اندیش.

الهی! هرگز خودم را نخواهم بخشید، جز به بخشش تو و اگر هم مرا ببخشی، خودم را نمی بخشم، جز به مهرت؛ که اگر چه گناهکاری بزرگم، امّا بزرگ شده مهر توأم.

«گر آب دهی نهال، خود کاشته ای ور پست کنی بنا خود افراشته ای
من بنده همانم که تو پنداشته ای از دست میافکنم چو برداشته ای

الهی! می خواهم آن قدر عاشقت باشم که هر چه «چشم» بگویم، خم به ابروانم نیاید.

الهی کودکانه عاشقم کن ترانه در ترانه عاشقم کن

الهی! بی برگ و بارم و سرا پایم عریانی است، برگ و بار عریانی ام را بریز.

ز دستم بر نیاید هیچ کاری به جز اظهار عجز و شرمساری

الهی! مرا غرق در محبت خویش کن که وابسته به محبت دیگران نگردم.

الهی! دست هایم را آن قدر غرق نیاز کن، که همواره از نیاز به تو سرشار باشد.

نجوای دل

الهام موگویی

الهی! می دانم هر آنچه دارم از لطف و احسان توست که جز تو دهنده بی منتی نمی شناسم.

کریما! پناه گرفتن جز در پناه تو بی پناهی بزرگ است؛ ما را معرفتی عطا کن تا پناهگاه های ظاهری فریبمان ندهند.

پروردگارا! چه بیراهه می روند آنان که جز راه تو می پویند و چه بی پاسخ می مانند آنان که غیر تو را نجوا می کنند!

استوارتر از تو تکیه گاهی، مهربان تر از دستانِ کریم تو دستانی و امید بخش تر از نگاه تو نگاهی نیست؛ هنگام تحیّر و سختی دستمان گیر تا در راه نمانیم.

بارالها! به ما توفیق عنایت کن که جز به مقام قرب تو نیندیشیم و جز به ریسمان محبّت تو چنگ نزنیم و جز رضای تو آرزویی نکنیم.

مهربانا! به ما بینشی عطا کن تا از سیاه دلی، سیاه اندیشی، کدورت و نفاق که ریشه محبّت ها را می خشکاند بپرهیزیم و صراط مستقیم را بپیماییم و در پناه مهربانی تو پناه گیریم.

«محبوبا! آن دل که در گروه مِهر تو باشد، هرگز خانه محبّت دیگری نخواهد شد.

آن چشم که جز الطاف تو نبیند، هرگز معشوق دیگری نپسندد.

آن که گرمی دستان تو را حس کند، هرگز نوازش دستانی دیگر، او را از تو دور نخواهد ساخت».

معشوقا! ما را چنان شیفته خود ساز که هیچ نگاهی، نگاهمان را از تو باز نگرداند و هیچ عشقی، به جای عشق تو، خانه دل را تصرف نکند.

مهر بی کرانه

محمد کامرانی اقدام

الهی! سرمایه عاشقانی و آرزوی عارفان و سرمشق مشتاقان؛ چگونه لب از ستایش تو بندم، که بند بند وجودم لب به ستایش تو گشوده است.

الهی! از دست من کاری بر نیاید جز خطا، ولی از دست تو هر کاری برآید جز خطا.

الهی! در هر آینه ای می نگرم تو پیدایی.

الهی! همه ذرات از آفتابی تو پُرند و تو مهر بی کرانه ای، تو نوری و من دیجور.

الهی! چون به خود نزدیک می شوم، از تو دور می گردم و چون نزدیک تو می شوم؛ به خود نزدیک تر می شوم، مرا به خویش و خودت نزدیک کن.

الهی! می خواهم آن قدر وجود داشته باشم که با تمامی وجودم، به وجد آیم و در حوالی مهر تو آفتابی شوم و پیرامون نور تو خویش را به خاک اندازم، که بی تو، یک ذره هم نخواهم بود.

«در هجر تو کار بی نظام است مرا شیرین همه تلخ و پخته خام است مرا
در عالم اگر هزار کار است مرا بی نام تو سر به سر حرام است مرا».

امید دل های شکسته

سیدکاظم سیدباقری

خدایا! ای همدم تنهایان! تنهایم و در هیاهوی آدم ها، کسی را برای بازگویی رازهای ناگفته ندارم؛ پس ای بزرگ! مونس و همدمم باش.

پروردگارا! ای آفرینشگرِ فیروزه بلند! چگونه می توانم این همه عظمت و زیبایی را ببینم و تو را به یاد نیاورم؟ چگونه سپهر لاجورد را ببینم و شکوهناکی اسمِ اعظم تو را در ذهن حقیر خویش مرور نکنم؟!

ای مهربان! یاری ام کن تا در هوای لحظه هایِ با تو بودن، مهرورزی و اشتیاق هایِ عاشقانه را در سر بپرورانم.

الهی! تو چقدر بزرگی، که به این قلم ضعیف و دستِ ناتوان اجازه داده ای تا از تو بگویند و بنویسند!

ای بخشنده بزرگ! به من توان آن ده تا انگشتانه ای از اقیانوس بی کران مهربانی ات را به قلم در آورم.

بارالها! انسان امروز هم گرفتار هوای نفس است و نام و یاد تو را از یاد برده است؛ از خویش خبر ندارد و گرفتار غفلت است؛ تنها مَرْهم دردهایِ ویرانگر تویی؛ عنایتی کن تا دیگر بار، شکوهِ اسم اعظمت را به یاد آوریم و با ذکرت، قلب های بیمارمان شفا بگیرد!

خدایا! در تاریکی و ظلمت اسیریم؛ نوری برای دل های خسته ما بفرست!

پروردگارا، ای امیدِ قلب های شکسته!

در تمنّای وصالت، دل های فرسوده خویش را لبریز از امید کرده ایم؛ به ما نظری از لطف کن، تا سرشار از نورانیّت و لطافتت گردیم.

ای قادر متعال! دست هایِ عاجز ما را نیرویی عطا کن تا به سوی آسمان به فراز در آیند و نام تو را زمزمه کنند؛ نامِ تو شیفتگی و شَعَفناکی ما را فزونی می دهد.

«دست نیاز»

محمد کامرانی اقدام

الهی! تقلید کردم که عاشق شوم، نتوانستم؛ آن را به قلبم تلقین نما.

الهی! با این که فقر، ایمان مرا مندرس، و موریانه شک، استخوان های اعتقاد مرا پوک کرده است، امّا هنوز قلبم دست نخورده است و برای تو می تپد.

الهی! عطرِ نامت را که بر آسمان جاری می نمایم، تمامِ ستارگان، برای سر کشیدن چشمانم طلوع می کنند.

الهی! با بال هایی بسته، سال هاست در تنهایی مرطوب و مردابی خویش فرو رفته ام؛ بندِ بال هایم را بگشا و مگذار آسمان ـ این جریان آبی رنگ ـ در بال هایم متوقف شود.

الهی! جز فقر، چیزی در بساط ما نیست؛ دست نیازمان را از سفره کرامتت خالی برمگردان.

الهی! مرا آن گونه بسوزان که تا همیشه، زمزمه سوختنم در خاطر باد بماند و مرا از نو برویان که رگ و ریشه ام، تا همیشه در باران به دنبال گم کرده خویش بدود.

الهی! زخمِ زبان خورده ام، امّا به زمین نخورده ام؛ روی ایمان خویش ایستاده ام، مرا در ایمان سرشارِ خویش شناور کن و زخم هایم را التیام بخش که:

این زخم ها برادر ایمانی منند عریان ترین دلیل مسلمانی منند

ای آفریدگار لحظه های آبی!

سید علی اصغر موسوی

وقتی که سیاهی شب آسمان را در آغوش می گیرد و بر پیراهن سیاهش ستاره می روید، نگاهم را به افق های آن سوتر می دوزم و فراتر از هیاهوی شهر، نجواهای شبانه را با نغمه یا قدوس پیوند می زنم:

الهی، ای آفریدگار جهان! شب، با یاد تو نورانی می شود؛ شب، این نهایت رنگ ها!

«اِلهی مَولایَ، کَمْ مِنْ قَبیحٍ سَتَرْتَهُ و کَمْ مِنْ مَکْروُهٍ دَفَعْتَهُ»

آه، که اگر چراغ دلم را نمی افروختی با تمامتِ شب چه می کردم!

آه، که اگر به اشک هایم شور عشق نمی دادی، هیچ ستاره ای برایم زیبا نبود و گناه، این ناعاشقانگیِ مذموم، برای همیشه تاوان ناسپاسی هایم می شد.

خدای من، ای آفریدگار لحظه های آبی! تو را به پروازهای سرخ سوگند می دهم که دلم را از عشق تهی نگردانی و نگاهم را با افق های سبز نیایش پیوند دهی!

الهی!

تمام سلّول هایم را با پرتو ایمان، سرشار ساز تا به معنی «قَوِّ عَلی خِدْمَتِکَ جَوارِحی» برسم!

الهی!

خونِ عشق را در رگ هایم جاری ساز، تا ضرباهنگِ «وَ اَنْ تُلْهِمَنی ذِکْرُکَ»، موسیقی هیجان را در دلم جاری سازد.

الهی!

نگاهم را تماشا بیاموز؛ تماشای رنگین کمان عشق، تماشای هفت رنگ معرفت؛ تا خیالم را به آن سوی اجابت ها ببرد!

الهی!

هَیْهاتَ! اَنْتَ اَکْرَمُ مِنَ اَنْ تُضَیِّعَ مَنْ رَبَیْتَهُ...

چگونه می شود از تو جز «رحمت» امید داشت...

همنشین الفت تو...

مرضیه کامرانی اقدام

خدایا! تمام لحظه هایم را به تو می سپارم.

تو اگر آنی از من چشم بپوشی، تمام وجودم غرقِ در عصیان می شود.

خدایا! دست هایی را که فقط لایق گدایی تواند، به آسمان بلندت دراز می کنم.

پروردگارا!

مرا در ژرفای بی کران الفت خود، همنشین کن.

خدایا! مرا در اقیانوس پلیدی ها تنها مگذار.

به من نیرو بده تا برای زیستن برای تو اندیشه کنم.

خدایا! مرا در درگاه عبودیت خود بپذیر و لایق آن گردان که در محراب بندگی ات سر به خاک بسایم.

ای غایت آمال!

ای که آرزوی وصالت در اندیشه های همیشگی ام رخنه کرده!

ای که بر دیده های پشیمان بندگانت، نگاه رحمت فرود می آوری! نیست جز تو مأوایی و نیست جز تو پناهگاهی.

خدایا! چگونه قلم جز تو را بنویسد؟!

چگونه می توان نام تو را بر زبان نیاورد؟!

چگونه می توان در ناکامی ها و ناامیدی ها، تو را فراموش کرد؟!

چگونه می توان تو را در تنگناها، به یاد نیاورد؟

یَا غِیَاثَ الْمُسْتَغیثین! دست رحمتت را از ما دریغ مدار و در سایه الطاف آسمانی ات، دیدگانمان را با نور ایمان روشنایی بخش!

بر آستان ملکوت

ابراهیم قبله آرباطان

خدایا! خیانت بر امانت نمی کنم و هم سفره عصیان شیطان نمی شوم.

می دانم که علف های هرز گناه، تار و پودِ وجودم را از مرحله تعالی دور افکنده است و گرد و غبار غفلت، چشم حقیقتم را کور کرده است، و می دانم که شاید شفافیت دلم از طراوت همیشگی افتاده باشد و غبار نادانی بر آینه دل نشسته باشد؛ ولی...

اما پنجره امیدم همیشه رو به باغ اجابتت باز است.

الهی! تو کریمی و من یقین دارم که از آستان رحمتت مأیوس نباید بود.

خداوندا! سر بر آستان ملکوتی ات می گذارم و با تمام وجود، با تمام شرمندگی و با تمام صداقت، از حنجره دل فریاد بر می آورم که:

با تمام گنهکاری ام و با تمام عصیان هایم، باز بنده توام و به مغفرتت امیدوار.